پدربزرگم وقتی دچار بحران میانسالی شد مادربزرگمو فرستاد خونه باباش، دو قطبی بودنشم اکتیو شد مثل بنز، بچهها هم بین دو تا خونه که عملا همسایه بودن در رفت و آمد بودن. تا اون موقع عمو بزرگا یکی رفته بود آمریکا یکی رفته بود شیراز، اون یکی پی قرتی بازی و زندگی خودش و بابام سربازی بود و فقط عمهم در واقع مونده بود.
بابام کل زندگیش جنگید که عین باباش نشه، که بچههاش هر چی میخوان براشون آماده کنه و واقعا بهترین پدر دنیاست، ولی یهو اول عید بند و بساطشو جمع کرد رفت باغچه، بهانهشم این بود که شماها روان منو دارین از بین میبرین، هر کدومتون یه جور. ژن خانوادگی فعال شده با تمام قوت، همون ژن در مادرمم فعال شده چون ژن مشترکه و مادرمم پاشو کرده تو یه کفش که بابات همیشه میخواست تنها زندگی کنه، بابامم به پشتوانه همون ژن میگه شما منو میخواین که ازم پول بگیرین. هی میگم بیاین بریم خانواده درمانی، این همهش کار این ژن مزخرفه داغانه، هیچ کدوم گوش نمیدن، ظاهرا یه ژن مشترک دیگه یکدندگی بی دلیله که همین خودشون سالها بهم میگفت تو به کی رفتی انقد یکدنده و حرف گوش نکنی.
یه روزم پدرم اومد نشست گفت چی میگی، گفتم فلان، گفت قبول ندارم، این خریدا رو جابجا کنین خودتون و باز گذاشت رفت.
منم از همون روز فکر کردم چه فایده واقعا موندن داره؟ بمونی عین خانوادهت بشی؟ اینطوری؟ مسخره؟ یکدنده؟ اصرار کن روی توهمات؟ این سن هم که کلا سوهان اعصابه، گفتم همون سال ۹۰ بعد از ارشد باید میرفتم، تا الان جا افتاده بودم و لابدم فکر میکردم خانوادهم چه زندگی قشنگی دارن ایران، چون وقتایی که میومدم جز خوشحالی پوتمکینی چیزی نمیدیدم.
ولی واقعا از همون روز فکر کردم جمع کن برو، یه راهی پیدا کن برو، برو یه جا که بدنت از شنیدن صدای زنگ در نلرزه، یه جا که با شنیدن موسیقی یه اودیو بوک تو خواب کابوس مرگبار نبینی و داروخانه داروی دوره قبل رو نده بهت چون سیمپلی نه وقت داره درست چک کنه نه حوصله داره و دکترم وقتی کرونا میگیری فقط اسم بالای نسخه رو عوض نمیکنه و پرینت نمیگیره که بیا بگیر و برو.
خستهم دیگه، با سفید/خاکستری هر چی بود قهرم، قهرم نه، کلا بیخیالش شدم ولی الان باز دیدم یکی هم سن و سال خودمون از دست رفته، میخوام بهش مسج بدم که ببین ملت دارن عین گلبرگ میریزن و تموم، حداقل بذار وقتی میمیرم بدونیم از هم کینه نداریم.
آیرونیکلی همزمان با اینا که مینویسم جولی اندروز داره میخونه tea i drink with jam and bread و یادم میفته به اون لباسای طرحدار و لباس اسکارلت که با پرده دوخته بود. چه راحتتر بود به خدا زندگی وقتی هنوز عقلمون نمیرسید که با پرده لباس نمیدوزن و واقعیت اونجاست که اسکارلت وسط اون فضای عظیم پر از مجروح دنبال دکتر میگشت چون ملانی داشت فارغ میشد و اسکارلت و من متوجه نمیشدیم زاییدن ملانی چقد irreleventه وقتی تو همچون موقعیتی هستی.
نه فقط باید بعد از ارشد میرفتم که اصن به این سن نباید میرسیدم، اصن نباید میبودم. خدا رو شکر که سنم از تولید مثل و تکثیر این ژنهای نکبت گذشته، هر چند کازینای درجه یک و دو رنگارنگم به اندازه کافی و جای من تکثیر نسل و ژن کردن.
یکی منو برداره بذاره تو یه دنیا یا داستان دیگه، کی نوشته بود اینو ۱۲-۱۵ سال پیش؟ آذین؟ شقایق؟
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.