زاناکس بدترینشه، اونیه که در بدترین حالت بیشترین مقدار ازش رو خوردی و حالا هیچ اثری نداره و تو اشتباه کردی و به دکترت نگفتی که ده سال پیش چطور ورق ورق میخوردی تا روزت شب بشه. خودمم باورم نمیشه چطور روزم شب میشد اون موقع و بعدترش البته.
فکر میکنم یکی از دلایلی که والدینمو از تقصیر مبری میدونم همون دورهست، دورهای که موهای بابامو سفید کردم، مامانمو به گریه انداختم، ساعت ۷ شب میخوابیدم تا ۲-۳ فردا، نه لزوما چون قرص خورده بودم، چون میخواستم بخوابم.
داروخانههه اشتباه کرده، نسخه دفعه پیشم رو داده که تنها فرقش همون زاناکسشه، همین اول یه ورق جدا کردم گذاشتم یه گوشه، انقد بدون قرص خواب نخوابیدم و انقد اضطرابم بدون قرص کنترل نشده که عادت کردم همیشه دو سه تا جدا کنم بذارم تو کیفم، وحشت اینکه دوباره وسط خیابون پنیک اتک بگیرم انقد زیاد و غیرقابل کنترله که مجبورم میکنه که همیشه درمانشو داشته باشم با خودم.
دلم میخواد برگردم عقب، همون چوب خشکی باشم که قبلا بودم، این شکم عظیم و پاهای گنده و بدن بی قواره مال من نیست، دوستش ندارم. چرا هیچی روش اثر نمیذاره؟ و قطعا این وسط شب بیدار شدنها و food cravingها و اینکه نمیتونم در برابرشون مقاومت کنم بی تاثیر نیست. فستینگ اثر نداشت، رژیم نه، ورزش نه، هیچی، انگار بدنمم عین روحم و خودم وا داده، من نمیخواستم وا بدم، هنوزم این وا دادنه رو دوست ندارم ولی دیگه توانی برای هیچی ندارم، برای جنگیدن، برای دوست داشتن، برای خواستن، برای خواسته شدن، برای ساعت ۳ صبح تو تهران روندن، برای فانتزهایی که برای وقت "بزرگ شدنم" داشتم.
خب واقعا حق میدم به بابائه که احساس کنه ما روانشو فرسوده میکنیم و اینکه بذاره بره. مامانمم میتونست میرفت، بارها و بارها گفته و تکرار کرده و هر بار فکر کردم کاش یه جای کوچیکی برای مامانم گرفته بودن که هر وقت خواست بره حداقل گلدون بازی کنه که دوست داشت این همه و حالا حتی اونم دوست نداره.
من و خواهرم همون succubs ایم انگار، منتها در اون معنای کلاسیکش، تو معنای بیرون کشیدن شیره حیات از آدما، از همه آدما، چه خانواده چه دوست، چه هر چی، چه حتی خودمون.
بولیمیک نیستم ولی هر بار که تن که به این food cravingها میدم میخوام برم هر چی خوردم رو برگردونم ولی بیش از حد چندشم میشه و بیزارم از این کار که برم سراغش
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.