Sunday, May 14, 2023

.

 پدربزرگم عادت داشت هر جا می نشست از قدیما داستان تعریف کنه, راست یا دروغشو نمیدونم, ژن درخشان خانوادگی نمیدونم چیا رو میبافت و چیا واقعی بود. ولی میدونم واقعا کوهنورد بود. 

همیشه به هر حال در حال قصه گفتن بود, احساس میکنم حالا منم همونطوری شدم, ناتوان از سکوت کردن و مایل به تعریف کردن اتفاقات ریز و درشت زندگی نه چندان هیجان انگیزم. 

هی میخوام مسج بزنم و زنگ بزنم به آدما و باهاشون حرف بزنم و ات د سیم تایم فراریم از دیدن همه و اونایی که دوست دارم باهاشون حرف بزنم میلی ندارن به اختلاط با من. 

دلم برای سیاه تنگ شده، تنگ میشه، تنگ خواهد شد.

یک سری آدما انگار تو طالعشون نیست که زندگیشونو با کسی شر کنن. نه فقط چون نمیتونن، که چون کسی حوصله این داستانا و قصه های زندگی رو نداره.

I just didn't want to be a loser, but I am...no matter what I do, my life will be too ridiculous and boring, I'm not well travelled, not well educated, not well breaded and nothing, I wish I was of a better stuck 

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.