Wednesday, April 5, 2023

.

 امروز از اون روزاست که کنعان بذارم ببینم و به این فکر کنم که تا ۱۲ شب تو صف جشنواره وایسادیم سینما فرهنگ، که زانوهامون تق و توق میکرد دیگه از سرمای اون سال، یاد چایی لیموی سینما که به نظرمون بهترین و خوش طعم‌ترین نوشیدنی دنیا بود. سال ۸۶ بود، هنوز ارشد مونده بود، کلاسه تازه شروع شده بود. همه چی تازه و عجیب بود، حتی صف جشنواره. 

دلم میخواد برگردم؟ نمیدونم. اگه مجبور باشم این همه سالو بدون تغییر زندگی کنم دوباره نه، اگه بتونم جلو خودمو بگیرم و جاهایی که نباید می‌پیچیدم نپیچم و کارایی که باید میکردم و نکردم رو بکنم آره دوست دارم برگردم ولی به قول دکتر تجربه قدیم نمیتونه چیزی که قراره اتفاق بیفته رو تغییر بده. مگه دکتر ونسان را نبرد که کیوریتور نمایشگاهش بگه که ون گوگ چه نقاش درخشانیه و بعد برگشتن و ایمی دید که نه، جینجر محبوب همه، همون موقع که قرار بود خودکشی کرده و حتی شنیدن ستایشای کیوریتور همه فایده‌ای نداشته. دکتر به ایمی میگه

The way I see it, every life is a pile of good things and bad things. Hey. (hugs her) The good things don’t always soften the bad things, but vice versa, the bad things don’t necessarily spoil the good things and make them unimportant. And we definitely added to his pile of good things.

زندگیامون همه فیکسد پوینتن، هر چی رو تغییر بدی باز یه راهی پیدا میکنه که برگردونه خودشو به همین جایی که الان هستیم. 

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.