Monday, April 3, 2023

.

 آدما حوصله‌مو سر می‌برن، آنلاین، آفلاین. انگار همه چی توانایی غافلگیر کردن رو ازم گرفته، حتی عکاسی، حتی چیزایی که یه زمانی دوست داشتم.

یه زمانی هر چی میشد ذوق میکردم، فکر میکردم هر چیزی یه اتفاق تازه‌ست، قبل‌ترش فکر میکردم زندگی ماجراجویی عجیب و خاصیه که باعث میشه نیشم باز شه و چقدم از نیش بازم و آیرونیکلی اون دندون نیش دراکولایی بدم میاد. حالا کنجکاویه دیگه نیست، بالا رفتن سنه شاید، دیدن و تجربه کردن آدماست شاید؟

احساس میکنم چیزی نمونده، هر چند تو لیست کارایی که برای امسالم نوشتم این رو هم نوشتم که یه کار عجیب و هیجان انگیز هم انجام بدم، یه چیزی که خلاف طبیعت حالا محتاط و درونگرامه. هی هر روز فکر میکنم من قبلا اینطوری نبودم، قبلا از چالش نمیترسیدم، قبلا از تنهایی تجربه کردن نمیترسیدم، قبلا چیزی بودم که حالا نیستم، قبلا عکاس بودم، قبلا همه جا پر از تصویر و کادر بود. قبلا زندگی یه چیزی بیشتر از نشستن روی تخت و روز خوابیدن و شب بیداری و سریال دیدن بود.

دیشب داشتم یوفوریا میدیدم، احساس میکردم میفهمم روو اون لحظه‌ای که میگه چیه، همون دو ثانیه‌هه، شاید منم همون دو ثانیه رو کم دارم، همین که نفس بکشم بعد دیدم نه واقعا، دوره اینطور به فلاکت انداختنم گذشته ازم، یاد روزی افتادم که تو کوچه سر بالایی زمین خورده بودم و نمیتونستم از جام بلند شم و گریه میکردم، فکر کردم دیگه توان تحمل اون روزای نکبت ۱۲ سال پیش رو ندارم. لازم نیست حتما یه چیزی بکشی یا بزنی تا ویران کنی خودتو، راه‌های ویرانی بسیااااااره و برگشتن از ویرانی به سختی جون به در بردن از طوفان نوح، و وقتی از طوفانی که تمام زمینتو گرفته خودتو بیرون کشیدی دیگه چیزی نیست که به نظرت ارزش غافلگیر شدن رو داشته باشه یا ارزش اینکه دوباره نیشت اونطور باز شه، دیگه چیزی جدید نیست، دیگه تجربه‌ای نیست که منتظر پیش اومدنش باشی. واقعا شاید دیگه زیادی برای همه چی پیر شدم. 

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.