چندین روز از این زخمها گذشته بود، من پودر بچه زده بودم روش، برای همین خیلی هم وحشتناک به نظر نمیومد یا اونقد که «زخم» بود زخم دیده نمیشد، تراپیستم دید و گفت خب بازم خوبه که خیلی عمیق نزدی. شوخی زیادی داری با تراپیستم. نزدیک ۱۰-۱۱ ساله میشناسیم همو و بنابراین من حرفشو غیر حرفهای در نظر نگرفتم و به عنوان کامنت یه دوست به دوست دیگه دیدمش. گفتم خب آستانه دردم انقد بالا نیست که عمیقتر بزنم.
بعدش فکر کرده بودم که فقط آستانه درد نبود، خودمم نمیخواستم عمیقتر بکشم. خودم هم نمیخواستم ردی بمونه از دیوانگی موقتم، خودمم حواسم بود به اینکه یه چیزهایی جاش میمونه، چه روی تن و چه روی روح و واسه خودم نتیجه گرفتم که نشونه خوبی بوده که یعنی هنوز انقد ناامید و بی راه حل و تنها حس نکردم خودمو و هنوز چیزی تو وجودم بوده که نذاشته محکمتر بکشم و همین شاید که همون غریزه بقای کوفتی باشه یا به قول «جون عزیزی». میتونستم محکمتر بکشم میتونستم عمیقتر بزنم که فقط یه باند کافی نباشه براش و دکتره هم بهم اطمینان بده که ردی روی جایی که نباید نمیمونه.
ولی اون شب درد بدی داشتم. دستام درد میکرد، رونم انقد میسوخت که فکر میکنم تا صبح اشک ریختم چون حتی ملافه نخی هم وقتی به زخمها میخورد چنان دردی رو یادم میاورد که فکر کرده بودم (و میکنم حقم بود و باید که یه جوری خشم و نفرت از خودمو بیرون میریختم و درده ارضای اون خشم بود که ببین. درد بکش. بفهم که زخم دردناکتری زدی به دو تا آدمی که تمام زندگیشون برای تو بوده و تو چی شدی جز لوزری که از این شاخه به اون شاخه پریده و میپره. به قول بابا، نوههای بابا اسی هستیم دیگه.)
پدربزرگم هزار تا کار کرد، هزار تا کاری که تو هر کدوم هم جزو بهترینها شد ولی تنها چیزی که بهش چسبید و تا روزی که جونش اجازه میداد کوهنوردی بود. تمام شهرو دنبال کاری که میخواست گشت و پیداش نگشت ولی کوههاش همیشه بودن و تا سالها قهرمان داستانهای من بود با کلبههایی از گل و شاخههای کوچیک میساختیم و کیکهای از جنس گل و خاک و گلبرگهای گل سرخهای حیاط خانه پدری که اتفاقا میذاشتیم که بپزن، یعنی انقد جدی بودیم در ساختن فانتزیهای الکی و بیخاصیتی که فقط بزرگترین نوه پیرمرد رو سرگرم میکرد.
سالها بعد بود که داستان آینه رو فهمیدم. سالها بعد بود که فکر کردم از تکههای آینه ملکه برفی حتما یه چیزی هم تو چشم قهرمان من مونده وگرنه مگه میشد؟
این که آیا ژن و ژنتیک چقد تاثیر داره در انتقال بیماریها و اختلالات روانی هنوز مورد بحثه و به نتیجه قطعی نرسیده ولی اون روز که جیغ میزدم و محکم تو سینه میکوبیدم و سر بابام که عزیزترین موجود دنیامه داد میزدم که نامردی اگه قبل اینکه الکلو خالی کنی روی اتاقم و کبریت بکشی روی من نریزیش و اول کبریتو روی من نکشی و بعد چیزی که گفتم که خودم رو هم ترسوند که "فکر کردی من از مردن میترسم؟ منو از چی میترسونی؟ از یه مشت خاک؟". همونجا احساس کردم که پدرم رو شکستم، که تمام زندگیشو برای من گذاشته، بهم یاد داده دنیا رو جور دیگهای ببینم، در ۱۱ سالگی هلن گاردنر و جان شیفته گذاشته بخونم و همیشه هر چی خواستم فرداش یا نهایت پس فرداش تو اتاقم بوده.
خجالت کشیدم، از تمایلم به مردن و لغزیدن به فراموشی خجالت کشیدم. قطعا ترس که هست چون از درد میترسم (هر چند تو هاوس دیدم که با مورفین مریضای ترمینال رو خلاص میکنن) ولی ترسیدم که انقد بیپروا سرش داد زده بودم که فکر کرده از مردن میترسم؟ براش ترسیدم. از غصهای که میخوره. از اخبار هر روزهای که میشنوه. از جانهای جوانی که هر روز از دست میرن و قندش که پایین نمیاد و فکر کردم به اتفاقی که بلاخره خواهد افتاد و اینکه اون روز قطعا خودمو خواهم کشت هر چند که انسان پوست کلفتتر از این حرفاست ولی من که تا امروز برای رضایت و راضی نگه داشتن و خندوندن اون زندگی کردم دیگه چی خواهم داشت؟
اینجا بود که فکر کردم تیغ رو محکمتر نکشیدم و عمیقتر زخم نزدم چون میترسیدم یا درد داشتم. نکشیدم چون مرد نازنین ۶۰ و چند ساله رو محکوم میکردم به دیدن زخمهایی که مقصرشون اون نیست و نبوده یا اگه هم بوده به واسطه ژنهای پیرمردی بوده که سالها پیش زیباترین آینه دنیا رو وسط حیاط جوری خرد کرده بود که حتی تیکهای ازش نمونده بود که بشه بندش زد و دوباره انعکاسی توش دید.
فکر کردم تمام چیزهایی که با پیرمرد مجنون و سرگردون تجربه کرده حالا دوباره با من داره تجربه میکنه. فکر کردم خودخواهم. فکر میکنم خودخواهم ولی انقد درد دارم. انقد قلب و تنم درد میکنه که فکر میکنم فقط خاک و بیجانی درد رو ساکت خواهد کرد.
از طرفی پسرک هم هرگز نخواهد فهمید هر روز چی میکشم تا روز به شب میرسه و شب به روز و حتی اگه هم بفهمه براش اهمیتی نداره. براش همیشه دختر بچه لوسی بودم که اینطور بودم چون مستقل زندگی نکرده بودم. حتی برای یک روز. سفر نرفته بودم. دنیا رو ندیده بودم. تابلوهای محبوبم رو بهشون نزدیک نشده بودم و غیره ... شاید هم راست بگه ولی شاید آدمای privilegedی که خونههای بزرگ و قشنگ دارن با کارهایی که دوست دارن و دیوارهای پر از تابلوهای ارزشمند صلاحیت اظهار نظر نداشته باشن درباره ارواح خسته و مجنونی که از گذشته به کالبدهای امروزی رسیدن.
امشب هم نخوابیدم. فلورازپام خوردم و تیزانیدین و بعد که پنیک کردم هی کلونازپام انداختم بالا تا صدای مغزمو ساکت کنم. ساکت که نشد بیشتر بی حس شد و از حال افتاد و توانشو از دست داد برای جیغهایی که صداشو فقط خودش میشنید و حرفهایی که میخواست بزنه و الان دیگه یادش نمیومد چی بودن و چرا میخواست بگه و با چه ترتیبی.
ولی اگه روزی دچار فروپاشی روانی شدین کتاب صوتی مرشد و مارگریتا رو گوش ندین که علاوه بر فروپاشی مالیخولیای گربههای سیاه و سرهای قطع شده و تیمارستان و لباسهای سفید و حمامهای پر فشار و گرم رو هم با خودش میاره.


No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.