از وقتی آخرین گالریای که باهاش کار میکردم تعطیل شد دیگه دنبال کار نگشتم، نه که دنبال کار نباشم که بیکاری بیمارمم کرده.
از ۱۸-۱۹ سالگی همیشه کار کردهم یا به شکلی درگیر کار بودم و انقد کارهای رنگارنگ و مختلف انجام دادم که دیگه نه ترتیبشون یادمه نه خود کارها.
ولی سال ۸۵-۸۶ عکاسی و هنر رو به لطف محمد غفوری و فرهاد فخریان و عموی مرحومم کشف کردم و کمکم فهمیدم چیزی که دنبالش میگشتم زیر لنز میکروسکوپ نیست، بین کتابهای ویروس شناسی و تئوریهای عجیب و غریب بیوشیمی-فیزیک نیست و اصلا هر چی که هست تو اون ساختمون اول دربند اون سالها نیست و زندگیم همین جعبهایه که لحظه رو در خودش گیر میندازه، لحظهای که انگار که پروانهای باشه گرفتار اومده در تارهای زیبا و بینقص عنکبوتی که «تارتنک» یا «آراکنه» اسم شاعرانهتریه براش (و داستان غم انگیزی هم داره که بیشتر شبیه عکاسیش میکنه).
بقیهش هم به قول فرنگیهای سرزمین ملکه مرحوم is history و زندگیم شکل دیگهای گرفت و جیزهای جدیدی در خودم کشف کردم که باعث شد فکر کنم هر آدمی -فارغ از تحصیلات و مسیر زندگیش-باید که یک دوره هنر بگذرونه و اگه هنر اینطور زندگی من رو متحول کرده پس برای بقیه کاری نیست که نتونه انجام بده.
چند سال بعد و بعد از تجربه کارهایی رنگینتر از کارهای قبلیم، به لطف آیدا راهم به ایگرگ باز شد و به اتاقی که وقتی دیدمش به آیدا گفتم احساس میکنم سارا کورو شدم، که از واقعیت برای لحظهای فاصله گرفتم و وقتی بهش برگشتم این واقعیت از خیالاتم هم زیباتر و امنتره و بعد از اون من بودم و کاری که آیدا ذره ذره و با حوصله یادم داد و نشونم داد که چطوری میشه دنبال چیزهایی بری که دوست داری و از کار دنیایی بسازی که امن، زیبا و دوست داشتنیه و بعد از اون دیگه همون مسیرو رفتم، هر بار ناامید شدم به اتاقی فکر کردم که آیدا برام درست کرده بود و فکر کردم به اینکه یه جایی در زمان و مکان شاید من همچون پناهگاهی برای یکی دیگه بسازم.
این روزها گالریا دوباره شروع به کار کردهاند یا نیت کردند به ادامه دادن ولی من که آخرین کارمو در آذر جهنمی سال پیش از دست دادم انگار توان گشتن و دوباره شروع کردن رو ندارم.
دلم میخواد کار کنم و برگردم به انجام دادن چیزی که دوستش داشتم ولی انگار که دیگه جا و جهانی برای من نیست.
حالا و در آستانه ۴۰ سالگی، وقتی چشمام رو میبندم دیگه اون اتاق زیبای ایگرگ رو نمیتونم ببینم، انگار که آروم آروم دارم چیزهایی که براشون زحمت کشیدم رو از دست میدم، هدفهام، آرزوهام، جاه طلبیهام، اعتبارم، چیزها و آدمهایی که دوست داشتم و انگار از دست دادن رنگها و عکسهام بس نبود، حالا آرزوهام رو هم دارم فراموش میکنم.
ترسو و محتاط شدم و انگار وسط کابوسی باشم که نه صدایی که از گلوم بیرون میومد رو کسی میشنوه و نه کسی خودم رو میبینه، پنداری نامریی و ناموجودم بدون حتی سایهای روی دیوار.
انگار قطار Inception نزدیک و نزدیکتر میشه و سازهها دارن روی هم میفتن و در نهایت منم و بیداری و رویاها و آرزوها و جاه طلبیها که توی همون دنیای رویای -حالا شکسته-جا موندن.
و برای من که روزی میخواستم «جهان را آغشته به شکوفههای گیلاس بیهراس بیمحابا ببینم» حالا فقط آسمانهای ابری مونده و منی که بسیار زیستهم و بسیار هم گریستهم.
انگار که زندگی و رویاها جوری در من شکسته که هم از کار پیدا کردن و کار کردن ناامید شدم و دست برداشتم، هم فراموش کردم که آرزو داشتم مثلا برای ساتبیز کار کنم یا گالری خودم رو داشته باشم یا فکر کرده بودم منتقد و محقق کار درستی میشم، درس میدم، عکاسی میکنم و هزار هزار آرزوی دیگه که سقفی براشون نبود، انگار من هم به سرنوشت ستونهای هنرهای زیبا دچار شدم که با رنگ سیاه نوشتههاشونو پنهان کردن و وقتی چیزی پنهانه چطور ممکنه دوباره به یاد بیاد؟
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.