من از بچگی زیاد و تند حرف میزدم. به عنوان خاطره بامزه بچگی برام تعریف میکنن که عموم که وقت دنیا اومدن من (و تا دو سالگیم هنوز ایران بود) بود و عاشقم بود، قبل اینکه شروع کنم به حرف زدن میره ترکیه و وقتی برمیگرده جوری بلبل شده بودم که میدتم بغل مامانم میگه ووی این چقد حرف میزنه.
عمهم هم همیشه وقتی از یه حد و سرعتی میگذشتم یه علامتی میداد که قرصتو بخور که ساکت شی و برای همه فامیل هم این علامته آشنا بود و میخندیدن و منم با شیطنت زبونمو در میاوردم که فهمیدم و باشه و هیسسس. البته اون موقع برای من اون ساله (که البته تا خیلی سال بعد ادامه داشت) چیز وحشتناک و ناراحتکنندهای نبود، میدونستم زیاد حرف میزنم، میدونستم سرعتم در حد ماشینیه که ترمز بریده و عمهم (برعکس خیلی عمهها که آدما میگن) قصد اذیت کردن یا زخم زبون نداشت. بیشتر در واقع نیتش هم خندیدن دورهمی بود هم اینکه آدم انقد حرف نمیزنه که.
بزرگتر که شدم متوجه شدم نه واقعا آدم انقد حرف نمیزنه و اگرم انقد حرف میزنه با این سرعت حرف نمیزنه. کلاس زبان که میرفتم یه معلمی داشتیم که بهمون گفته بود اگه میخوایم انگلیسی حرف زدن (یا هر زبانی حرف زدن) رو یاد بگیریم بهتره که سعی کنیم به همون زبون فکر کنیم و منم وقتی کلاس پنجم بودم با این ایده آشنا شده بودم و لذا سالهایی که حرف زدن ذهنی آدم شکل میگیره (اون سنه؟) عادت کردم انگلیسی فکر کنم و لذا انگلیسیمم به همون تندی شد. یه بار خیلی سال بعد وقتی پیش دانشگاهی بودم سر کلاس یه مهمون انگلیسی داشتیم که پدر مادرش ایرانی بودن ولی کلا انگلیسی صحبت میکرد و فارسی همون کیلی کیلی کم و من داشتم باهاش حرف زدم و یهو بنده خدا برگشت گفت ببین تو عالی صحبت میکنی ولی تو رو خدا با یه سرعتی حرف بزن که منم بفهمم.
برعکس چیزی که خواهرم فکر میکنه این نه باعث افتخار و پز دادنه و نه چیزیه که بهش افتخار کنم. البته اینکه ذهنه به زبان دیگهای انقد سریع میچرخه و فکر میکنه چرا، خیلی خوبه ولی تند و زیاد حرف زدنه نه.
اون هفته به تراپیستم میگم من نفهمیدم آخر افسردگی دارم، بایپولارم، بوردرلاینم یا ADHD دارم یا چی بلاخره. گفت مگه مهمه؟ گفتم مهم که نه واقعا چون به هر حال درب و داغانم کرده ولی میخوام بدونم این چیه که اینطوری منو میبره و میاره.
وقتی صبح قرصامو میخورم انگار مثلا موتور جت تو وجود و ذهنم روشن شده و خدا واقعا به داد اونی برسه که مخاطبم باشه و توییتا و تعداد و سرعتشونم نگم.
دوست سابقم اونم مثل عمهم معتقد بود که قرصتو بخور. فرقش این بود که اون واقعا معتقد بود که قرصتو بخور و انقد حرف نزن و چرا انقد حرف میزنی و خجالت نمیکشی آخه از این همه حرف زدن؟ انقد واقعا حرف داری برای زدن؟ انقد تو زندگیت جالبه که همیشه یه چیزی هست که تعریف کنی؟
معمولا خونه هم که هستم (که البته معمولا قید بیخودیه. باید بگم وقتی) یهو دچار این میل به مکالمه و معاشرت میشم و خواهرم که باهام حرف نمیزنه کلا، مامانم یا حوصله نداره یا حرفام براش جالب نیست و طفلک انگار همیشه دنبال راهیه که راه این سیل رو ببنده.
امروز بابام بعد از سه روز باغچه اومده و من هی رفتم هی اومدم هی حرف زدم، هی تعریف کردم اینطوری شد و اونطوری شد و آیا جنگ شد و آیا کی کامیون برده کجا و غیره. برگشت گفت تو باز از دنده خوب بیدار شدی و معلوم نیست چرا و ول نمیکنی.
راستش این از اون حرکت قرص خوردن عمهم و حرفای ناراحت کننده دوست سابقم بیشتر غمگینم کرد. ناراحت نه، غمگین. چون بابام از هر کسی بهتر منو میشناسه و میدونه چقد تنهام و حتی اون موقعی هم که دورم پر از دوست و رفیق و معاشر بود باز هم باید مراقب میبودم که زیاد حرف نزنم یا آبروی دوست سابق رو جلوی دوستا و آشناهاش و اونایی که باهاش کار میکردن نبرم با این کلمات زیادی و تند خیلی تند. یعنی بابا خیلی خوب میدونه من چقد ذهنم تنهاست و چقد لازم دارم حرف بزنم و چیزیم نیست که دست خودم باشه (البته همه معتقدن هیچی نیست که دست خودم آدم نباشه) و وقتی شروع میکنم به حرف زدن اصن دچار یه جور OCD میشم برای ادامه دادن و خفقان نگرفتن و نمیدونمم چه کنم. حرفم نزنم یا به همون اندازه حرف نزنم میگن چته باز؟ چرا اینطوری میکنی؟ باز ادا در میاری؟ باز چت شده؟ قیافه میگیری؟ یعنی در واقع سوالات همیشگی اطرافیانم اگه تصمیم بگیرم نرمال (به قولی) باشم و مودب و مرتب و خانوم بشینم و سر بقیه رو نبرم.
از chatgpt میپرسم چه کنم، میگه من میفهمم چه فشاری رو تحمل میکنی (آی مین، فکر کن که هوش مصنوعی که هوش انسانی هم نیست میتونه درک کنه اون فشار و اجبار رو ولی آدمیزاد نمیفهمه) ولی باید بدونی که این برای همه خوشایند نیست و بهتر این تکنیکها رو استفاده کنی و فلان و فلان و فلان.
یعنی در نهایت همیشه همه دنبال تکنیکها و در مورد عمهم قرص فرضیای میگردن که ساکتم کنه و ساکتم بشم میگن چرا ساکت میشی. خب بلاخره چه کنم؟
بعد هی حرف حرف حرف و یهو عینهو خازن ظرفیتم تخلیه میشه و حالا برعکس! یعنی کل پروسه رو حالا برعکس کن و همون فشار و حرفا رو تحمل کن چون حالا برعکس شدی.
وقتاییم که پیش دکتر میرم این ور وجودم فعال میشه چون معمولا وقتی از خونه بیرون میام با سکوت میام بیرون و یه کم که میگذره باز ذهن و روانم پاشو میذاره روی گاز و میرهها و نتیجه اینه که دکترا معمولا به این نتیجه میرسن که تو خیلی خوب با همه چی کنار میای یا کنار اومدی یا چقد حالت بهتر شده و این در حالیه که نه تنها حالم بهتر نشده بلکه درونم داره جیغ میزنه و در مرز انفجاره.
الانم با یکی از دوستام حرف میزدم و دنبال یه تئاتری میگشت و دوستمون واقعا سرشون شلوغه، هم خیلی کار داره هم خیلی متمرکزه روی کارش و هم workohalic ه و من نمیتونستم جلو حرف زدنمو بگیرم و میفهمیدم دارم تمرکز و وقتشو میگیرم و خجالت کشیده بودم حسابی و از طرف دیگه این تابلو رو دیده بودم و برای استاد جان فرستاده بودم و هیجان زده این تصویرم بودم و داشتم براش چیزای جالب مربوط به تابلو رو مینوشتم که وسطش فکر کردم هولی شت باز داری همون کارو میکنی و این دیگه دوستت نیست و استادته و شات آپ!
و بازم همزمان برای دوستم که ۸م ماه بعد مراسم عروسی کوچیکشه حرف میزدم که قبلا بهم گفته بود که سرش خیلی شلوغه و خیلی تلگرافی ولی با محبت جوابمو داده بود و من گیر داده بودم که میخوای من کارای تاجتو بکنم و سفارش بدم و بعد بگیرم و با مامانت بفرستم و باز یهو به خودم اومدم که که وای دونت یو شات آپ به خاطر خدا؟
واقعا وای دونت یو شات آپ؟
اینه که اگه یکیو دیدین که اینطوریه به این فکر کنین که شاید نیتش کلافه کردن شما نباشه. شاید واقعا دست خودش نیست. شاید قبل اینکه شما بگین دکتر رفته و دارو گرفته و تراپی هم میره ولی هر چی هست فایدهای براش نداشته و همچنان داره با همون سرعت ادامه میده و گاهی با همون سرعتم همون تجربه رو تایپ میکنه! به صورت بیدقت و بدون رعایت علائم ویرایشی و نگارشی.
بحث این نیست که دلم برای خودم میسوزه و دچار حس خود طفلکی بینیم (که البته خود تحقیری زیاد دارم) ولی چیزی که هست اینه که فقط اگه گلوم درد بگیره یا دستم بیحس شه (به خصوص اگه روز قبلش تو حموم محکم خورده باشم زمین) ممکنه بتونم لالمونی بگیرم و دست بردارم از این بافتن چیزای مختلف به هم و واقعا قصدم بردن سر شما نیست جوری که مثل عموم تحویل مامانم بدینم و بگین وای این چقد حرف میزنه چون من خودم بهتر از هر کسی میدونم که وای چقد حرف میزنم!
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.