یعنی در واقع آدما این نیاز من برای ارتباط برقرار کردن مدام رو درک نمیکنن و حق هم دارن و خیلی هم به حق ازم میپرسن فلان متد یا فلان دارو رو امتحان کردی؟ و من واقعا نمیتونم و حق هم ندارم که برای همه آدمایی که میبینم توضیح بدم یا در واقع فاش کنم که ایتس نات می ایتس مای مایند و واقعا مگه داریم که آدم نتونه خودشو تحت کنترل داشته باشه؟
شاید من و حرفام برای بقیه اکوی حرفهای «بزدومنی» هستیم که مرتب اصرار میکنه به تعریف خاطره آشنایی ولند با پونتیوس پیلاطس و بقیه هم هر بار سری تکون میدن و میگن «تحریک بیش از حد اعصاب حرکتی و مراکز زبان ... توهمات ... مسئلهی پیچیدهایست.»
شاید که باید یه دونه استراوینسکی تو مغزم پنهان کنم که مدام یادم بیاره «نه به خاطر زیرشلواری بلکه بیشتر به خاطر پونتیوس پیلاطس.»
شاید منم همون اکسیژن و خواب لازم داشته باشم تا مدام نه از مهتابی حرف بزنم و نه از درختهای نخل و نه از روغن آفتابگردون.

No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.