نمیخواستم ۴۰ سالهم بشه. ربطی به عدده نداره. میدونستم دیزستر خواهد بود و شد. نه سیاه هست و خواهر آخرین لحظاتشو پاک کرده و فردا؟
چطور دو نفر انقد زندگیشون به شبیه ولی در عین از هم متفاوته؟ انگار نگاتیو زندگی منه همه چیز اون یا شاید برای راحت کردن خیال خودم میگم تا قانع کنم که هیچی نیست ولی چی دارم مگه من؟
خواهرم تولدو خراب کرد یا برای حرف من یا به خاطر کادوها و به هر حال اونی که ایز گویینگ تو پی فور ایت منم.
دکترا وقتی لازمشون داری کجان. هر نفر یک دکتر. واقعا
بساطیهها
و قلبم هی رها میشه وسط قفسه سینهم و هم درد داره و هم نفس و ضربان انگار یه لحظه میره و چطوری توضیحش میشه داد.
دکتر گفت یه ماه رو نگرد دنبال کار. با این وضعت اصلا صلاح نیست کار کنی. «وضع»... چقد کلمهها سخت و خالین یه وقتایی ...
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.