احتیاج دارم که نسبت به خودم احساس خوبی داشته باشم، خوب هم اگه نمیشه احساس بهتر. این اتفاقات خانوادگی آزار دهنده که شما روان ما رو ناآرام میکنین و نمیخوایم و مجبوریم کنار دست شما زندگی کنیم و بعد اون حس ناامیدی و دوست نداشتنی بودنی که سوشال مدیا و صد البته سفید در من تزریق میکنن حالم رو هر روز بدتر و بدتر میکنه. گلهای ندارم دوستام منو اینطور ببینن که میتونم کمکشون باشم ولی یه وقتایی کاش اونها هم باشن و بذارن منم ۴ تا آدم دیگه رو هم بیارم تو زندگی رقت بارم و کاری نکنن که به خاطر همچین کار بدیهی و مسخرهای انقد احساس گناه نکنم.
من آدمی نیستم که تو خلوتم همه دنیا رو راه بدم ولی برای اینکه دنیا و مافیها رو دووم بیارم اتفاقا به همون تمام دنیا و توجهشون احتیاج دارم، احتیاج دارم بشنوم که خوبم، که اینطورم که اونطورم که ای وای چه موجود درخشانی و فکرم نکنم خب اینا والدینمن و خاله و عمه که قربون دست و پای بلوریم دارم میرن، نه، اینا آدمای واقعین که یه چیزی دارن میبینن یا حتی اگه نمیبینن و میگن چون یه چیزی میخوان عیب نداره. از این بندی که به دست و پام افتاده خستهم، از این حس نفرتی که به خودم پیدا کردم و باعث و بانیش علاوه بر خودم چند تا دوست بودن و هستن بیزارم. خستهم که همیشه مشغول توضیح دادن خودمم و همهش هم احساس میکنم هیچکس ازم خوشش نمیاد. آیا مهمه؟ نه قبلا مهم نبود، قبلا مهم نبود چون حتی به این فکر نمیکردم، چون همیشه اطرافم پر بود، همیشه بودن آدمایی که دوستم داشته باشن یا تحسینم کنن و این ایگو رو باد کنن جوری که فکر کنم این جماعت علوم پایه از من اگه خوششون نمیاد چه باک، عوضش من فلانم و بیسار.
حالا نه فلانم نه بیسار، در آستانه ۴۰ سالگی، تنهایی داره خرابم میکنه و این مونوپولی دوستی واقعا سمی و روان خراشه.
کاش یکی از یه جا پیدا میشد که همه فکرات الکیه، تو خوبی، همه هم میگن خوبی، اصن برای اینکه نشونت بدم خوبی این شیر کاکائو برای تو. میدانی دختر؟ میدانی خودم؟ نیازمندم به آدمای جدید، به زندگی جدید، به الویتهای جدید و عشق و خیابونهای جدید.
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.