Wednesday, May 31, 2023

.

 یک چیزی که هست اینه که آدما عوض نمی‌شن. امروز حتی تو کتاب «ریشه‌یابی درخت کهن بیضایی» هم خوندم که تبدیل نیکی و بدی و به هم و برعکس ممکن نیست. که خوب همیشه خوبه و بد همیشه بد.

اما پاراگراف بعد به این اشاره میکنه که تو هزار افسان، وزیر همون جمشیده که در لایه‌های داستان پنهانه و شهریار تشنه به خونی که دل به داستان‌های بی‌پایان و بعدتر خود شهرزاد (که در واقع دختر جمشیده) می‌سپره در واقع ضحاکیه که به فریدون تبدیل می‌شه و شاید که اگردر یک داستان امیدی وجود داشته باشه برای گردیدن سرنوشت سه پادشاه سیاه بخت ایران زمین، پس شاید که آدمیزاد هم بتونه واقعا فرار کنه از زندگی سیاهش و به نور پناه ببره. 

ولی اگه که نه خب دیگه واقعا چه امیدی برای امکان تغییر سرنوشت و زندگی ما آدمای این دنیای غیر اسطوره‌ای خالی از معجزه؟ 

شخصا همیشه باور داشتم به اینکه نه سیاهی مطلقه و نه نور و اولین سوالی که هم بالای اولین صفحه تحقیقم نوشتم اینه که آیا «شر مطلق» وجود داره؟ چون مگه تاریکی مطلق وجود داره؟ آیا جز اینه که همون تاریکی اگه ذره‌ای نور بهش برسه دیگه تاریکی نیست؟ 

چرا ساعت ۵ صبح به این فکر کردم؟ برای اینکه هی فکر کردم مرکز کائنات عوض شده؟ شاید شده باشه و این چیزی بوده که ذهنمو مشغول کرده این مدته و اینکه گنجشکک آیا اصلا به تغییر اعتقادی داره؟ دلم میخواست این رو براش تعریف میکردم. احتمالا حوصله‌شو سر می‌بردم با فلسفه‌بافی‌های مدامم. هر چی باشه دوست و معاشرش باید کم گو و گزیده گو باشه نه مثل من که نه حرفام تمومی دارن و نه سرعت حرفا و فکرام.

پ.ن:

کاش واقعا یکی پیدا میشد که انقد تو ماچ نبودم براش. جرات ندارم نقل قول خانم دوراس رو بیارم درباره اینکه همیشه جلوتر بوده و تندتره و رسیدن بهش غیر ممکن که خب اون خانم دوراس بود و من فقط موجود معمولی بی‌استعدادیم با ذهنی که ساکت نمیشه هرگز. 

پ.ن.ن:

برم ویپ رو روشن کنم که تمام تنم میخاره و این تنها معناش وجود حشره‌ست در اتاق! آخ که از این بالکن متنفرم که هر بار درشو باز میکنی به اندازه اطلس حشره شناسی، موجودات کوچیک و بزرگ بند بندی وارد اتاق میکنه.

.

 چند روزه که آدما- چه دوست، چه غریبه و چه صرفا آشنا-با حرف‌های عمدی و غیرعمدی و جواب‌های عجیب دلمو می‌شکنن. از یکشنبه شاید شروع شد که احساس کردم لحن تراپیستم پشت تلفن بیشتر از هر چیزی بی‌حوصله‌ست و اینطور که انگار داره پشت حرفاش میگه چقد تکرار؟ خسته نشدی بعد از ۱۲ سال؟

فرداش اکانت تلگرام دکترم چون زیاد مسج زده بودم شماره‌مو بلاک کرد وحالا البته منم زنگ زدم مطب و برای خانم منشی گفتم که اینا در طول ۲۰ و چند روز نوشته شده بود و عذرخواهی کردم و تو دلمم گفتم ببخشید چیزی جز در مورد دوا نوشتم.

دوستم میپرسه این اراجیف چیه نوشتی.

اون مرکز فلان در جواب دو تا سوالم هزار تا لیبل وصل کرد بهم.

این یکی فلان چیز، اون یکی یه چیز دیگه، یکی پست اینستاگرامش جوری excluding به نظرم میاد که فقط میخوام بشینم گریه کنم. گنجشکک اشی مشی هم که کلا هیچی، به قول اون توام که همیشه دلت میشکنه و همین از همون موقعی که گفتش بیشتر از هر حرفی دلمو شکست.

میخوام یه چی بنویسم بزنم سر در همه اکانتام که آقا من ممکنه قیافه‌م به سیب‌زمینی بخوره و هیچی به نظر شما بهم برنخوره ولی واقعیت اینه که به جای نقطه اگه ؟! بنویسید ذهنم مشغول میشه و فکر میکنم چیکار کردم و حرف اشتباهی زدم و کاش نمیزدم و کاش اصن نمی‌‍پرسیدم یا اصلا حرفی نمیزدم. یعنی اون چیزی که میخوام بزنم سر در اکانتام اینه که من کلا وجودم (در معنای exitenceم) برخورنده‌ست (و از اونجایی که هیچکس مثل من سیب زمینی نیست لذا به این برخورندگی یه جواب در خور میده که من انتظارشو هرگز ندارم چون اصن هدفم این نبوده که چیز برخورنده‌ای بگم و بنابراین هم میخوره تو ذوقم و قلبم که ظاهرا توانایی هزار هزار بار شکستن رو داره بازم می‌شکنه)، لذا بیاین کلا سکوت کنیم و در مورد هیچی (و مطلقا هیچی) حرف نزنیم.

 چون هر من هر حرفی بزنم-حتی اگه در مورد وضعیت آب و هوا باشه- به مخاطبم برمیخوره و منم قصدم واقعا این نیست. آیا سکوت بهتر نیست پس؟ 

Tuesday, May 30, 2023

.

 احساس میکنم یکی از دلایل عقب افتادنم از همه چیزایی که برای خودم چیده بودم به همین شبکه‌های اجتماعی بودن، تا قبلش آدما با هم دوست بودن، هر چند یه وقت یه بار همدیگرو میدیدن و میرفتن تا دفعه بعد. اما حالا و در واقع بعد از این شبکه‌های اجتماعی این وسواس بیمارگونه به وجود اومده برای ادامه دادن تمام وقت اون دوستی. همیشه، همه جا و هر ساعتی.

ایتس نات اباوت مای فرندز. ایت ایز البته این ا وی ولی نه در واقع.

چون دارم عکس‌های الک ساث رو میبینم و سیو میکنم و شاید نیت کرده باشم دوباره بایگانی عکاسیمو راه بندازم که استاد جان معتقد بود خیلی خوب و کامله و من احتیاج بودم به اون خوب و کامل بودنه. به اون هدفه در واقع. به هر چیزی به جز جلب نظر کردن و تحت تاثیر قرار دادن بقیه با نوشتن و پست کردن لحظه به لحظه فکرها و اتفاقات اطرافم.

قبلا هیچی اینطور نبود و شاید همین بود که زندگی رو برام دارای ارزش میکرد که ازش عکاسی کنم و نگهش دارم ولی حالا منم نباشم یکی دیگه همون عکسو میگیره همون کادرو میگیره همون اتفاق براش میفته و همون آدم سر راهش قرار میگیره. شاید که دارم فکر میکنم که اصالت تجربه‌هاییی که داشتم از بین رفته که دیگه هیچی اون چیزی نیست که فکر میکردم و درسته که زیر آفتاب تابان هیچی تازه نیست ولی دیگه زیر آفتاب غیر تابان هم دیگه انقد تکراری و کلون شده و شبیه نبود. 

شاید که یه نوبت سوشال مدیا رو جمع کنم بذارم کنار و برگردم به خوندن و عکس جمع کردن و عکس دیدن تا شاید زندگی بتونه کمی غافلگیرم کنه و آدما انقد همیشه حاضر نباش.

نه که داشتن دوست و معاشرت چیز بدی باشه که اتفاقا دقیقا هوس و هوای همون رو دارم ولی انگار که به چایی شیرینت یه نصف قاشق (کمتر حتی) شکر اضافه بزنی و همون یه ذره که شاید واقعا بتونی حتی ذره‌هاشو بشمری کافی باشه تا اون طعم بی‌عیب و نقص رو به شیرینی دل زننده‌ای تبدیل کنه.

شاید راست میگفتن که حضور دائم لذت واشتیاق دل رو کم میکنه. 

شاید ایرادی که تمام زندگی منو از بین برده همین باشه، که یهو از یه جایی از زندگی همه چیز زیاد شد و خودم زیاد شدم و حضورم زیاد شد و همه چیز زیادی همه جا بود و نه فرصتی بود برای تنهایی و نه رغبتی و حتی اگه رغبتی هم بود دیگه وقتی نبود.

انگار هر چی سنم داره بالاتر میره بیشتر اعتقاد پیدا میکنم به مقاله بنیامین وهاله‌ای که آیا چقد واقعیه در «عصر بازتولید مکانیکی» و آیا اونم تبدیل تکرار غیر خلاقانه‌ای شده که لازمه‌ی چیزی کامل‌تر از هوش انسانه، چیزی که اون تفاوته توش برنامه ریزی نشده و عیبشم نیست که در واقع مزیتشه به احساساتی‌گری‌هایی که تاریخ بشر رو شکل دادن و کیفیتیه که خنجر بروتوس و قلم داوینچی و آخرین حرکت دست همینگوی رو هدایت کرده.

Nemo te hic velit.

 You are not wanted.



Monday, May 29, 2023

.

 اومدن خونه رو ببینن. هم بابا از پدر خانواده خوشش اومد هم من از پسر خانواده  که خب چون هم خیلی فاز خوبی داشت هم خیلی مدل پسرخاله‌ایم بود که باهاش خیلی رفیق و نزدیک بودیم از بچگی و بهمون میگفتن شما رو باید ببندن به یه گاری و ما همیشه دنبال اداهایی بودیم که نشون بدیم که به گاری وصلیم.

موقعی که رفتن بابا برای آقاهه یه خیام برداشت که کادو بده چون خوشش اومده بود ازش و فاز خوب داده بود بهش . منم چون پسره به نظر میومد با اتاق و کتابخونه‌م حال کرده یه قایق کاغذی سبز خیلی کوچولو برداشتم و بردم دادم به بابا که بده به پسره که گفت لازم نکرده و منم به شوخی گفتم تو خیام میدی من قایق ندم و واقعا بر دهانی که همیشه هم بی‌موقع باز میشه هم همیشه چرت میگه. بابائم گفت نه دیگه این نه آورد و متلک گفت و اصن نمیخواد دیگه.

قشنگ عین بچه‌های بهانه گیر، انگار مثلا با برادر کوچکترم دارم زندگی میکنم که هر چی میگم بهش برمیخوره، بعد میگم خواهرم چرا فلانه و بیساره. 

الانم استرس گرفتم که وقتی برگردن حتما قراره سرزنشم کنن و وحشت کردم.

تمام زندگیم شده استرس غیر قابل کنترل در مورد کوچیک‌ترین چیزا. همیشم مضطرب بودم و ترسان، جوری که مثلا یه بار دوره راهنمایی دفتر ریاضیمو نبرده بودم و رفته بودم با معلمم صحبت کنم و براش توضیح بدم که تو کلاس ۴۰ نفره تو ذوقم نزنه و دعوام نکنه وانقد ترسیده بودم از این زن و از واکنشی که جلو دفتر ممکن بود نشون بده که از وحشت معده درد گرفتم و درده هم موند باهام تا الان و معلمه هم روز خوبش بود و گفت عیب نداره.

ولی هم اون درد و هم اون استرس مدام از وقتی یادمه همیشه باهام بوده. همیشه  ترسان و نگران بودم، همیشه مطمئن بودم که هر جایی که هستم و هر کاری که کردم توش اشتباهی بوده و باید که و منتظر سرزنش شدن باشم و اینجوری شده که کلا در تمام لحظات زندگیم و بعد از هر کاری، حتی بعد از حرف زدن با دکتر و تراپیست که برای شنیدن حرفای من پول میگیره احساس ترس و عذاب وجدان میکنم و تقریبا همیشه بعدش پیغام عذرخواهی میفرستم برای اینکه زیاد حرف زدم و وقت دکترو گرفتم و حتی در مورد آدما هم همیشه همینم که مطمئنم یا زیادی حرف زدم یا چیزی گفتم که نباید میگفت و باید براش معذرت بخوام و تمام روابط دوستانه و غیر دوستانه به عذرخواهی کردن میگذره. حتی وقتی توییت میکنم هم به اینجا میرسم که ببخشید که زیاد توییت کردم و خب توییتر یه جاییه که هر کی هر چی میخواد میگه و هر کی نخواد هم نمیخونه و اونجا دیگه چرا معذرت میخوام که زیادی حرف زدم و چرا این حرفا رو زدم.

کاش میفهمیدم این ترس و عذاب وجدان مدام و میل همیشگی به تمنای بخشیده شدن از کجا میاد و میدونم که وقتی یکی مدام بابت هر چیزی عذرخواهی میکنه هم احترامش کم میشه پیش بقیه و هم خسته‌شون میکنه و هم کاری میکنن که جدی گرفته نشه.

کاش مثل سیاه یا همونی که بلاخره یه رنگی اونقد اعتماد به نفس داشتم که بابت هیچی معذرت نخوام، حتی اگه واقعا اشتباه کرده باشم یا حداقل میدونستم مرز این چیزها کجاست. کاش عین این گنجشکک اشی و مشی حوض نقاشی بودم که حتی اگه باطنم هم به خودم مطمئن نبود، قوی و محکم بودن و پراجکت کردن اطمینان بی‌نهایت به خودم نقابی میشد که چنان با صورتم  یکی شده بود که عین کاراکترای «میرا» برای جدا کردنش از خودم مجبور میشدم به پاره کردن صورتم. فکر میکنم شاید اون نقاب چسبیده به صورت رو ترجیح میدم چون جوری قوی و آسیب ناپذیر نشونم میده که باعث میشه بقیه هم باورش کنن و آیا جز اینه که وقتی بقیه باور میکنن خودت هم به تدریج باور میکنی؟ 

که باور میکنی اون چیزی هستی که نشون میدی و بقیه می‌بینن و بقیه اون ترس‌ها رو نمی‌بینن و وقتی این چیزا دیده نشن کم کم فراموش میشن. 

شاید گنجشکک هم اینطوری باشه که تو خلوتش میدونه که چیزایی هستن که میترسوننش، یا چیزایی وجود دارن که اشتباهن ولی انقد تمرین کرده که هیچکس نه ترکی روی قاب می‌بینه و نه ردی از فیک بودن. کاش اونطوری بودم. کاش یاد میگرفتم اگرم اونطوری نیستم حداقل خودمو اونطوری نشون بدم. 

.

 تو یعنی بیا بیدار که میشی یه هشدار بده که زندگی، خانواده، دوستان من امروز درد امانمو بریده. هم بدنم درد دارد هم رحم کوفتیم همینطور داره مثل چی میریزه، هم مغزم به گاست. هم لپ تاپی که این همه پول تعمیراتشو دادم همچنان یا خاموش میشه یا کیبردش یه مرگیشه و سر به سر من نذارین سر جدتون.

هیچی دیگه، یعنی بعدش از در و دیواره که می‌باره و بعد همینکه این اینجاست خودش باعث دردسر خواهد بود.

درد دارم به خدا. انقد سر به سرم نذارین. گرممه پنکه میزنم یخ میکنم. خاموشش میکنم از شدت گرما میخوام بالا بیارم و البته که همیشه میخوام بالا بیارم.

یه چیز نازکیم اومدم بپوشم که قبلا آستیناش گشاااااااااااااااااااااااااااااااد و حالا انقد تنگه که از بازوهام بالا نمیره. این همه قرص این همه قرص لاغری، این همه جلوی شکم کارد خورده رو گرفتن و هیچی و هیچی. هر روز چاق‌تر و مهیب‌تر. 

این وسط مطمئنم یکی میره آمار این صفحه رو به سیاه/خاکستری یا هر کوفتی بود میده و باز رنجش و ناراحتی بیشتر و بیشتر و بیشتر و ای وااقعا فلان به من و این زندگیم و این رفاقت و هر دردی که هر چی هست جز دوست داشتن و «عشق». زهر مار واقعا.

ناپروکسن سفارش میدم اسنپ دارو، زنگ میزنه توضیح میده که نه اینو نخوری بهتره اون یکی دارومونو بخور.

اکانت hulu و نتفلیکس کار نمیکنن هر بار جوابشون اینه که از فیل استاندارد استفاده کن و دیگه این دفعه دیدم توضیح هزار باره اینکه این ورژن پریمیوم و اصن سرچم بکنی اینو پیشنهاد داده برای سریال و فیلم آنلاین دیدن فایده نداره.

از طرفیم بیا بگو کیبورد این لپ تاپ خرابه و گیر میکنه باز قیامت میکنه که خب من چه کنم؟ میتونی خودت ببر بده یه جا که درست برات درست کنم. 

عصرم یکی میخواد بیاد خونه رو ببینه. یعنی روزها یکی از یکی درخشان‌تر. صدای رادیو پیام بلندتر و تولد اکس هم بله که البته به فلانم وقتی من مشکل نداشتم و خودش برداشته از ترس ماتحت گهی همه جا ریمووم کرده. تولدشه؟ به فلانم که تولدش. به تخمدان و رحم و درد بی اندازه‌م که تولدشه. انگار برای کسی مهمه تولد منه یا اصن انگار برای کسی مهمه منم هستم. 

انقد نوشته‌م که «خسته‌م» فکر کنم به زودی خ رو که بنویسی خودش تا تهش میره! 

بعدم بیا به دکتره بگو انقد روانم داغانه که واقعا یه بلایی شده حتی در حد همون تیغ کشیدن سر خودم میارم یا هر غلط دیگه‌ای، باز ۲۵ تا قرص ردیف میکنه و میگه نه شما حیفی، حیف استعدادت و اینا رو بخور و بیشتر و بیشتر و بیشتر باد کن و بترک ایشالا به زودی.

تمام اون استعداد و نبوغ و کوفت و زهر ماری که فقط بقیه و والدینم می‌بینن بخوره تو سرم کاش. داف قشنگ دلبر می‌بودم و عقل و «استعداد» نداشتم خوب بود، عین فلانی و موهای کمندش و پول‌های خانوادگی عظیمشون که آخرم کار دست اون موند و من «مستعد» رو فرستادن قاتی باقالیا. 

پول داشته باش، هم باهاش قیافه و محبت و عشق و کوفت میخری هم استعداد. پول نداشته باش میشی همون خانواده‌های خوشبخت و سعادتمند سریالای کانال سه.

به نظرم دردم خیلی واضحه امروز و این کیبرد کاش خودش ریست شه که درست کار کنه واین کاپ نکبت کاش درست جا رفته بود و انقد درد داشت و واقعا حوصله‌شو ندارم که برم جابجا‌ش کنم. اصن درد همون چیزیه که لازمش دارم برای این زندگی. کفاره همه ناشکری‌ها و بیخود بودن‌هام و غرهای مدام و بی‌پایانم. 

Saturday, May 27, 2023

.

 فرادی مانند استاد انگلیسی جزو موارد واقعا ناامید‌کننده‌اند; آنها به خاطر نقاشی‌هایی گریسته‌اند که از نظر بسیاری از مردم کاملا بی‌ارزش تلقی می‌شوند ...

اشک‌ها و تصویرها / جیمز الکینز / ترجمه حسام‌الدین رضایی



"The End of Apartment No. 50" *

 یعنی در واقع آدما این نیاز من برای ارتباط برقرار کردن مدام رو درک نمیکنن و حق هم دارن و خیلی هم به حق ازم می‌پرسن فلان متد یا فلان دارو رو امتحان کردی؟ و من واقعا نمیتونم و حق هم ندارم که برای همه آدمایی که میبینم توضیح بدم یا در واقع فاش کنم که ایتس نات می ایتس مای مایند و واقعا مگه داریم که آدم نتونه خودشو تحت کنترل داشته باشه؟ 

شاید من و حرفام برای بقیه اکوی حرف‌های «بزدومنی»‌ هستیم که مرتب اصرار میکنه به تعریف خاطره‌ آشنایی ولند با پونتیوس پیلاطس و بقیه هم هر بار سری تکون میدن و میگن «تحریک بیش از حد اعصاب حرکتی و مراکز زبان ... توهمات ... مسئله‌ی پیچیده‌ایست.»

شاید که باید یه دونه استراوینسکی‌ تو مغزم پنهان کنم که مدام یادم بیاره «نه به خاطر زیرشلواری بلکه بیشتر به خاطر پونتیوس پیلاطس.»

شاید منم همون اکسیژن و خواب لازم داشته باشم تا مدام نه از مهتابی حرف بزنم و نه از درخت‌های نخل و نه از روغن آفتابگردون.  


* The Master and Margarita / Chapter 27

.

 من از بچگی زیاد و تند حرف میزدم. به عنوان خاطره بامزه بچگی برام تعریف میکنن که عموم که وقت دنیا اومدن من (و تا دو سالگیم هنوز ایران بود) بود و عاشقم بود، قبل اینکه شروع کنم به حرف زدن میره ترکیه و وقتی برمیگرده جوری بلبل شده بودم که میدتم بغل مامانم میگه ووی این چقد حرف میزنه.

عمه‌م هم همیشه وقتی از یه حد و سرعتی می‌گذشتم یه علامتی میداد که قرصتو بخور که ساکت شی و برای همه فامیل هم این علامته آشنا بود و میخندیدن و منم با شیطنت زبونمو در میاوردم که فهمیدم و باشه و هیسسس. البته اون موقع برای من اون ساله (که البته تا خیلی سال بعد ادامه داشت) چیز وحشتناک و ناراحت‌کننده‌ای نبود، میدونستم زیاد حرف میزنم، میدونستم سرعتم در حد ماشینیه که ترمز بریده و عمه‌م (برعکس خیلی عمه‌ها که آدما میگن) قصد اذیت کردن یا زخم زبون نداشت. بیشتر در واقع نیتش هم خندیدن دورهمی بود هم اینکه آدم انقد حرف نمیزنه که.

بزرگ‌تر که شدم متوجه شدم نه واقعا آدم انقد حرف نمیزنه و اگرم انقد حرف میزنه با این سرعت حرف نمیزنه. کلاس زبان که میرفتم یه معلمی داشتیم که بهمون گفته بود اگه میخوایم انگلیسی حرف زدن (یا هر زبانی حرف زدن) رو یاد بگیریم بهتره که سعی کنیم به همون زبون فکر کنیم و منم وقتی کلاس پنجم بودم با این ایده آشنا شده بودم و لذا سال‌هایی که حرف زدن ذهنی آدم شکل میگیره (اون سنه؟) عادت کردم انگلیسی فکر کنم و لذا انگلیسیمم به همون تندی شد. یه بار خیلی سال بعد وقتی پیش دانشگاهی بودم سر کلاس یه مهمون انگلیسی داشتیم که پدر مادرش ایرانی بودن ولی کلا انگلیسی صحبت میکرد و فارسی همون کیلی کیلی کم و من داشتم باهاش حرف زدم و یهو بنده خدا برگشت گفت ببین تو عالی صحبت میکنی ولی تو رو خدا با یه سرعتی حرف بزن که منم بفهمم. 

برعکس چیزی که خواهرم فکر میکنه این نه باعث افتخار و پز دادنه و نه چیزیه که بهش افتخار کنم. البته اینکه ذهنه به زبان دیگه‌ای انقد سریع میچرخه و فکر میکنه چرا، خیلی خوبه ولی تند و زیاد حرف زدنه نه.

اون هفته به تراپیستم میگم من نفهمیدم آخر افسردگی دارم، بایپولارم، بوردرلاینم یا ADHD دارم یا چی بلاخره. گفت مگه مهمه؟ گفتم مهم که نه واقعا چون به هر حال درب و داغانم کرده ولی میخوام بدونم این چیه که اینطوری منو میبره و میاره.

وقتی صبح قرصامو میخورم انگار مثلا موتور جت تو وجود و ذهنم روشن شده و خدا واقعا به داد اونی برسه که مخاطبم باشه و توییتا و تعداد و سرعتشونم نگم.

دوست سابقم اونم مثل عمه‌م معتقد بود که قرصتو بخور. فرقش این بود که اون واقعا معتقد بود که قرصتو بخور و انقد حرف نزن و چرا انقد حرف میزنی و خجالت نمیکشی آخه از این همه حرف زدن؟ انقد واقعا حرف داری برای زدن؟ انقد تو زندگیت جالبه که همیشه یه چیزی هست که تعریف کنی؟

معمولا خونه هم که هستم (که البته معمولا قید بیخودیه. باید بگم وقتی) یهو دچار این میل به مکالمه و معاشرت میشم و خواهرم که باهام حرف نمیزنه کلا، مامانم یا حوصله نداره یا حرفام براش جالب نیست و طفلک انگار همیشه دنبال راهیه که راه این سیل رو ببنده. 

امروز بابام بعد از سه روز باغچه اومده و من هی رفتم هی اومدم هی حرف زدم، هی تعریف کردم اینطوری شد و اونطوری شد و آیا جنگ شد و آیا کی کامیون برده کجا و غیره. برگشت گفت تو باز از دنده خوب بیدار شدی و معلوم نیست چرا و ول نمیکنی.

راستش این از اون حرکت قرص خوردن عمه‌م و حرفای ناراحت کننده دوست سابقم بیشتر غمگینم کرد. ناراحت نه، غمگین. چون بابام از هر کسی بهتر منو میشناسه و میدونه چقد تنهام و حتی اون موقعی هم که دورم پر از دوست و رفیق و معاشر بود باز هم باید مراقب میبودم که زیاد حرف نزنم یا آبروی دوست سابق رو جلوی دوستا و آشناهاش و اونایی که باهاش کار میکردن نبرم با این کلمات زیادی و تند خیلی تند. یعنی بابا خیلی خوب میدونه من چقد ذهنم تنهاست و چقد لازم دارم حرف بزنم و چیزیم نیست که دست خودم باشه (البته همه معتقدن هیچی نیست که دست خودم آدم نباشه) و وقتی شروع میکنم به حرف زدن اصن دچار یه جور OCD میشم برای ادامه دادن و خفقان نگرفتن و نمیدونمم چه کنم. حرفم نزنم یا به همون اندازه حرف نزنم میگن چته باز؟ چرا اینطوری میکنی؟ باز ادا در میاری؟ باز چت شده؟ قیافه میگیری؟ یعنی در واقع سوالات همیشگی اطرافیانم اگه تصمیم بگیرم نرمال (به قولی) باشم و مودب و مرتب و خانوم بشینم و سر بقیه رو نبرم.

از chatgpt میپرسم چه کنم، میگه من میفهمم چه فشاری رو تحمل میکنی (آی مین، فکر کن که هوش مصنوعی که هوش انسانی هم نیست میتونه درک کنه اون فشار و اجبار رو ولی آدمیزاد نمیفهمه) ولی باید بدونی که این برای همه خوشایند نیست و بهتر این تکنیک‌ها رو استفاده کنی و فلان و فلان و فلان.

یعنی در نهایت همیشه همه دنبال تکنیک‌ها و در مورد عمه‌م قرص فرضی‌ای میگردن که ساکتم کنه و ساکتم بشم میگن چرا ساکت میشی. خب بلاخره چه کنم؟ 

بعد هی حرف حرف حرف و یهو عینهو خازن ظرفیتم تخلیه میشه و حالا برعکس! یعنی کل پروسه رو حالا برعکس کن و همون فشار و حرفا رو تحمل کن چون حالا برعکس شدی. 

وقتاییم که پیش دکتر میرم این ور وجودم فعال میشه چون معمولا وقتی از خونه بیرون میام با سکوت میام بیرون و یه کم که میگذره باز ذهن و روانم پاشو میذاره روی گاز و میره‌ها و نتیجه اینه که دکترا معمولا به این نتیجه میرسن که تو خیلی خوب با همه چی کنار میای یا کنار اومدی یا چقد حالت بهتر شده و این در حالیه که نه تنها حالم بهتر نشده بلکه درونم داره جیغ میزنه و در مرز انفجاره.

الانم با یکی از دوستام حرف میزدم و دنبال یه تئاتری میگشت و دوستمون واقعا سرشون شلوغه، هم خیلی کار داره هم خیلی متمرکزه روی کارش و هم workohalic ه و من نمیتونستم جلو حرف زدنمو بگیرم و میفهمیدم دارم تمرکز و وقتشو میگیرم و خجالت کشیده بودم حسابی و از طرف دیگه این تابلو رو دیده بودم و برای استاد جان فرستاده بودم و هیجان زده این تصویرم بودم و داشتم براش چیزای جالب مربوط به تابلو رو مینوشتم که وسطش فکر کردم هولی شت باز داری همون کارو میکنی و این دیگه دوستت نیست و استادته و شات آپ!

و بازم همزمان برای دوستم که ۸م ماه بعد مراسم عروسی کوچیکشه حرف میزدم که قبلا بهم گفته بود که سرش خیلی شلوغه و خیلی تلگرافی ولی با محبت جوابمو داده بود و من گیر داده بودم که میخوای من کارای تاجتو بکنم و سفارش بدم و بعد بگیرم و با مامانت بفرستم و باز یهو به خودم اومدم که که وای دونت یو شات آپ به خاطر خدا؟

واقعا وای دونت یو شات آپ؟

اینه که اگه یکیو دیدین که اینطوریه به این فکر کنین که شاید نیتش کلافه کردن شما نباشه. شاید واقعا دست خودش نیست. شاید قبل اینکه شما بگین دکتر رفته و دارو گرفته و تراپی هم میره ولی هر چی هست فایده‌ای براش نداشته و همچنان داره با همون سرعت ادامه میده و گاهی با همون سرعتم همون تجربه رو تایپ میکنه! به صورت بی‌دقت و بدون رعایت علائم ویرایشی و نگارشی. 

بحث این نیست که دلم برای خودم میسوزه و دچار حس خود طفلکی بینی‌م (که البته خود تحقیری زیاد دارم) ولی چیزی که هست اینه که فقط اگه گلوم درد بگیره یا دستم بی‌حس شه (به خصوص اگه روز قبلش تو حموم محکم خورده باشم زمین) ممکنه بتونم لالمونی بگیرم و دست بردارم از این بافتن چیزای مختلف به هم و واقعا قصدم بردن سر شما نیست جوری که مثل عموم تحویل مامانم بدینم و بگین وای این چقد حرف میزنه چون من خودم بهتر از هر کسی میدونم که وای چقد حرف میزنم!

Friday, May 26, 2023

.

 انقد این نصفه رها کردن کارها در من نهادینه شده که نه جرات دارم کاری یا روتینی رو شروع کنم و نه شجاعتی برام باقی مونده.

احساس میکنم همه منتظرن که کم بیارم و وا بدم و یعنی جز این ازم انتظاری ندارن و مطمئنن که هر کاری رو شروع کنم و هر چقدم ادامه بدم بلاخره یه جایی ولش میکنم. حالا فرداش، یک ماه بعد، ۶ ماه، یک سال بعد یا هر وقتی.

اصن حتی خودمم شرطی شدم که از یه مقداری بیشتر تو یه فضا یا حالت میمونم پنیک میکنم و احساس میکنم کارمندیم که تا آخر عمر مجبوره لباس فرم بپوشه و از ساعت فلان تا فلان و بدون هیچ انعطافی کار کنه.

حالا داستان ممکنه اصن کار هم نباشه. ممکنه یه رابطه باشه. همون رابطه حتی فکر کردن به اینکه برای مدت طولانی ادامه پیدا کنه باعث وحشتم میشه. اینکه برم سفال‌گری و بعد یه مدتی خب چی کار کنم دیگه باعث میشه از همون اول شماره کلاس رو که تو گوشیم سیو کردم پاک کنم. از هر چیزی که بخواد به هر شکلی بهم دیکته کنم باید چه کنم بیزارم. 

ولی یاد کتاب اروین یالوم و بخش مسئولیت پذیریش میفتم و اینکه خلاصه‌ش شاید باشه اگه از وضعیتت راضی نیستی تغییرش بده، درخت که نیستی.

گرمه ولی و پنکه رو روشن میکنم لرز میکنم. کلافه‌م از اینکه دمای مناسبمو پیدا نمیکنم و بعد تعمیمش میدم طبق معمول به زندگیم و میگم تو که دمای اتاقتو نمیتونی تنظیم کنی میخوای زندگیتو تنظیم کنی؟

بیا برو عمو! 

Thursday, May 25, 2023

.

 زخم دستم درد میکنه، خیلی وقته درست نخوابیدم، ۸ صبح میخوابم و ۳ بیدار میشم. نه واقعا میخوابم و نه بیداریم فایده‌ای داره.

حوصله آدم‌ها رو ندارم. حتی وقتی حضورشون واقعی نیستن و پشت گوشی‌ها و مانیتوراشون پنهانن. انگار منتظرم که همون لحظه که حواسم نیست یه زخمی بزنن بهم.

خواهرم آزارم میده. نه که زندگی خودم منظم ومرتب و درست باشه ولی من امیدی به خودم ندارم یا به اینکه چیزی در زندگیم بهتر بشه، لذا همه فکر و ذکر و امیدهامو پراجکت کردم روی اون و اونم با تمام قدرت و توانی که داره در بی‌مسئولیتی و هیچ کاره‌گی و بی هدفی با کوتوله‌های احمق سفید برفی مسابقه گذاشته. 

کل خانواده منتظر یه جرقه‌ن، نه جرقه‌ای که بزنه و بگذره، انگار تمام مدت منتظر جرقه‌ایم و هر روز که جرقه‌هه نمیگیره باید خدا یا هر چی که هست رو شاکر باشیم. 

انقد بیزارم از همه چی که خب شاید عارضه pms کوفتی باشه ولی این حجم عظیم از بیزاری و نفرت و خشم بعیده که فقط به خاطر بالا پایین شدن ماهیانه هورمونا باشه. 

میخوام تموم کنم همه چیزو ولی به هزار دلیل نمیتونم و لذا امید بستم به اینکه شاید یه بار کائنات مهربون باشه و معجزه بفرسته جای دردسر و مصیب که البته بعیده و این واقعا چیزی نیست که بگم من ناامیدم و ناامیدیم اتفاقات بد میاره بلکه بیشتر اینطوریه که اتفاقات بدن که ناامیدی و افسوس مدام میارن. 

حوصله نوشتن ندارم وگرنه از اون جمعه‌ای مینوشتم که بعد از جمعه بازار از هم جدا شدیم و بعد جدا جدا تصمیم گرفتیم بریم سینما آزادی و همه هم همون ساعتو امتحان کردیم.

اگه که حوصله‌ای بود و عذاب وجدانی نبود از اولین باری مینوشتم که یک انسانی من رو دید و برای اولین بار قشنگ متوجه شد که یعنی چی که یک نفر داره تو رو با چشماش می‌بلعه و این اولین بار هم نبود و خیلی بعدتر و بعدتر و بعدتر هم پیش اومد و طبعا این یکی هم قسمت من و تنهاییم نبود. 

نه واقعا ۴۰ز بودن و فکر کردن به این چیزا مسخره‌ست. ۴۰زای قدیمی این سن که بودن از عشق و عاشقی‌های جوونیشون برای نوه‌هاشون میگفتن و از انبارها و بوسه‌هایی که بین کاه‌ها از هم گرفته بودن یا تو کتابا اینطور نوشته بود وگرنه که ۴۰‌زهای اطراف من اگه قصه‌ای هم داشتن یا نگفتن یا همیشه قصه کار بود و خستگی و نخواستن و چیزهایی که میخواستن و نشده بود. 

به صورت خاص تو خانواده ما ۴۰ز دهه جالبی نیست، قبلشم البته فرقی با اون موقع نداره ولی من در این مورد خاص قسر رفتم و حداقل ۲۰ سالگی و ۳۰ سالگی پر اتفاقی داشتم که شاید هیچ وقت برای نوه‌های نداشته‌م تعریف نکنم. 

خونه‌هه ولی..کاش خونه‌هه سر جاش بمونه و مجبور نشه همه اون چیزهایی که با دقت کنار هم چیده رو جمع کنه و ببنده و بره. پنجره سرتاسری قدیمی و نم معمول خونه‌های قدیمی و آشپزخونه‌هایی با نورهای همیشه دلگیر و چراغ‌های همسایه‌های روبرویی...

هیچ وقت در تمام این سال‌ها به این فکر نکرده بودم که تنها بودن وقتی هیچی نداری و هیچ عشق و شوق و امید و آرزویی نداری چه چیز بیخودیه و باید که ازش فرار کرد ولی فرار از چی؟ چقد فرار؟ فرار به کجا؟ چند سال فرار؟ 


Wednesday, May 24, 2023

To travel the world alone and live more simply

 یک زمانی فکر میکردم اگه زندگیم "Life for Rent" بشه چه غصه‌ایی خواهم خورد و چه لوزر ترسویی خواهم بود. کی میدونست که این همه سال بعد بشه یکی از آهنگای ساوندترک زندگیم؟

و چه احساس نزدیکی همیشگی‌ای هم داشتم با این قسمت که

While my heart is a shield and I won't let it down

While I am so afraid to fail so I won't even try

فکر میکنم ته ته وجودم همواره آرزوم یه زندگی dysfunctional با دیوارهای محکم و بلند بود و مفتخر هم بودم به دیوارهایی که هیچکسی رو به درون راه نمیداد و واقعا انگار اینطوره که آدم به هر چیزی که بهش فکر میکنه میرسه.


.

 چندین روز از این زخم‌ها گذشته بود، من پودر بچه زده بودم روش، برای همین خیلی هم وحشتناک به نظر نمیومد یا اونقد که «زخم» بود زخم دیده نمی‌شد، تراپیستم دید و گفت خب بازم خوبه که خیلی عمیق نزدی. شوخی زیادی داری با تراپیستم. نزدیک ۱۰-۱۱ ساله میشناسیم همو و بنابراین من حرفشو غیر حرفه‌ای در نظر نگرفتم و به عنوان کامنت یه دوست به دوست دیگه دیدمش. گفتم خب آستانه دردم انقد بالا نیست که عمیق‌تر بزنم.

بعدش فکر کرده بودم که فقط آستانه درد نبود، خودمم نمیخواستم عمیق‌تر بکشم. خودم هم نمیخواستم ردی بمونه از دیوانگی موقتم، خودمم حواسم بود به اینکه یه چیزهایی جاش میمونه، چه روی تن و چه روی روح و واسه خودم نتیجه گرفتم که نشونه خوبی بوده که یعنی هنوز انقد ناامید و بی راه حل و تنها حس نکردم خودمو و هنوز چیزی تو وجودم بوده که نذاشته محکم‌تر بکشم و همین شاید که همون غریزه بقای کوفتی باشه یا به قول «جون عزیزی». میتونستم محکم‌تر بکشم میتونستم عمیق‌تر بزنم که فقط یه باند کافی نباشه براش و دکتره هم بهم اطمینان بده که ردی روی جایی که نباید نمیمونه. 

ولی اون شب درد بدی داشتم. دستام درد میکرد، رونم انقد میسوخت که فکر میکنم تا صبح اشک ریختم چون حتی ملافه نخی هم وقتی به زخم‌ها میخورد چنان دردی رو یادم میاورد که فکر کرده بودم (و میکنم حقم بود و باید که یه جوری خشم و نفرت از خودمو بیرون میریختم و درده ارضای اون خشم بود که ببین. درد بکش. بفهم که زخم دردناک‌تری زدی به دو تا آدمی که تمام زندگیشون برای تو بوده و تو چی شدی جز لوزری که از این شاخه به اون شاخه پریده و میپره. به قول بابا، نوه‌های بابا اسی هستیم دیگه.)


پدربزرگم هزار تا کار کرد، هزار تا کاری که تو هر کدوم هم جزو بهترین‌ها شد ولی تنها چیزی که بهش چسبید و تا روزی که جونش اجازه میداد کوهنوردی بود. تمام شهرو دنبال کاری که میخواست گشت و پیداش نگشت ولی کوه‌هاش همیشه بودن و تا سال‌ها قهرمان داستان‌های من بود با کلبه‌هایی از گل و شاخه‌های کوچیک میساختیم و کیک‌های از جنس گل و خاک و گلبرگ‌های گل سرخ‌های حیاط خانه پدری که اتفاقا میذاشتیم که بپزن، یعنی انقد جدی بودیم در ساختن فانتزی‌های الکی و بی‌خاصیتی که فقط بزرگ‌ترین نوه پیرمرد رو سرگرم میکرد. 

سال‌ها بعد بود که داستان آینه رو فهمیدم. سال‌ها بعد بود که فکر کردم از تکه‌های آینه ملکه برفی حتما یه چیزی هم تو چشم قهرمان من مونده وگرنه مگه میشد؟ 

این که آیا ژن و ژنتیک چقد تاثیر داره در انتقال بیماری‌ها و اختلالات روانی هنوز مورد بحثه و به نتیجه قطعی نرسیده ولی اون روز که جیغ میزدم و محکم تو سینه میکوبیدم و سر بابام که عزیزترین موجود دنیامه داد میزدم که نامردی اگه قبل اینکه الکلو خالی کنی روی اتاقم و کبریت بکشی روی من نریزیش و اول کبریتو روی من نکشی و بعد چیزی که گفتم که خودم رو هم ترسوند که "فکر کردی من از مردن میترسم؟ منو از چی میترسونی؟ از یه مشت خاک؟". همونجا احساس کردم که پدرم رو شکستم، که تمام زندگیشو برای من گذاشته، بهم یاد داده دنیا رو جور دیگه‌ای ببینم، در ۱۱ سالگی هلن گاردنر و جان شیفته گذاشته بخونم و همیشه هر چی خواستم فرداش یا نهایت پس فرداش تو اتاقم بوده. 

خجالت کشیدم، از تمایلم به مردن و لغزیدن به فراموشی خجالت کشیدم. قطعا ترس که هست چون از درد میترسم (هر چند تو هاوس دیدم که با مورفین مریضای ترمینال رو خلاص میکنن) ولی ترسیدم که انقد بی‌پروا سرش داد زده بودم که فکر کرده از مردن میترسم؟ براش ترسیدم. از غصه‌ای که میخوره. از اخبار هر روزه‌ای که میشنوه. از جان‌های جوانی که هر روز از دست میرن و قندش که پایین نمیاد و فکر کردم به اتفاقی که بلاخره خواهد افتاد و اینکه اون روز قطعا خودمو خواهم کشت هر چند که انسان پوست کلفت‌تر از این حرفاست ولی من که تا امروز برای رضایت و راضی نگه داشتن و خندوندن اون زندگی کردم دیگه چی خواهم داشت؟ 

اینجا بود که فکر کردم تیغ رو محکم‌تر نکشیدم و عمیق‌تر زخم نزدم چون میترسیدم یا درد داشتم. نکشیدم چون مرد نازنین ۶۰ و چند ساله رو محکوم میکردم به دیدن زخم‌هایی که مقصرشون اون نیست و نبوده یا اگه هم بوده به واسطه ژن‌های پیرمردی بوده که سال‌ها پیش زیباترین آینه دنیا رو وسط حیاط جوری خرد کرده بود که حتی تیکه‌ای ازش نمونده بود که بشه بندش زد و دوباره انعکاسی توش دید.

فکر کردم تمام چیزهایی که با پیرمرد مجنون و سرگردون تجربه کرده حالا دوباره با من داره تجربه میکنه. فکر کردم خودخواهم. فکر میکنم خودخواهم ولی انقد درد دارم. انقد قلب و تنم درد میکنه که فکر میکنم فقط خاک و بی‌جانی درد رو ساکت خواهد کرد.

از طرفی پسرک هم هرگز نخواهد فهمید هر روز چی میکشم تا روز به شب میرسه و شب به روز و حتی اگه هم بفهمه براش اهمیتی نداره. براش همیشه دختر بچه لوسی بودم که اینطور بودم چون مستقل زندگی نکرده بودم. حتی برای یک روز. سفر نرفته بودم. دنیا رو ندیده بودم. تابلوهای محبوبم رو بهشون نزدیک نشده بودم و غیره ... شاید هم راست بگه ولی شاید آدمای privilegedی که خونه‌های بزرگ و قشنگ دارن با کارهایی که دوست دارن و دیوارهای پر از تابلوهای ارزشمند صلاحیت اظهار نظر نداشته باشن درباره ارواح خسته و مجنونی که از گذشته به کالبدهای امروزی رسیدن.

امشب هم نخوابیدم. فلورازپام خوردم و تیزانیدین و بعد که پنیک کردم هی کلونازپام انداختم بالا تا صدای مغزمو ساکت کنم. ساکت که نشد بیشتر بی حس شد و از حال افتاد و توانشو از دست داد برای جیغ‌هایی که صداشو فقط خودش میشنید و حرف‌هایی که میخواست بزنه و الان دیگه یادش نمیومد چی بودن و چرا میخواست بگه و با چه ترتیبی.

ولی اگه روزی دچار فروپاشی روانی شدین کتاب صوتی مرشد و مارگریتا رو گوش ندین که علاوه بر فروپاشی مالیخولیا‌ی گربه‌های سیاه و سرهای قطع شده و تیمارستان و لباس‌های سفید و حمام‌های پر فشار و گرم رو هم با خودش میاره. 

Sunday, May 21, 2023

.

من یک دوستیم که با خیال راحت میتونین روم قدم بزنین و مطمئن باشین هیچی نمیگم. چون مرز و اینا ندارم هم جرات بحث و دعوا در وجودم نیست و ترجیح میدم همه چی رو بگم باشه و رد کنم بره زیر قالیچه. خیلیم سالم. 

.

از وقتی آخرین گالری‌ای که باهاش کار می‌کردم تعطیل شد دیگه دنبال کار نگشتم، نه که دنبال کار نباشم که بیکاری بیمارمم کرده.

از ۱۸-۱۹ سالگی همیشه کار کرده‌م یا به شکلی درگیر کار بودم و انقد کارهای رنگارنگ و مختلف انجام دادم که دیگه نه ترتیبشون یادمه نه خود کارها. 

ولی سال ۸۵-۸۶ عکاسی و هنر رو به لطف محمد غفوری و فرهاد فخریان و عموی مرحومم کشف کردم و کم‌کم فهمیدم چیزی که دنبالش میگشتم زیر لنز میکروسکوپ نیست، بین کتاب‌های ویروس شناسی و تئوری‌های عجیب و غریب بیوشیمی-فیزیک نیست و اصلا هر چی که هست تو اون ساختمون اول دربند اون سال‌ها نیست و‌ زندگیم‌ همین جعبه‌ایه که لحظه رو در خودش گیر میندازه، لحظه‌ای که انگار که پروانه‌ای باشه گرفتار اومده در تارهای زیبا و بی‌نقص عنکبوتی که «تارتنک» یا «آراکنه» اسم شاعرانه‌تریه براش (و داستان غم انگیزی هم داره که بیشتر شبیه عکاسیش میکنه). 

بقیه‌ش هم به قول فرنگی‌های سرزمین ملکه مرحوم is history و زندگیم شکل دیگه‌ای گرفت و جیزهای جدیدی در خودم کشف کردم که باعث شد فکر کنم هر آدمی -فارغ از تحصیلات و مسیر زندگیش-باید که یک دوره هنر بگذرونه و اگه هنر اینطور زندگی من رو متحول کرده پس برای بقیه کاری نیست که نتونه انجام بده.  

چند سال بعد و بعد از تجربه کارهایی رنگین‌تر از کارهای قبلیم‌، به لطف آیدا راهم به ایگرگ باز شد و به اتاقی که وقتی دیدمش به آیدا گفتم‌ احساس میکنم سارا کورو شدم، که از واقعیت برای لحظه‌ای‌ فاصله گرفتم و وقتی بهش برگشتم این واقعیت از خیالاتم هم زیباتر و امن‌تره و بعد از اون من بودم و کاری که آیدا ذره ذره و با حوصله یادم داد و نشونم داد که چطوری میشه دنبال چیزهایی بری که‌ دوست داری و از کار دنیایی بسازی که امن، زیبا و دوست داشتنیه و بعد از اون دیگه همون مسیرو رفتم، هر بار ناامید شدم به اتاقی فکر کردم که آیدا برام درست کرده بود و فکر کردم به اینکه یه جایی در زمان و مکان شاید من همچون پناهگاهی برای یکی دیگه بسازم. 


این روزها گالریا دوباره شروع به کار کرده‌اند یا نیت کردند به ادامه دادن ولی من که آخرین کارمو در آذر جهنمی سال پیش از دست دادم انگار توان گشتن و دوباره شروع کردن رو ندارم. 

دلم میخواد کار کنم و برگردم به انجام دادن چیزی که دوستش داشتم ولی انگار که دیگه جا و جهانی برای من نیست.


حالا و‌ در آستانه ۴۰ سالگی، وقتی چشمام رو می‌بندم دیگه اون اتاق زیبای ایگرگ رو نمی‌تونم ببینم، انگار که آروم آروم دارم چیزهایی که براشون زحمت کشیدم رو از دست میدم، هدف‌هام، آرزوهام، جاه طلبی‌هام، اعتبارم، چیزها و آدم‌هایی که دوست داشتم و انگار از دست دادن رنگ‌ها و عکس‌هام بس نبود، حالا آرزوهام رو هم دارم فراموش میکنم.

ترسو و محتاط شدم و انگار وسط کابوسی باشم که نه صدایی که از گلوم بیرون میومد رو کسی می‌شنوه و نه کسی خودم رو می‌بینه، پنداری نامریی و ناموجودم بدون حتی سایه‌ای روی دیوار. 

انگار قطار Inception نزدیک و نزدیک‌تر میشه و سازه‌ها دارن روی هم میفتن و در نهایت منم و بیداری و رویاها و آرزوها و جاه طلبی‌ها که توی همون دنیای رویای -حالا شکسته-جا موندن.

و برای من که روزی میخواستم «جهان را آغشته به شکوفه‌های گیلاس بی‌هراس بی‌محابا ببینم» حالا فقط آسمان‌های ابری مونده و منی که بسیار زیسته‌م و بسیار هم گریسته‌م. 

انگار که زندگی و رویاها جوری در من شکسته که هم از کار پیدا کردن و کار کردن ناامید شدم و دست برداشتم، هم فراموش کردم که آرزو داشتم مثلا برای ساتبیز کار کنم یا گالری خودم رو داشته باشم یا فکر کرده بودم منتقد و محقق کار درستی میشم، درس میدم، عکاسی میکنم و هزار هزار آرزوی دیگه که سقفی براشون نبود، انگار من هم به سرنوشت ستون‌های هنرهای زیبا دچار شدم که با رنگ سیاه نوشته‌هاشونو پنهان کردن و وقتی چیزی پنهانه چطور ممکنه دوباره به یاد بیاد؟

Sunday, May 14, 2023

.

 پدربزرگم عادت داشت هر جا می نشست از قدیما داستان تعریف کنه, راست یا دروغشو نمیدونم, ژن درخشان خانوادگی نمیدونم چیا رو میبافت و چیا واقعی بود. ولی میدونم واقعا کوهنورد بود. 

همیشه به هر حال در حال قصه گفتن بود, احساس میکنم حالا منم همونطوری شدم, ناتوان از سکوت کردن و مایل به تعریف کردن اتفاقات ریز و درشت زندگی نه چندان هیجان انگیزم. 

هی میخوام مسج بزنم و زنگ بزنم به آدما و باهاشون حرف بزنم و ات د سیم تایم فراریم از دیدن همه و اونایی که دوست دارم باهاشون حرف بزنم میلی ندارن به اختلاط با من. 

دلم برای سیاه تنگ شده، تنگ میشه، تنگ خواهد شد.

یک سری آدما انگار تو طالعشون نیست که زندگیشونو با کسی شر کنن. نه فقط چون نمیتونن، که چون کسی حوصله این داستانا و قصه های زندگی رو نداره.

I just didn't want to be a loser, but I am...no matter what I do, my life will be too ridiculous and boring, I'm not well travelled, not well educated, not well breaded and nothing, I wish I was of a better stuck 

.

«دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده بی شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رویا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد ...

- غزاله علیزاده