زخم دستم درد میکنه، خیلی وقته درست نخوابیدم، ۸ صبح میخوابم و ۳ بیدار میشم. نه واقعا میخوابم و نه بیداریم فایدهای داره.
حوصله آدمها رو ندارم. حتی وقتی حضورشون واقعی نیستن و پشت گوشیها و مانیتوراشون پنهانن. انگار منتظرم که همون لحظه که حواسم نیست یه زخمی بزنن بهم.
خواهرم آزارم میده. نه که زندگی خودم منظم ومرتب و درست باشه ولی من امیدی به خودم ندارم یا به اینکه چیزی در زندگیم بهتر بشه، لذا همه فکر و ذکر و امیدهامو پراجکت کردم روی اون و اونم با تمام قدرت و توانی که داره در بیمسئولیتی و هیچ کارهگی و بی هدفی با کوتولههای احمق سفید برفی مسابقه گذاشته.
کل خانواده منتظر یه جرقهن، نه جرقهای که بزنه و بگذره، انگار تمام مدت منتظر جرقهایم و هر روز که جرقههه نمیگیره باید خدا یا هر چی که هست رو شاکر باشیم.
انقد بیزارم از همه چی که خب شاید عارضه pms کوفتی باشه ولی این حجم عظیم از بیزاری و نفرت و خشم بعیده که فقط به خاطر بالا پایین شدن ماهیانه هورمونا باشه.
میخوام تموم کنم همه چیزو ولی به هزار دلیل نمیتونم و لذا امید بستم به اینکه شاید یه بار کائنات مهربون باشه و معجزه بفرسته جای دردسر و مصیب که البته بعیده و این واقعا چیزی نیست که بگم من ناامیدم و ناامیدیم اتفاقات بد میاره بلکه بیشتر اینطوریه که اتفاقات بدن که ناامیدی و افسوس مدام میارن.
حوصله نوشتن ندارم وگرنه از اون جمعهای مینوشتم که بعد از جمعه بازار از هم جدا شدیم و بعد جدا جدا تصمیم گرفتیم بریم سینما آزادی و همه هم همون ساعتو امتحان کردیم.
اگه که حوصلهای بود و عذاب وجدانی نبود از اولین باری مینوشتم که یک انسانی من رو دید و برای اولین بار قشنگ متوجه شد که یعنی چی که یک نفر داره تو رو با چشماش میبلعه و این اولین بار هم نبود و خیلی بعدتر و بعدتر و بعدتر هم پیش اومد و طبعا این یکی هم قسمت من و تنهاییم نبود.
نه واقعا ۴۰ز بودن و فکر کردن به این چیزا مسخرهست. ۴۰زای قدیمی این سن که بودن از عشق و عاشقیهای جوونیشون برای نوههاشون میگفتن و از انبارها و بوسههایی که بین کاهها از هم گرفته بودن یا تو کتابا اینطور نوشته بود وگرنه که ۴۰زهای اطراف من اگه قصهای هم داشتن یا نگفتن یا همیشه قصه کار بود و خستگی و نخواستن و چیزهایی که میخواستن و نشده بود.
به صورت خاص تو خانواده ما ۴۰ز دهه جالبی نیست، قبلشم البته فرقی با اون موقع نداره ولی من در این مورد خاص قسر رفتم و حداقل ۲۰ سالگی و ۳۰ سالگی پر اتفاقی داشتم که شاید هیچ وقت برای نوههای نداشتهم تعریف نکنم.
خونههه ولی..کاش خونههه سر جاش بمونه و مجبور نشه همه اون چیزهایی که با دقت کنار هم چیده رو جمع کنه و ببنده و بره. پنجره سرتاسری قدیمی و نم معمول خونههای قدیمی و آشپزخونههایی با نورهای همیشه دلگیر و چراغهای همسایههای روبرویی...
هیچ وقت در تمام این سالها به این فکر نکرده بودم که تنها بودن وقتی هیچی نداری و هیچ عشق و شوق و امید و آرزویی نداری چه چیز بیخودیه و باید که ازش فرار کرد ولی فرار از چی؟ چقد فرار؟ فرار به کجا؟ چند سال فرار؟
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.