روز بعد از تولد یک چیزیه شبیه «صبح روز بعد»، روز قبل چه خوش گذشته باشه یا نه روز تو بوده، یک از ۳۶۵ یا ۳۶۶ ولی ساعت از ۱۲ که میگذره دوباره همه چی تبدیل به کدو میشه. کدوهایی که تو روشنایی روز بعد واضحتر و تو ذوقزنترم میشن.
حالا یکی نیمه پر لیوان رو میبینه و آبیوسلی من همچین آدمی نیستم. برای من روز بعد همون حس پشیمونی یا بیهودگی رو داره که خب حالا اینطوریم شد خب که چی؟ به خصوص که در هر دو مورد معمولا صحبت و حرفی از لذت نیست و البته این یه ایراد ساختاریه در سیستم و به کسی یا چیزی ربط نداره.
ال ازم میپرسه چند بار تولدتو فراموش کرده؟ میگم هر بار که خطی بینمون نبوده و دیروز داشتم حساب میکردم و دیدم حالا برابر شدن انگار با هم. نمیدونم منتظر معجزه بودم یا چی اونم وقتی راهها رو خودم بسته بودم.
وقتی روز بعد از روز تو، روز عادیای هم نیست شاید خطهای مغزی و فکری بیشترم اشغال و درگیر میشه و خیالپردازی دیگه سقف نمیشناسه وقتی به این فکر میکنی.
کار نکردن و مستقل نبودن مالی یه بدی دیگهش هم اینه که نمیتونی چیزایی که میخوای رو داشته باشی چون در واقع این پول خودت نیستی که داری به قولی حرومش کنی و بنابراین بهتره دست برداری از فانتزی ساختن برای طراحی یه اتاق شبیه اون چیزی که فکر کردی بهش و سورپرایزینگلی چیز بدیم نیست یه وقتایی چون همیشه همه چی با عکسش یا در واقع تصوری که از «بودنش» داری فرق میکنه و چی رو دیدین که شبیه چیزی باشه که قبلا دیدی؟ درسته که عکس دروغ نمیگه ولی پردازش و ادیت از پول نداشتن و بحث هنر بودن یا نبودن عکاسی و اینکه آیا ذات عکس چقد واقعیه هم عجیبتره و اصن پذیرفته شده که خشت اول اصولا کجه و حالا خب که چی.
حس ناامیدی و میل به نابود کردن و خش انداختن به خودم فعلا یه کم رفته زیر وجودم ولی هنوز هست و میتونم خوب خوب احساسش کنم، ولی انگار انقد خستهم که به خودم میگم تو دیگه ول کن.
دنبال کلمات میگردم و جای امنی که پشت هم قطارشون کنم.
آیا اینجا به اندازهی کافی امن هست؟
آیا اینجا به اندازهی کافی خودم هستم که نوشتههامو پشت اسم مستعاری پنهان نکنم؟
نفرت و بیزاریای که پشت اون کلمات دیدم انقد زیاد بودن که بیشتر از عوض شدن داروها اونهان که ناامیدیمو هل دادن پایین که یعنی ناامیدی از چی؟ امید به چی؟ به کی؟
حالا هم نزدیک ۶ صبح ۱۶ مرداده و با گلودرد و تب و لرز از خواب بیدار شدم و میخوام برم باقی شعر لورکا رو بدم جنریت کنه. شاید این دفعه چیز بهتری داد جای یک زیبای اگزاتیک که سبز بودن و سبز خواستن فقط موی سیاه رها در بادش رو فهمیده.