چند روزه که آدما- چه دوست، چه غریبه و چه صرفا آشنا-با حرفهای عمدی و غیرعمدی و جوابهای عجیب دلمو میشکنن. از یکشنبه شاید شروع شد که احساس کردم لحن تراپیستم پشت تلفن بیشتر از هر چیزی بیحوصلهست و اینطور که انگار داره پشت حرفاش میگه چقد تکرار؟ خسته نشدی بعد از ۱۲ سال؟
فرداش اکانت تلگرام دکترم چون زیاد مسج زده بودم شمارهمو بلاک کرد وحالا البته منم زنگ زدم مطب و برای خانم منشی گفتم که اینا در طول ۲۰ و چند روز نوشته شده بود و عذرخواهی کردم و تو دلمم گفتم ببخشید چیزی جز در مورد دوا نوشتم.
دوستم میپرسه این اراجیف چیه نوشتی.
اون مرکز فلان در جواب دو تا سوالم هزار تا لیبل وصل کرد بهم.
این یکی فلان چیز، اون یکی یه چیز دیگه، یکی پست اینستاگرامش جوری excluding به نظرم میاد که فقط میخوام بشینم گریه کنم. گنجشکک اشی مشی هم که کلا هیچی، به قول اون توام که همیشه دلت میشکنه و همین از همون موقعی که گفتش بیشتر از هر حرفی دلمو شکست.
میخوام یه چی بنویسم بزنم سر در همه اکانتام که آقا من ممکنه قیافهم به سیبزمینی بخوره و هیچی به نظر شما بهم برنخوره ولی واقعیت اینه که به جای نقطه اگه ؟! بنویسید ذهنم مشغول میشه و فکر میکنم چیکار کردم و حرف اشتباهی زدم و کاش نمیزدم و کاش اصن نمیپرسیدم یا اصلا حرفی نمیزدم. یعنی اون چیزی که میخوام بزنم سر در اکانتام اینه که من کلا وجودم (در معنای exitenceم) برخورندهست (و از اونجایی که هیچکس مثل من سیب زمینی نیست لذا به این برخورندگی یه جواب در خور میده که من انتظارشو هرگز ندارم چون اصن هدفم این نبوده که چیز برخورندهای بگم و بنابراین هم میخوره تو ذوقم و قلبم که ظاهرا توانایی هزار هزار بار شکستن رو داره بازم میشکنه)، لذا بیاین کلا سکوت کنیم و در مورد هیچی (و مطلقا هیچی) حرف نزنیم.
چون هر من هر حرفی بزنم-حتی اگه در مورد وضعیت آب و هوا باشه- به مخاطبم برمیخوره و منم قصدم واقعا این نیست. آیا سکوت بهتر نیست پس؟
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.