Tuesday, August 15, 2023

.

دروغ چرا. همیشه فکر میکردم وقتی شروع کنم به نوشتن چه معروف بشم. سالهاست مینویسم و سال‌هاست حتی یه نفر هم نمیشناستم. نه به عکسام نه نوشته‌هام هیچی.

یه هیچ بزرگم در یه دنیای هیچ بزرگتر. هیچ در هیچ. من بودم خودمو به دو صورت دو تا دایره تصور میکردم یکی از اون یکی کوچیکتر. ولی دایره نماد کمال و آیم فار فرام کمال. 

Saturday, August 12, 2023

.

 یک زمانی آدم خوشحالی بودم یا حداقل اینطور به نظر می‌رسیدم. حالا حتی دیگه نمیخوام وانمود به خوشحال بودن کنم. از آدما دوری میکنم. دوست و دشمن.

انرژیم زود تموم میشه، زود هم نه، یهو، همیشه مثال خازن و خالی شدنشو میزنم که تو مدرسه و فیزیک پایه دانشگاه میخوندیم در موردش چون واقعا شکل دیگه‌ای نمیتونم توصیفش کنم. 

یه لحظه دارم هی مینویسم و فکر و ایده و غیره و یه لحظه بعد تمام، دلم میخواد تمام وجودمو جمع کنم و از نور فرار کنم و برم تو کمدی جایی مخفی شم. حالا هم همین احساس رو دارم. 

 س یه جایی تو مسجای تند و تیزش نوشته بود توام که همه‌ش عکس فیلم و سریال میذاری و این به نظرش اوج محبت بود لابد. اکانت اینستامو که برگردوندم همه هایلایتا رو پاک کردم و یه جدید ساختم ولی احساس کردم ها این فیلم و سریالا لجشو در میاره بذاره یکی برای اونا بسازم و حالا فکر میکنم خب که چی خب چرا؟ اصن برای چی مینویسم؟ چرا نمیرم بخوابم. چرا صدای بوق از بیرون قطع نمیشه، چرا موتورا انقد صداهاشون بلنده و فکرمیکنم دکتر گفت با این وضعت لازم نیست دنبال کار بگردی ولی مجبورم ولی اینم میدونم که اگه کاری پیدا کنم با این وضعیت و چنین حال و احوالی زود ولش میکنم و این بار بابام تهدید کرده برخورد جدی میکنه باهام اگه کاری که پیدا میکنم رو ول کنم و همه میدونن که من همه چیز رو رها میکنم. فقط نمیدونم چرا دست از این زندگی نمیکشم.

هاه،فکرا واقعا دوباره برگشتن. ۱۰-۱۲ روز با عوض شدن داروهام یه تغییری کرده بود ولی حال بد آدمایی که به قولی ساپورت گروپمن حال منم بدتر میکنه و طبعا نمیتونم بگم نه به خاطر من خوب باش و نه من خوبم و نه اونی که بهش تکیه کردم برای خوب موندن و ازش قول گرفتم که نذاره دیوونه شم ولی ظاهرا مرز رو داریم رد میکنیم. شاید همون مرزی که واندا و لوکی ازش رد میشن و حالا باید صیر کرد تا دید چی میشه ولی من میدونم چی میشه. تنهایی بیشتر، انزوای بیشتر، کپک زدن، تار عنکبوت، بیزاری بیشتر، استرس خوری بیشتر و چاق شدن بیشتر و غر زدن بیشتر و منم که سرگردان اینکه کجا بنویسم. کجا بنویسم که کسی رو اذیت نکنم و نه چشم کسی رو بیازارم نه اعصابشو و نه برای هر ابلهی معلوم باشه در مورد کی مینویسم. 

چقد اون اسکرین شات‌ها رو روحمو خراشید، چقد حرف ن که به واسطه بی‌کسی مجبور به تحمل معاشرت با من شد قلبمو به درد آورد. 

مگه من چی کارتون کردم که اینطوری ازم انتقام میگیرین؟ 

دلم میخواد یه شبانه روز بخوابم و بیدار شم. میشه؟ میذارن؟

دارو جدیده رو باید ببرمشون خانم دکتره توجیهشون کنه که چیه و تازه اگه راضی بشن به تزریقش و خدایا خسته‌م، کاش یکی اینو بهشون میفهموند، که این واقعا آخرین تیره و اینو از دست بدن خیلی چیزا رو از دست میدن.

بابا اومد، باید برم معاشرت. میترسم از معاشرت نکردن چون چقد وقت دارم. خدایا. دیگه نمیتونم. 

Sunday, August 6, 2023

.

 عین فیلمای فرهادی، پدر خانواده از چیز دیگه‌ای ناراحته، یکیو پیدا میکنه که ناراحتیشو سرش خالی کنه. مادر خانواده در حالی که صورت در هم کشیده و اخم کرده مثل همیشه و انگار نه انگار سر و صدا و داد و بیداد جارو میکشه، چون تمیزی از هر چیزی مهم‌تره. 

.

 روز بعد از تولد یک چیزیه شبیه «صبح روز بعد»، روز قبل چه خوش گذشته باشه یا نه روز تو بوده، یک از ۳۶۵ یا ۳۶۶ ولی ساعت از ۱۲ که میگذره دوباره همه چی تبدیل به کدو میشه. کدوهایی که تو روشنایی روز بعد واضح‌تر و تو ذوق‌زن‌ترم میشن.

حالا یکی نیمه پر لیوان رو میبینه و آبیوسلی من همچین آدمی نیستم. برای من روز بعد همون حس پشیمونی یا بیهودگی رو داره که خب حالا اینطوریم شد خب که چی؟ به خصوص که در هر دو مورد معمولا صحبت و حرفی از لذت نیست و البته این یه ایراد ساختاریه در سیستم و به کسی یا چیزی ربط نداره. 

ال ازم میپرسه چند بار تولدتو فراموش کرده؟ میگم هر بار که خطی بینمون نبوده و دیروز داشتم حساب میکردم و دیدم حالا برابر شدن انگار با هم. نمیدونم منتظر معجزه بودم یا چی اونم وقتی راه‌ها رو خودم بسته بودم.

وقتی روز بعد از روز تو، روز عادی‌ای هم نیست شاید خط‌های مغزی و فکری بیشترم اشغال و درگیر میشه و خیالپردازی دیگه سقف نمیشناسه وقتی به این فکر میکنی.



کار نکردن و مستقل نبودن مالی یه بدی دیگه‌ش هم اینه که نمیتونی چیزایی که میخوای رو داشته باشی چون در واقع این پول خودت نیستی که داری به قولی حرومش کنی و بنابراین بهتره دست برداری از فانتزی ساختن برای طراحی یه اتاق شبیه اون چیزی که فکر کردی بهش و سورپرایزینگلی چیز بدیم نیست یه وقتایی چون همیشه همه چی با عکسش یا در واقع تصوری که از «بودنش» داری فرق میکنه و چی رو دیدین که شبیه چیزی باشه که قبلا دیدی؟ درسته که عکس دروغ نمیگه ولی پردازش و ادیت از پول نداشتن و بحث هنر بودن یا نبودن عکاسی و اینکه آیا ذات عکس چقد واقعیه هم عجیب‌تره و اصن پذیرفته شده که خشت اول اصولا کجه و حالا خب که چی. 

حس ناامیدی و میل به نابود کردن و خش انداختن به خودم فعلا یه کم رفته زیر وجودم ولی هنوز هست و میتونم خوب خوب احساسش کنم، ولی انگار انقد خسته‌م که به خودم میگم تو دیگه ول کن. 

دنبال کلمات میگردم و جای امنی که پشت هم قطارشون کنم. 

آیا اینجا به اندازه‌ی کافی امن هست؟

آیا اینجا به اندازه‌ی کافی خودم هستم که نوشته‌هامو پشت اسم مستعاری پنهان نکنم؟

نفرت و بیزاری‌ای که پشت اون کلمات دیدم انقد زیاد بودن که بیشتر از عوض شدن داروها اونهان که ناامیدیمو هل دادن پایین که یعنی ناامیدی از چی؟ امید به چی؟ به کی؟ 

حالا هم نزدیک ۶ صبح ۱۶ مرداده و با گلودرد و تب و لرز از خواب بیدار شدم و میخوام برم باقی شعر لورکا رو بدم جنریت کنه. شاید این دفعه چیز بهتری داد جای یک زیبای اگزاتیک که سبز بودن و سبز خواستن فقط موی سیاه رها در بادش رو فهمیده.





Friday, August 4, 2023

.

 نمیخواستم ۴۰ ساله‌م بشه. ربطی به عدده نداره. میدونستم دیزستر خواهد بود و شد. نه سیاه هست و خواهر آخرین لحظاتشو پاک کرده و فردا؟

چطور دو نفر انقد زندگیشون به شبیه ولی در عین از هم متفاوته؟  انگار نگاتیو زندگی منه همه چیز اون یا شاید برای راحت کردن خیال خودم میگم تا قانع کنم که هیچی نیست ولی چی دارم مگه من؟

خواهرم تولدو خراب کرد یا برای حرف من یا به خاطر کادوها و به هر حال اونی که ایز گویینگ تو پی فور ایت منم. 

دکترا وقتی لازمشون داری کجان. هر نفر یک دکتر. واقعا

بساطیه‌ها

 و قلبم هی رها میشه وسط قفسه سینه‌م و هم درد داره و هم نفس و ضربان انگار یه لحظه میره و چطوری توضیحش میشه داد.

دکتر گفت یه ماه رو نگرد دنبال کار. با این وضعت اصلا صلاح نیست کار کنی. «وضع»... چقد کلمه‌ها سخت و خالین یه وقتایی ...