Saturday, April 8, 2023

.

 احتیاج دارم که نسبت به خودم احساس خوبی داشته باشم، خوب هم اگه نمیشه احساس بهتر. این اتفاقات خانوادگی آزار دهنده که شما روان ما رو ناآرام میکنین و نمیخوایم و مجبوریم کنار دست شما زندگی کنیم و بعد اون حس ناامیدی و دوست نداشتنی بودنی که سوشال مدیا و صد البته سفید در من تزریق میکنن حالم رو هر روز بدتر و بدتر میکنه. گله‌ای ندارم دوستام منو اینطور ببینن که میتونم کمکشون باشم ولی یه وقتایی کاش اونها هم باشن و بذارن منم ۴ تا آدم دیگه رو هم بیارم تو زندگی رقت بارم و کاری نکنن که به خاطر همچین کار بدیهی و مسخره‌ای انقد احساس گناه نکنم. 

من آدمی نیستم که تو خلوتم همه دنیا رو راه بدم ولی برای اینکه دنیا و مافیها رو دووم بیارم اتفاقا به همون تمام دنیا و توجهشون احتیاج دارم، احتیاج دارم بشنوم که خوبم، که اینطورم که اونطورم که ای وای چه موجود درخشانی و فکرم نکنم خب اینا والدینمن و خاله و عمه که قربون دست و پای بلوریم دارم میرن، نه، اینا آدمای واقعین که یه چیزی دارن میبینن یا حتی اگه نمیبینن و میگن چون یه چیزی میخوان عیب نداره. از این بندی که به دست و پام افتاده خسته‌م، از این حس نفرتی که به خودم پیدا کردم و باعث و بانیش علاوه بر خودم چند تا دوست بودن و هستن بیزارم. خسته‌م که همیشه مشغول توضیح دادن خودمم و همه‌ش هم احساس میکنم هیچکس ازم خوشش نمیاد. آیا مهمه؟ نه قبلا مهم نبود، قبلا مهم نبود چون حتی به این فکر نمیکردم، چون همیشه اطرافم پر بود، همیشه بودن آدمایی که دوستم داشته باشن یا تحسینم کنن و این ایگو رو باد کنن جوری که فکر کنم این جماعت علوم پایه از من اگه خوششون نمیاد چه باک، عوضش من فلانم و بیسار.

حالا نه فلانم نه بیسار، در آستانه ۴۰ سالگی، تنهایی داره خرابم میکنه و این مونوپولی دوستی واقعا سمی و روان خراشه. 

کاش یکی از یه جا پیدا میشد که همه فکرات الکیه، تو خوبی، همه هم میگن خوبی، اصن برای اینکه نشونت بدم خوبی این شیر کاکائو برای تو. میدانی دختر؟ میدانی خودم؟ نیازمندم به آدمای جدید، به زندگی جدید، به الویت‌های جدید و عشق و خیابون‌های جدید. 


Wednesday, April 5, 2023

حالا خوابت آرام دل دیوانه؟

"در نگذشت" لامصبای عزیز، در نگذشت، کشت خودشو. حلق آویز کرد خودشو. بفهمین. در نگذشت.

کیومرث پوراحمد 

۱۳۲۸-۱۴۰۲


.

 امروز از اون روزاست که کنعان بذارم ببینم و به این فکر کنم که تا ۱۲ شب تو صف جشنواره وایسادیم سینما فرهنگ، که زانوهامون تق و توق میکرد دیگه از سرمای اون سال، یاد چایی لیموی سینما که به نظرمون بهترین و خوش طعم‌ترین نوشیدنی دنیا بود. سال ۸۶ بود، هنوز ارشد مونده بود، کلاسه تازه شروع شده بود. همه چی تازه و عجیب بود، حتی صف جشنواره. 

دلم میخواد برگردم؟ نمیدونم. اگه مجبور باشم این همه سالو بدون تغییر زندگی کنم دوباره نه، اگه بتونم جلو خودمو بگیرم و جاهایی که نباید می‌پیچیدم نپیچم و کارایی که باید میکردم و نکردم رو بکنم آره دوست دارم برگردم ولی به قول دکتر تجربه قدیم نمیتونه چیزی که قراره اتفاق بیفته رو تغییر بده. مگه دکتر ونسان را نبرد که کیوریتور نمایشگاهش بگه که ون گوگ چه نقاش درخشانیه و بعد برگشتن و ایمی دید که نه، جینجر محبوب همه، همون موقع که قرار بود خودکشی کرده و حتی شنیدن ستایشای کیوریتور همه فایده‌ای نداشته. دکتر به ایمی میگه

The way I see it, every life is a pile of good things and bad things. Hey. (hugs her) The good things don’t always soften the bad things, but vice versa, the bad things don’t necessarily spoil the good things and make them unimportant. And we definitely added to his pile of good things.

زندگیامون همه فیکسد پوینتن، هر چی رو تغییر بدی باز یه راهی پیدا میکنه که برگردونه خودشو به همین جایی که الان هستیم. 

Tuesday, April 4, 2023

.

 زاناکس بدترینشه، اونیه که در بدترین حالت بیشترین مقدار ازش رو خوردی و حالا هیچ اثری نداره و تو اشتباه کردی و به دکترت نگفتی که ده سال پیش چطور ورق ورق میخوردی تا روزت شب بشه. خودمم باورم نمیشه چطور روزم شب میشد اون موقع و بعدترش البته.

فکر میکنم یکی از دلایلی که والدینمو از تقصیر مبری میدونم همون دوره‌ست، دوره‌ای که موهای بابامو سفید کردم، مامانمو به گریه انداختم، ساعت ۷ شب میخوابیدم تا ۲-۳ فردا، نه لزوما چون قرص خورده بودم، چون میخواستم بخوابم. 

داروخانه‌هه اشتباه کرده، نسخه دفعه پیشم رو داده که تنها فرقش همون زاناکسشه، همین اول یه ورق جدا کردم گذاشتم یه گوشه، انقد بدون قرص خواب نخوابیدم و انقد اضطرابم بدون قرص کنترل نشده که عادت کردم همیشه دو سه تا جدا کنم بذارم تو کیفم، وحشت اینکه دوباره وسط خیابون پنیک اتک بگیرم انقد زیاد و غیرقابل کنترله که مجبورم میکنه که همیشه درمانشو داشته باشم با خودم. 

دلم میخواد برگردم عقب، همون چوب خشکی باشم که قبلا بودم، این شکم عظیم و پاهای گنده و بدن بی قواره مال من نیست، دوستش ندارم. چرا هیچی روش اثر نمیذاره؟ و قطعا این وسط شب بیدار شدن‌ها و food cravingها و اینکه نمیتونم در برابرشون مقاومت کنم بی تاثیر نیست. فستینگ اثر نداشت، رژیم نه، ورزش نه، هیچی، انگار بدنمم عین روحم و خودم وا داده، من نمیخواستم وا بدم، هنوزم این وا دادنه رو دوست ندارم ولی دیگه توانی برای هیچی ندارم، برای جنگیدن، برای دوست داشتن، برای خواستن، برای خواسته شدن، برای ساعت ۳ صبح تو تهران روندن، برای فانتز‌هایی که برای وقت "بزرگ شدنم" داشتم.

خب واقعا حق میدم به بابائه که احساس کنه ما روانشو فرسوده میکنیم و اینکه بذاره بره. مامانمم میتونست میرفت، بارها و بارها گفته و تکرار کرده و هر بار فکر کردم کاش یه جای کوچیکی برای مامانم گرفته بودن که هر وقت خواست بره حداقل گلدون بازی کنه که دوست داشت این همه و حالا حتی اونم دوست نداره.

من و خواهرم همون succubs ایم انگار، منتها در اون معنای کلاسیکش، تو معنای بیرون کشیدن شیره حیات از آدما، از همه آدما، چه خانواده چه دوست، چه هر چی، چه حتی خودمون. 

بولیمیک نیستم ولی هر بار که تن که به این food cravingها میدم میخوام برم هر چی خوردم رو برگردونم ولی بیش از حد چندشم میشه و بیزارم از این کار که برم سراغش

.

 پدربزرگم وقتی دچار بحران میانسالی شد مادربزرگمو فرستاد خونه باباش، دو قطبی بودنشم اکتیو شد مثل بنز، بچه‌ها هم بین دو تا خونه که عملا همسایه بودن در رفت و آمد بودن. تا اون موقع عمو بزرگا یکی رفته بود آمریکا یکی رفته بود شیراز، اون یکی پی قرتی بازی و زندگی خودش و بابام سربازی بود و فقط عمه‌م در واقع مونده بود.

بابام کل زندگیش جنگید که عین باباش نشه، که بچه‌هاش هر چی میخوان براشون آماده کنه و واقعا بهترین پدر دنیاست، ولی یهو اول عید بند و بساطشو جمع کرد رفت باغچه، بهانه‌شم این بود که شماها روان منو دارین از بین می‌برین، هر کدومتون یه جور. ژن خانوادگی فعال شده با تمام قوت، همون ژن در مادرمم فعال شده چون ژن مشترکه و مادرمم پاشو کرده تو یه کفش که بابات همیشه میخواست تنها زندگی کنه، بابامم به پشتوانه همون ژن میگه شما منو میخواین که ازم پول بگیرین. هی میگم بیاین بریم خانواده درمانی، این همه‌ش کار این ژن مزخرفه داغانه، هیچ کدوم گوش نمیدن، ظاهرا یه ژن مشترک دیگه یکدندگی بی دلیله که همین خودشون سال‌ها بهم میگفت تو به کی رفتی انقد یکدنده و حرف گوش نکنی.

یه روزم پدرم اومد نشست گفت چی میگی، گفتم فلان، گفت قبول ندارم، این خریدا رو جابجا کنین خودتون و باز گذاشت رفت.

منم از همون روز فکر کردم چه فایده واقعا موندن داره؟ بمونی عین خانواده‌ت بشی؟ اینطوری؟ مسخره؟ یکدنده؟ اصرار کن روی توهمات؟ این سن هم که کلا سوهان اعصابه، گفتم همون سال ۹۰ بعد از ارشد باید میرفتم، تا الان جا افتاده بودم و لابدم فکر میکردم خانواده‌م چه زندگی قشنگی دارن ایران، چون وقتایی که میومدم جز خوشحالی پوتمکینی چیزی نمیدیدم. 

ولی واقعا از همون روز فکر کردم جمع کن برو، یه راهی پیدا کن برو، برو یه جا که بدنت از شنیدن صدای زنگ در نلرزه، یه جا که با شنیدن موسیقی یه اودیو بوک تو خواب کابوس مرگبار نبینی و داروخانه داروی دوره قبل رو نده بهت چون سیمپلی نه وقت داره درست چک کنه نه حوصله داره و دکترم وقتی کرونا میگیری فقط اسم بالای نسخه رو عوض نمیکنه و پرینت نمیگیره که بیا بگیر و برو. 

خسته‌م دیگه، با سفید/خاکستری هر چی بود قهرم، قهرم نه، کلا بی‌خیالش شدم ولی الان باز دیدم یکی هم سن و سال خودمون از دست رفته، میخوام بهش مسج بدم که ببین ملت دارن عین گلبرگ میریزن و تموم، حداقل بذار وقتی میمیرم بدونیم از هم کینه نداریم. 

آیرونیکلی همزمان با اینا که مینویسم جولی اندروز داره میخونه tea i drink with jam and bread و یادم میفته به اون لباسای طرحدار و لباس اسکارلت که با پرده دوخته بود. چه راحت‌تر بود به خدا زندگی وقتی هنوز عقلمون نمیرسید که با پرده لباس نمیدوزن و واقعیت اونجاست که اسکارلت وسط اون فضای عظیم پر از مجروح دنبال دکتر میگشت چون ملانی داشت فارغ میشد و اسکارلت و من متوجه نمیشدیم زاییدن ملانی چقد irreleventه وقتی تو همچون موقعیتی هستی. 

نه فقط باید بعد از ارشد میرفتم که اصن به این سن نباید میرسیدم، اصن نباید میبودم. خدا رو شکر که سنم از تولید مثل و تکثیر این ژن‌های نکبت گذشته، هر چند کازینای درجه یک و دو رنگارنگم به اندازه کافی و جای من تکثیر نسل و ژن کردن. 

یکی منو برداره بذاره تو یه دنیا یا داستان دیگه، کی نوشته بود اینو ۱۲-۱۵ سال پیش؟ آذین؟ شقایق؟ 

Monday, April 3, 2023

.

 آدما حوصله‌مو سر می‌برن، آنلاین، آفلاین. انگار همه چی توانایی غافلگیر کردن رو ازم گرفته، حتی عکاسی، حتی چیزایی که یه زمانی دوست داشتم.

یه زمانی هر چی میشد ذوق میکردم، فکر میکردم هر چیزی یه اتفاق تازه‌ست، قبل‌ترش فکر میکردم زندگی ماجراجویی عجیب و خاصیه که باعث میشه نیشم باز شه و چقدم از نیش بازم و آیرونیکلی اون دندون نیش دراکولایی بدم میاد. حالا کنجکاویه دیگه نیست، بالا رفتن سنه شاید، دیدن و تجربه کردن آدماست شاید؟

احساس میکنم چیزی نمونده، هر چند تو لیست کارایی که برای امسالم نوشتم این رو هم نوشتم که یه کار عجیب و هیجان انگیز هم انجام بدم، یه چیزی که خلاف طبیعت حالا محتاط و درونگرامه. هی هر روز فکر میکنم من قبلا اینطوری نبودم، قبلا از چالش نمیترسیدم، قبلا از تنهایی تجربه کردن نمیترسیدم، قبلا چیزی بودم که حالا نیستم، قبلا عکاس بودم، قبلا همه جا پر از تصویر و کادر بود. قبلا زندگی یه چیزی بیشتر از نشستن روی تخت و روز خوابیدن و شب بیداری و سریال دیدن بود.

دیشب داشتم یوفوریا میدیدم، احساس میکردم میفهمم روو اون لحظه‌ای که میگه چیه، همون دو ثانیه‌هه، شاید منم همون دو ثانیه رو کم دارم، همین که نفس بکشم بعد دیدم نه واقعا، دوره اینطور به فلاکت انداختنم گذشته ازم، یاد روزی افتادم که تو کوچه سر بالایی زمین خورده بودم و نمیتونستم از جام بلند شم و گریه میکردم، فکر کردم دیگه توان تحمل اون روزای نکبت ۱۲ سال پیش رو ندارم. لازم نیست حتما یه چیزی بکشی یا بزنی تا ویران کنی خودتو، راه‌های ویرانی بسیااااااره و برگشتن از ویرانی به سختی جون به در بردن از طوفان نوح، و وقتی از طوفانی که تمام زمینتو گرفته خودتو بیرون کشیدی دیگه چیزی نیست که به نظرت ارزش غافلگیر شدن رو داشته باشه یا ارزش اینکه دوباره نیشت اونطور باز شه، دیگه چیزی جدید نیست، دیگه تجربه‌ای نیست که منتظر پیش اومدنش باشی. واقعا شاید دیگه زیادی برای همه چی پیر شدم. 

Sunday, April 2, 2023

.

به خدا اگه بدونم یهو چه کردم که فرمت اینجا ریخت به هم! این آیکن‌های بالای ادیتور نمیاد و نمیدونم چی کار کردم و چی رو زدم و یعنی انقد یادم رفته همه چی رو؟!

کام آن واقعا

.



اصلا حتی یادم نبود از عید بنویسم. عید بود مثلا، عید ۴۰ سالگی.
تصمیمم این بود که یه عکس پولاروید بگیرم با والدینم و بذارم کنار عکس اولین نوروزم، لیکن نشد، نه هفت سینی بود، نه خانواده‌ای نه علاقه‌ای به عکس و جو ول کن بابا حوصله داری.


۴۰ سالگی ظاهرا ایز گانا راک! به خصوص با اولین شاهکارش


جه عجیبه که ما واقعا بچه‌های والدینمونیم، یعنی فرقی نداره که چقد تلاش کنیم، آخرش همون میشیم که اونا بودن، همون چیزی که ازش میترسیدیم. البته این چیزی از ترس از دست دادنشون کم نمیکنه و واقعیتش به خاطر همین اصرار داشتم به اون عکس پولاروید خانوادگی.



دوباره تیندر ریختم، دنبال چی یا کی میگردم نمیدونم، سیاه باز با اون اخلاقای عجیبش برگشته، بات لتس نات جینکس ایت یا جینکس ایت اصن، آخرش که جینکسه! عیدیشم ندادم هنوز.



یه روز نشسته بودم دفتر قرمزه که مال عهد دقیانوسه رو میخوندم و دیدم هولی شت نمیتونم تشخیص بدم اینا رو برای کی نوشتم، اونجا متوجه شدم که ظاهرا فرقی نداره و چیزی که یک دهه‌ست فکر میکردم اوه مای گاد چه احساس خاص و خالصی چیزی نیست جز فوتوکپی دفتر قرمزه فقط بدخط‌تر و بعضا حواس جمع‌تر چون خب یه کم بهتر میتونم خودم و احساساتمو جمع کنم. واقعیتش انقد خجالت کشیدم، انقد خجالت کشیدم که از همون روز دیگه بس کردم نوت‌های کوچیک و عکس‌هایی که برای یادآوری جمع میکردم، کلا یعنی بس کردم، انقد از غیر اصیل بودن داستان شوکه شدم که ترجیح دادم جمع کنم برم تو غارم! فقط یه پیغام تبریک عید فرستادم که اونم جوابی براش نیومد طبعا و فکر کردم عیبی نداره، نه اصراری توش بود نه التماسی نه هیچی، تبریک بود و آرزوی سال بهتر. همین، تموم شد داستانی که فکر میکردم تموم نشدنیه و چقد خیال بافته بودم برای اتاق آبیه، برای چادر سرخپوستی‌ای که توش، برای میزی که یه لپ تاپ بود و نوری که تا نزدیک میز پایین میومد و آبی‌ای که فکر میکردم نشونه‌ست و حالا میبینم نبود و نیست و هیچ وقت نبوده و هر بار فکر کردن به کلیت داستان خجالت و افسوسم رو بیشتر و بیشتر میکنه.



افسوسی که شت ۴۰ سالم شد و واقعا شت! ۱۴۰۲ استارتد ویت ا بنگ! ا بیگ بنگ در واقع!

ولی این فکر دائم که اون چیزی که بهش افتخارم میکردم حتی فقط کپی پیست یه چیز دیگه بود که همونطور که قبلا بوده دوباره تکرار شده و بعد از اینم باز تکرار خواهد شد.


سیزده به در هم مثل همیشه، عین هر سال! نه واقعیتش حسرت تکرار ۱۳ به درهای بچگیمو نمیخورم، دلم برای دور همی و آش رشته‌ و کشک بادمجون و اون سفره از این ور به اون ور تنگ میشه ولی هیچکس دیگه اون آدمی نیست که قبلا بوده و ترجیح میدم آدمای تو خاطراتمو نگه دارم تا واقعیت این روزها رو ببینم و به این فکر کنم که هر روز ممکنه یکیشون دیگه نباشه یا من نباشم ... میگم که، ۴۰ سالگی و ۱۴۰۲ استارتد ویت ا بنگ!
















.

 بین ۱۸۴۵۹ تا بلاگ اینو انتخاب کردم چون اسمش بیشتر به دلم نشست، پست‌های قدیمی‌ترش رو درفت کردم و گفتم همین رو برمیدارم.
روشنایی‌های شهر چیه؟ کجاست؟ شهرمون روشنایی هم داره؟ حتما داره. 
برای هر کی چراغی هست که روشنه، هر کی چراغشو برای یکی روشن نگه میداره. 
نوشتن که سال‌هاست از یادم رفته. دارم یه گفتگو ترجمه میکنم، یهو احساس کردم چه سر و کله‌ای میزنم با کلماتم، عین یه مترجم آماتور که دیکشنری دادن دستش و گفتن تا صبح باید اینو تموم کنی. ولش کردم چون دیدم متنه خیلی بهتر از اونه که اینطوری با کلمات من حروم بشه یا حداقل الان حروم بشه. بعید میدونم کسی سراغش بره به این زودی. من و تنبلی‌هام.


چند روز پیش یه جا شنیدم اگه تو بچگی به حرفاتون گوش ندادن در بزرگسالی میشین آدمی که هر جا میشینه شروع میکنه زندگیشو تعریف کردن و دنبال راه حل گشتن و این چه اثر بدی داره روی تصویری که بقیه از آدمه پیدا میکنن. تصمیم گرفتم کمتر بنویسم، کمتر تعریف کنم، کلا کمتر باشم. یادم افتاد خاکستری میگفت خب مینویسی بنویس چرا باید آنلاین بنویسی؟ روی دستمال کاغذی بنویس اصن، بعد بسوزون. اون البته دلایل خودشو برای حرفش داد ولی راست میگفت، برای چی اصرار داری به اینکه همه دنیا به همه زندگیت آشنا باشن؟ ولی خب دلمم برای نوشتن تنگ میشه و شده لذا حرف خاکستری رو انتخابی گوش میکنیم، دست خودم نیست، نوشتن از خودم و زندگیم یه بخش بزرگی از زندگیم بوده، از وقتی دفتر زرده رو باز کردم و شروع کرده تا آخرین دفترم که نصفه ولش کردم چون فکر کردم یهو دست یکی میفته و میخونه و پارانویا و تنبلی روی کاغذ نوشتن بی‌خیالم کرد، تنبلیه و پارانویا تا جایی جلو رفت که اون یکی وبلاگمم پرایوت کردم. فکر کردم یکی که از به قول خودش خط قرمزای خودش رد میشه تا اینستاگرام خصوصی یکیو بخونه از اون خط قرمزا جلوترم میاد تا خودشو تو نوشته‌های یه وبلاگ بی نام و نشون‌تر از خودمم پیدا کنه، چقد سخته برای آدمه که ببینه کلماتی هست که توصیفش کردن وقتی خودش میخواد پنهان باشه. هنوز نتونستم تصمیم بگیرم ازش عصبانی باشم یا نه، هم حریم خصوصی‌م خدشه دار شده هم اعتمادم هم میدونم که آدمه خب اینطوره که ترجیح میده یک well kept secret باشه، نه چون خیلی خاصه بلکه چون secret خب اسمش روشه دیگه و ... نه ادامه نمیدیم اینو که چی و چرا.


یه روز خیلی دور داشتم از میرداماد میومدم ولیعصرو پایین، از کنار نمایندگی سیسیلی رد شدم، یه لحظه فکر کردم ببینم چی داره (اون موقع هنوز هم سیسلی بود، هم هنوز با اون درآمد دو زاری شرکت می‌شد ازش خرید کرد)، رفتم و یه ست ژاکت سبز با بلوز سفید یقه مردونه گرفتم، چه قشنگ بود، چه قشنگ هست، چون هنوز مونده، البته بلوزه خیلی کهنه شده ولی ژاکته هم هنوز دلبر و خوش‌رنگه و هم هنوز اندازه!


یادم رفت بگم، از آخرین کلماتی که نوشتم وزنم بیشتر از ده کیلو اضافه شده، ظاهرا اینکه میگفتن قرص‌ها همچین اثری دارن اشتباه نبود و اینم اشتباه نبود که "وایسا حالا سنت بره بالا، اون موقع توام مثل بقیه می‌شی"، جمع همه اینا شده اون تنها چیزی که در مورد خودم دوست داشتم یا حداقل راضی بودم ازش رو هم از دست بدم. اون روزی رو یادم میاد که میخواستم برم یه semi-date و لباسمو تو ذهنم آماده کرده بودم و شروع کردم آماده شدن و بعد رفتم آخر سراغ لباس و دیدم دامنه از پام بالا نمیره و بلوزه روی سینه‌ بسته نمی‌شه، دو سه تا لباس دیگه رو هم امتحان کردم، اونها هم تنگ، اونها هم اینطور که بیشتر اصرار میکردم دکمه‌هاش می‌پرید. لباسا رو ول کردم روی تخت، نشستم خوب گریه کردم و وسط گریه دیت مذکورو کنسل کردم و بعد که یه کم شجاع‌تر شدم خودمو تو آینه نگاه کردم، سینه‌های بزرگ، شکم جلو اومده، کمری که دیگه معلوم نبود، پاهای چاق، گردنی که انگار داشت به غبغب خانواده مادری ختم میشد. وسط کرونا بود. عکس گرفتم از خودم و اومدم نشستم و باز گریه کردم و دفعه بعد که وقت دکتر داشتم بازم گریه کردم که من به شما گفتم تنها چیزی که ازش راضیم یا باعث میشه متنفر نباشم از خودم هیکلمه و شما دقیقا داروهاتون کاری رو کرد که من از بیخ و بن نابود شدم برای خودم، بعدش دکتره سعی کرد داروها رو بالا پایین کنه، دوزها رو کم و زیاد کنه ولی دیگه وزن سابق برنگشت. باریکی مچ دست برنگشت و انگشتام شدن ده تا سوسیس و شکم تو نرفت و کمر به زور یه خطی نشون داد که قبلا اینجا کمر بوده است ولی پیشروی به سمت غبغب خانوادگی ادامه داره.


هر بار به دکتر میگم وزنم کم نمیشه، هر بار میگه بابا شما چاق نیستی و هر بار میگم به نسبت به اون موقع، دیگه این دفعه گفتم میدونم، آدم وقتی ۴۰ سالش میشه انتظار اینکه بدن ۲۰ یا حتی ۳۰ زندگی رو حفظ کنه عجیبه، اونم من که ورزش نمیکنم و هر ورزشی هم شروع کنم وسطش ول میکنم (shocking!) و نو پین نو گین و خب منم علاقه‌ای به اون پین ندارم، نه علاقه دارم نه حوصله. همونطور که حوصله عکاسی آنالوگ ندارم چون عکسی که میگیرم رو درجا نمیبینم یا همونطور که آشپزی دوست ندارم چون چرا همون لحظه آماده نمیشه؟
دفعه پیش دکتر گفت، تو افسردگی نداری، من برای ADHD دارم درمانت میکنم ولی این روزا بعد از خوندن و دیدن کلی خرت و پرت در مورد ADHD دارم میبینم شر همونه و تا اون درست نشه هیچ چیز دیگه‌ای هم درست نمیشه. حتی ادامه اینجا نوشتن.
از chatgpt هم پرسیدم چه کنم، گفت کاراتو بشکن به کارهای کوچیکتر، به خودت فشار نیار، احساس گناه نکن و غیره ولی خب نمیشه، میشه؟


در یک جاییم که فکر میکنم هیچی نتیجه نخواهد داد و اون دکتره راست میگفت که تو هیچ وقت خوب نمیشی و درمانت اینه که از اینجا که میرونی بیرون سعی کنی شبیه بقیه دخترا باشی و شبیه بقیه آدما زندگی کنی، اگه تونستی سه ماه دیگه بیا، نتونستی هم خب نیا و منم از همون لحظه که اومدم از مطبش بیرون تصمیم گرفتم برنگردم. حتی با اینکه تراپیستم میگفت احتمالا این روشش بوده برای شکستن مقاومت و اون سدی که تو جلو همه میذاری. کل هویت و شخصیت منو برد زیر سوال تا سد رو بشکنه؟ میخوام نشکنه!


کارم هم از آخرین کلمات تا حالا چند بار عوض شه و هر بار به یه دلیلی به بن بست خورده و این دفعه هم مشکلات مالی و کلا بسته شدن داستان. 
بقیه طومارمو بذارم برای فردا؟ نه که خوابم بیاد، نه ولی میگن نوشته‌هاتونو کوتاه و جذاب نگه دارین! اینکه البته نه کوتاه شد نه جذاب.


بعدا مینویسم از گوگل شیتی که برای تصمیمات امسال درست کردم و اینکه هر ماه قراره trackشون کنم و وضعیتشونو وارد کنم. 


ها، ناخنامو درست میکنم جدیدا، بیرون رفتن از خونه شکنجه‌ست ولی چون نمیشه خودت پاکشون کنی بنابراین مجبورم که بلاخره برم یه روزی. دفعه پیش که رفتم هر جا نشستم دعوام کردن، یکی دعوام کرد چرا ناخناتو این شکلی کردی، یکی دعوا که مگه قرار نبود بیای موهاتو مرتب کنی که اون مدل باب که میخوای در بیاد؟ و در آخر اون دخترک ابرو قشنگ قیافه شیمینگم کرد که این ابروها هیچی، ریش و سیبیلو تو آینه هر روز میدیدی و عصبی نمیشدی؟ نگفتم من تو آینه نگاه نمیکنم، من و انعکاسم با هم کاری نداریم، هر کدوم زندگی خودمونو میکنیم. 


خلاصه لتس سی که این فاصله طولانی بین نوشتن‌ها تغییری در نوشتن و چیزهایی که مینویسم ایجاد میکنه؟ یا همچنان من همونیم که دنبال چاه بابل - نه حتی کوفه- میگرده، این بار شاید جای کلمه‌ها خودش بره تو چاه! هاروت و ماروت حتما حوصله‌شون سر رفته.