احساس میکنم یکی از دلایل عقب افتادنم از همه چیزایی که برای خودم چیده بودم به همین شبکههای اجتماعی بودن، تا قبلش آدما با هم دوست بودن، هر چند یه وقت یه بار همدیگرو میدیدن و میرفتن تا دفعه بعد. اما حالا و در واقع بعد از این شبکههای اجتماعی این وسواس بیمارگونه به وجود اومده برای ادامه دادن تمام وقت اون دوستی. همیشه، همه جا و هر ساعتی.
ایتس نات اباوت مای فرندز. ایت ایز البته این ا وی ولی نه در واقع.
چون دارم عکسهای الک ساث رو میبینم و سیو میکنم و شاید نیت کرده باشم دوباره بایگانی عکاسیمو راه بندازم که استاد جان معتقد بود خیلی خوب و کامله و من احتیاج بودم به اون خوب و کامل بودنه. به اون هدفه در واقع. به هر چیزی به جز جلب نظر کردن و تحت تاثیر قرار دادن بقیه با نوشتن و پست کردن لحظه به لحظه فکرها و اتفاقات اطرافم.
قبلا هیچی اینطور نبود و شاید همین بود که زندگی رو برام دارای ارزش میکرد که ازش عکاسی کنم و نگهش دارم ولی حالا منم نباشم یکی دیگه همون عکسو میگیره همون کادرو میگیره همون اتفاق براش میفته و همون آدم سر راهش قرار میگیره. شاید که دارم فکر میکنم که اصالت تجربههاییی که داشتم از بین رفته که دیگه هیچی اون چیزی نیست که فکر میکردم و درسته که زیر آفتاب تابان هیچی تازه نیست ولی دیگه زیر آفتاب غیر تابان هم دیگه انقد تکراری و کلون شده و شبیه نبود.
شاید که یه نوبت سوشال مدیا رو جمع کنم بذارم کنار و برگردم به خوندن و عکس جمع کردن و عکس دیدن تا شاید زندگی بتونه کمی غافلگیرم کنه و آدما انقد همیشه حاضر نباش.
نه که داشتن دوست و معاشرت چیز بدی باشه که اتفاقا دقیقا هوس و هوای همون رو دارم ولی انگار که به چایی شیرینت یه نصف قاشق (کمتر حتی) شکر اضافه بزنی و همون یه ذره که شاید واقعا بتونی حتی ذرههاشو بشمری کافی باشه تا اون طعم بیعیب و نقص رو به شیرینی دل زنندهای تبدیل کنه.
شاید راست میگفتن که حضور دائم لذت واشتیاق دل رو کم میکنه.
شاید ایرادی که تمام زندگی منو از بین برده همین باشه، که یهو از یه جایی از زندگی همه چیز زیاد شد و خودم زیاد شدم و حضورم زیاد شد و همه چیز زیادی همه جا بود و نه فرصتی بود برای تنهایی و نه رغبتی و حتی اگه رغبتی هم بود دیگه وقتی نبود.
انگار هر چی سنم داره بالاتر میره بیشتر اعتقاد پیدا میکنم به مقاله بنیامین وهالهای که آیا چقد واقعیه در «عصر بازتولید مکانیکی» و آیا اونم تبدیل تکرار غیر خلاقانهای شده که لازمهی چیزی کاملتر از هوش انسانه، چیزی که اون تفاوته توش برنامه ریزی نشده و عیبشم نیست که در واقع مزیتشه به احساساتیگریهایی که تاریخ بشر رو شکل دادن و کیفیتیه که خنجر بروتوس و قلم داوینچی و آخرین حرکت دست همینگوی رو هدایت کرده.
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.