Monday, May 29, 2023

.

 اومدن خونه رو ببینن. هم بابا از پدر خانواده خوشش اومد هم من از پسر خانواده  که خب چون هم خیلی فاز خوبی داشت هم خیلی مدل پسرخاله‌ایم بود که باهاش خیلی رفیق و نزدیک بودیم از بچگی و بهمون میگفتن شما رو باید ببندن به یه گاری و ما همیشه دنبال اداهایی بودیم که نشون بدیم که به گاری وصلیم.

موقعی که رفتن بابا برای آقاهه یه خیام برداشت که کادو بده چون خوشش اومده بود ازش و فاز خوب داده بود بهش . منم چون پسره به نظر میومد با اتاق و کتابخونه‌م حال کرده یه قایق کاغذی سبز خیلی کوچولو برداشتم و بردم دادم به بابا که بده به پسره که گفت لازم نکرده و منم به شوخی گفتم تو خیام میدی من قایق ندم و واقعا بر دهانی که همیشه هم بی‌موقع باز میشه هم همیشه چرت میگه. بابائم گفت نه دیگه این نه آورد و متلک گفت و اصن نمیخواد دیگه.

قشنگ عین بچه‌های بهانه گیر، انگار مثلا با برادر کوچکترم دارم زندگی میکنم که هر چی میگم بهش برمیخوره، بعد میگم خواهرم چرا فلانه و بیساره. 

الانم استرس گرفتم که وقتی برگردن حتما قراره سرزنشم کنن و وحشت کردم.

تمام زندگیم شده استرس غیر قابل کنترل در مورد کوچیک‌ترین چیزا. همیشم مضطرب بودم و ترسان، جوری که مثلا یه بار دوره راهنمایی دفتر ریاضیمو نبرده بودم و رفته بودم با معلمم صحبت کنم و براش توضیح بدم که تو کلاس ۴۰ نفره تو ذوقم نزنه و دعوام نکنه وانقد ترسیده بودم از این زن و از واکنشی که جلو دفتر ممکن بود نشون بده که از وحشت معده درد گرفتم و درده هم موند باهام تا الان و معلمه هم روز خوبش بود و گفت عیب نداره.

ولی هم اون درد و هم اون استرس مدام از وقتی یادمه همیشه باهام بوده. همیشه  ترسان و نگران بودم، همیشه مطمئن بودم که هر جایی که هستم و هر کاری که کردم توش اشتباهی بوده و باید که و منتظر سرزنش شدن باشم و اینجوری شده که کلا در تمام لحظات زندگیم و بعد از هر کاری، حتی بعد از حرف زدن با دکتر و تراپیست که برای شنیدن حرفای من پول میگیره احساس ترس و عذاب وجدان میکنم و تقریبا همیشه بعدش پیغام عذرخواهی میفرستم برای اینکه زیاد حرف زدم و وقت دکترو گرفتم و حتی در مورد آدما هم همیشه همینم که مطمئنم یا زیادی حرف زدم یا چیزی گفتم که نباید میگفت و باید براش معذرت بخوام و تمام روابط دوستانه و غیر دوستانه به عذرخواهی کردن میگذره. حتی وقتی توییت میکنم هم به اینجا میرسم که ببخشید که زیاد توییت کردم و خب توییتر یه جاییه که هر کی هر چی میخواد میگه و هر کی نخواد هم نمیخونه و اونجا دیگه چرا معذرت میخوام که زیادی حرف زدم و چرا این حرفا رو زدم.

کاش میفهمیدم این ترس و عذاب وجدان مدام و میل همیشگی به تمنای بخشیده شدن از کجا میاد و میدونم که وقتی یکی مدام بابت هر چیزی عذرخواهی میکنه هم احترامش کم میشه پیش بقیه و هم خسته‌شون میکنه و هم کاری میکنن که جدی گرفته نشه.

کاش مثل سیاه یا همونی که بلاخره یه رنگی اونقد اعتماد به نفس داشتم که بابت هیچی معذرت نخوام، حتی اگه واقعا اشتباه کرده باشم یا حداقل میدونستم مرز این چیزها کجاست. کاش عین این گنجشکک اشی و مشی حوض نقاشی بودم که حتی اگه باطنم هم به خودم مطمئن نبود، قوی و محکم بودن و پراجکت کردن اطمینان بی‌نهایت به خودم نقابی میشد که چنان با صورتم  یکی شده بود که عین کاراکترای «میرا» برای جدا کردنش از خودم مجبور میشدم به پاره کردن صورتم. فکر میکنم شاید اون نقاب چسبیده به صورت رو ترجیح میدم چون جوری قوی و آسیب ناپذیر نشونم میده که باعث میشه بقیه هم باورش کنن و آیا جز اینه که وقتی بقیه باور میکنن خودت هم به تدریج باور میکنی؟ 

که باور میکنی اون چیزی هستی که نشون میدی و بقیه می‌بینن و بقیه اون ترس‌ها رو نمی‌بینن و وقتی این چیزا دیده نشن کم کم فراموش میشن. 

شاید گنجشکک هم اینطوری باشه که تو خلوتش میدونه که چیزایی هستن که میترسوننش، یا چیزایی وجود دارن که اشتباهن ولی انقد تمرین کرده که هیچکس نه ترکی روی قاب می‌بینه و نه ردی از فیک بودن. کاش اونطوری بودم. کاش یاد میگرفتم اگرم اونطوری نیستم حداقل خودمو اونطوری نشون بدم. 

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.