اصلا حتی یادم نبود از عید بنویسم. عید بود مثلا، عید ۴۰ سالگی.
تصمیمم این بود که یه عکس پولاروید بگیرم با والدینم و بذارم کنار عکس اولین نوروزم، لیکن نشد، نه هفت سینی بود، نه خانوادهای نه علاقهای به عکس و جو ول کن بابا حوصله داری.
۴۰ سالگی ظاهرا ایز گانا راک! به خصوص با اولین شاهکارش
جه عجیبه که ما واقعا بچههای والدینمونیم، یعنی فرقی نداره که چقد تلاش کنیم، آخرش همون میشیم که اونا بودن، همون چیزی که ازش میترسیدیم. البته این چیزی از ترس از دست دادنشون کم نمیکنه و واقعیتش به خاطر همین اصرار داشتم به اون عکس پولاروید خانوادگی.
دوباره تیندر ریختم، دنبال چی یا کی میگردم نمیدونم، سیاه باز با اون اخلاقای عجیبش برگشته، بات لتس نات جینکس ایت یا جینکس ایت اصن، آخرش که جینکسه! عیدیشم ندادم هنوز.
یه روز نشسته بودم دفتر قرمزه که مال عهد دقیانوسه رو میخوندم و دیدم هولی شت نمیتونم تشخیص بدم اینا رو برای کی نوشتم، اونجا متوجه شدم که ظاهرا فرقی نداره و چیزی که یک دههست فکر میکردم اوه مای گاد چه احساس خاص و خالصی چیزی نیست جز فوتوکپی دفتر قرمزه فقط بدخطتر و بعضا حواس جمعتر چون خب یه کم بهتر میتونم خودم و احساساتمو جمع کنم. واقعیتش انقد خجالت کشیدم، انقد خجالت کشیدم که از همون روز دیگه بس کردم نوتهای کوچیک و عکسهایی که برای یادآوری جمع میکردم، کلا یعنی بس کردم، انقد از غیر اصیل بودن داستان شوکه شدم که ترجیح دادم جمع کنم برم تو غارم! فقط یه پیغام تبریک عید فرستادم که اونم جوابی براش نیومد طبعا و فکر کردم عیبی نداره، نه اصراری توش بود نه التماسی نه هیچی، تبریک بود و آرزوی سال بهتر. همین، تموم شد داستانی که فکر میکردم تموم نشدنیه و چقد خیال بافته بودم برای اتاق آبیه، برای چادر سرخپوستیای که توش، برای میزی که یه لپ تاپ بود و نوری که تا نزدیک میز پایین میومد و آبیای که فکر میکردم نشونهست و حالا میبینم نبود و نیست و هیچ وقت نبوده و هر بار فکر کردن به کلیت داستان خجالت و افسوسم رو بیشتر و بیشتر میکنه.
افسوسی که شت ۴۰ سالم شد و واقعا شت! ۱۴۰۲ استارتد ویت ا بنگ! ا بیگ بنگ در واقع!
ولی این فکر دائم که اون چیزی که بهش افتخارم میکردم حتی فقط کپی پیست یه چیز دیگه بود که همونطور که قبلا بوده دوباره تکرار شده و بعد از اینم باز تکرار خواهد شد.
سیزده به در هم مثل همیشه، عین هر سال! نه واقعیتش حسرت تکرار ۱۳ به درهای بچگیمو نمیخورم، دلم برای دور همی و آش رشته و کشک بادمجون و اون سفره از این ور به اون ور تنگ میشه ولی هیچکس دیگه اون آدمی نیست که قبلا بوده و ترجیح میدم آدمای تو خاطراتمو نگه دارم تا واقعیت این روزها رو ببینم و به این فکر کنم که هر روز ممکنه یکیشون دیگه نباشه یا من نباشم ... میگم که، ۴۰ سالگی و ۱۴۰۲ استارتد ویت ا بنگ!
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.