بین ۱۸۴۵۹ تا بلاگ اینو انتخاب کردم چون اسمش بیشتر به دلم نشست، پستهای قدیمیترش رو درفت کردم و گفتم همین رو برمیدارم.
روشناییهای شهر چیه؟ کجاست؟ شهرمون روشنایی هم داره؟ حتما داره.
برای هر کی چراغی هست که روشنه، هر کی چراغشو برای یکی روشن نگه میداره.
نوشتن که سالهاست از یادم رفته. دارم یه گفتگو ترجمه میکنم، یهو احساس کردم چه سر و کلهای میزنم با کلماتم، عین یه مترجم آماتور که دیکشنری دادن دستش و گفتن تا صبح باید اینو تموم کنی. ولش کردم چون دیدم متنه خیلی بهتر از اونه که اینطوری با کلمات من حروم بشه یا حداقل الان حروم بشه. بعید میدونم کسی سراغش بره به این زودی. من و تنبلیهام.
چند روز پیش یه جا شنیدم اگه تو بچگی به حرفاتون گوش ندادن در بزرگسالی میشین آدمی که هر جا میشینه شروع میکنه زندگیشو تعریف کردن و دنبال راه حل گشتن و این چه اثر بدی داره روی تصویری که بقیه از آدمه پیدا میکنن. تصمیم گرفتم کمتر بنویسم، کمتر تعریف کنم، کلا کمتر باشم. یادم افتاد خاکستری میگفت خب مینویسی بنویس چرا باید آنلاین بنویسی؟ روی دستمال کاغذی بنویس اصن، بعد بسوزون. اون البته دلایل خودشو برای حرفش داد ولی راست میگفت، برای چی اصرار داری به اینکه همه دنیا به همه زندگیت آشنا باشن؟ ولی خب دلمم برای نوشتن تنگ میشه و شده لذا حرف خاکستری رو انتخابی گوش میکنیم، دست خودم نیست، نوشتن از خودم و زندگیم یه بخش بزرگی از زندگیم بوده، از وقتی دفتر زرده رو باز کردم و شروع کرده تا آخرین دفترم که نصفه ولش کردم چون فکر کردم یهو دست یکی میفته و میخونه و پارانویا و تنبلی روی کاغذ نوشتن بیخیالم کرد، تنبلیه و پارانویا تا جایی جلو رفت که اون یکی وبلاگمم پرایوت کردم. فکر کردم یکی که از به قول خودش خط قرمزای خودش رد میشه تا اینستاگرام خصوصی یکیو بخونه از اون خط قرمزا جلوترم میاد تا خودشو تو نوشتههای یه وبلاگ بی نام و نشونتر از خودمم پیدا کنه، چقد سخته برای آدمه که ببینه کلماتی هست که توصیفش کردن وقتی خودش میخواد پنهان باشه. هنوز نتونستم تصمیم بگیرم ازش عصبانی باشم یا نه، هم حریم خصوصیم خدشه دار شده هم اعتمادم هم میدونم که آدمه خب اینطوره که ترجیح میده یک well kept secret باشه، نه چون خیلی خاصه بلکه چون secret خب اسمش روشه دیگه و ... نه ادامه نمیدیم اینو که چی و چرا.
یه روز خیلی دور داشتم از میرداماد میومدم ولیعصرو پایین، از کنار نمایندگی سیسیلی رد شدم، یه لحظه فکر کردم ببینم چی داره (اون موقع هنوز هم سیسلی بود، هم هنوز با اون درآمد دو زاری شرکت میشد ازش خرید کرد)، رفتم و یه ست ژاکت سبز با بلوز سفید یقه مردونه گرفتم، چه قشنگ بود، چه قشنگ هست، چون هنوز مونده، البته بلوزه خیلی کهنه شده ولی ژاکته هم هنوز دلبر و خوشرنگه و هم هنوز اندازه!
یادم رفت بگم، از آخرین کلماتی که نوشتم وزنم بیشتر از ده کیلو اضافه شده، ظاهرا اینکه میگفتن قرصها همچین اثری دارن اشتباه نبود و اینم اشتباه نبود که "وایسا حالا سنت بره بالا، اون موقع توام مثل بقیه میشی"، جمع همه اینا شده اون تنها چیزی که در مورد خودم دوست داشتم یا حداقل راضی بودم ازش رو هم از دست بدم. اون روزی رو یادم میاد که میخواستم برم یه semi-date و لباسمو تو ذهنم آماده کرده بودم و شروع کردم آماده شدن و بعد رفتم آخر سراغ لباس و دیدم دامنه از پام بالا نمیره و بلوزه روی سینه بسته نمیشه، دو سه تا لباس دیگه رو هم امتحان کردم، اونها هم تنگ، اونها هم اینطور که بیشتر اصرار میکردم دکمههاش میپرید. لباسا رو ول کردم روی تخت، نشستم خوب گریه کردم و وسط گریه دیت مذکورو کنسل کردم و بعد که یه کم شجاعتر شدم خودمو تو آینه نگاه کردم، سینههای بزرگ، شکم جلو اومده، کمری که دیگه معلوم نبود، پاهای چاق، گردنی که انگار داشت به غبغب خانواده مادری ختم میشد. وسط کرونا بود. عکس گرفتم از خودم و اومدم نشستم و باز گریه کردم و دفعه بعد که وقت دکتر داشتم بازم گریه کردم که من به شما گفتم تنها چیزی که ازش راضیم یا باعث میشه متنفر نباشم از خودم هیکلمه و شما دقیقا داروهاتون کاری رو کرد که من از بیخ و بن نابود شدم برای خودم، بعدش دکتره سعی کرد داروها رو بالا پایین کنه، دوزها رو کم و زیاد کنه ولی دیگه وزن سابق برنگشت. باریکی مچ دست برنگشت و انگشتام شدن ده تا سوسیس و شکم تو نرفت و کمر به زور یه خطی نشون داد که قبلا اینجا کمر بوده است ولی پیشروی به سمت غبغب خانوادگی ادامه داره.
هر بار به دکتر میگم وزنم کم نمیشه، هر بار میگه بابا شما چاق نیستی و هر بار میگم به نسبت به اون موقع، دیگه این دفعه گفتم میدونم، آدم وقتی ۴۰ سالش میشه انتظار اینکه بدن ۲۰ یا حتی ۳۰ زندگی رو حفظ کنه عجیبه، اونم من که ورزش نمیکنم و هر ورزشی هم شروع کنم وسطش ول میکنم (shocking!) و نو پین نو گین و خب منم علاقهای به اون پین ندارم، نه علاقه دارم نه حوصله. همونطور که حوصله عکاسی آنالوگ ندارم چون عکسی که میگیرم رو درجا نمیبینم یا همونطور که آشپزی دوست ندارم چون چرا همون لحظه آماده نمیشه؟
دفعه پیش دکتر گفت، تو افسردگی نداری، من برای ADHD دارم درمانت میکنم ولی این روزا بعد از خوندن و دیدن کلی خرت و پرت در مورد ADHD دارم میبینم شر همونه و تا اون درست نشه هیچ چیز دیگهای هم درست نمیشه. حتی ادامه اینجا نوشتن.
از chatgpt هم پرسیدم چه کنم، گفت کاراتو بشکن به کارهای کوچیکتر، به خودت فشار نیار، احساس گناه نکن و غیره ولی خب نمیشه، میشه؟
در یک جاییم که فکر میکنم هیچی نتیجه نخواهد داد و اون دکتره راست میگفت که تو هیچ وقت خوب نمیشی و درمانت اینه که از اینجا که میرونی بیرون سعی کنی شبیه بقیه دخترا باشی و شبیه بقیه آدما زندگی کنی، اگه تونستی سه ماه دیگه بیا، نتونستی هم خب نیا و منم از همون لحظه که اومدم از مطبش بیرون تصمیم گرفتم برنگردم. حتی با اینکه تراپیستم میگفت احتمالا این روشش بوده برای شکستن مقاومت و اون سدی که تو جلو همه میذاری. کل هویت و شخصیت منو برد زیر سوال تا سد رو بشکنه؟ میخوام نشکنه!
کارم هم از آخرین کلمات تا حالا چند بار عوض شه و هر بار به یه دلیلی به بن بست خورده و این دفعه هم مشکلات مالی و کلا بسته شدن داستان.
بقیه طومارمو بذارم برای فردا؟ نه که خوابم بیاد، نه ولی میگن نوشتههاتونو کوتاه و جذاب نگه دارین! اینکه البته نه کوتاه شد نه جذاب.
بعدا مینویسم از گوگل شیتی که برای تصمیمات امسال درست کردم و اینکه هر ماه قراره trackشون کنم و وضعیتشونو وارد کنم.
ها، ناخنامو درست میکنم جدیدا، بیرون رفتن از خونه شکنجهست ولی چون نمیشه خودت پاکشون کنی بنابراین مجبورم که بلاخره برم یه روزی. دفعه پیش که رفتم هر جا نشستم دعوام کردن، یکی دعوام کرد چرا ناخناتو این شکلی کردی، یکی دعوا که مگه قرار نبود بیای موهاتو مرتب کنی که اون مدل باب که میخوای در بیاد؟ و در آخر اون دخترک ابرو قشنگ قیافه شیمینگم کرد که این ابروها هیچی، ریش و سیبیلو تو آینه هر روز میدیدی و عصبی نمیشدی؟ نگفتم من تو آینه نگاه نمیکنم، من و انعکاسم با هم کاری نداریم، هر کدوم زندگی خودمونو میکنیم.
خلاصه لتس سی که این فاصله طولانی بین نوشتنها تغییری در نوشتن و چیزهایی که مینویسم ایجاد میکنه؟ یا همچنان من همونیم که دنبال چاه بابل - نه حتی کوفه- میگرده، این بار شاید جای کلمهها خودش بره تو چاه! هاروت و ماروت حتما حوصلهشون سر رفته.