یک زمانی آدم خوشحالی بودم یا حداقل اینطور به نظر میرسیدم. حالا حتی دیگه نمیخوام وانمود به خوشحال بودن کنم. از آدما دوری میکنم. دوست و دشمن.
انرژیم زود تموم میشه، زود هم نه، یهو، همیشه مثال خازن و خالی شدنشو میزنم که تو مدرسه و فیزیک پایه دانشگاه میخوندیم در موردش چون واقعا شکل دیگهای نمیتونم توصیفش کنم.
یه لحظه دارم هی مینویسم و فکر و ایده و غیره و یه لحظه بعد تمام، دلم میخواد تمام وجودمو جمع کنم و از نور فرار کنم و برم تو کمدی جایی مخفی شم. حالا هم همین احساس رو دارم.
س یه جایی تو مسجای تند و تیزش نوشته بود توام که همهش عکس فیلم و سریال میذاری و این به نظرش اوج محبت بود لابد. اکانت اینستامو که برگردوندم همه هایلایتا رو پاک کردم و یه جدید ساختم ولی احساس کردم ها این فیلم و سریالا لجشو در میاره بذاره یکی برای اونا بسازم و حالا فکر میکنم خب که چی خب چرا؟ اصن برای چی مینویسم؟ چرا نمیرم بخوابم. چرا صدای بوق از بیرون قطع نمیشه، چرا موتورا انقد صداهاشون بلنده و فکرمیکنم دکتر گفت با این وضعت لازم نیست دنبال کار بگردی ولی مجبورم ولی اینم میدونم که اگه کاری پیدا کنم با این وضعیت و چنین حال و احوالی زود ولش میکنم و این بار بابام تهدید کرده برخورد جدی میکنه باهام اگه کاری که پیدا میکنم رو ول کنم و همه میدونن که من همه چیز رو رها میکنم. فقط نمیدونم چرا دست از این زندگی نمیکشم.
هاه،فکرا واقعا دوباره برگشتن. ۱۰-۱۲ روز با عوض شدن داروهام یه تغییری کرده بود ولی حال بد آدمایی که به قولی ساپورت گروپمن حال منم بدتر میکنه و طبعا نمیتونم بگم نه به خاطر من خوب باش و نه من خوبم و نه اونی که بهش تکیه کردم برای خوب موندن و ازش قول گرفتم که نذاره دیوونه شم ولی ظاهرا مرز رو داریم رد میکنیم. شاید همون مرزی که واندا و لوکی ازش رد میشن و حالا باید صیر کرد تا دید چی میشه ولی من میدونم چی میشه. تنهایی بیشتر، انزوای بیشتر، کپک زدن، تار عنکبوت، بیزاری بیشتر، استرس خوری بیشتر و چاق شدن بیشتر و غر زدن بیشتر و منم که سرگردان اینکه کجا بنویسم. کجا بنویسم که کسی رو اذیت نکنم و نه چشم کسی رو بیازارم نه اعصابشو و نه برای هر ابلهی معلوم باشه در مورد کی مینویسم.
چقد اون اسکرین شاتها رو روحمو خراشید، چقد حرف ن که به واسطه بیکسی مجبور به تحمل معاشرت با من شد قلبمو به درد آورد.
مگه من چی کارتون کردم که اینطوری ازم انتقام میگیرین؟
دلم میخواد یه شبانه روز بخوابم و بیدار شم. میشه؟ میذارن؟
دارو جدیده رو باید ببرمشون خانم دکتره توجیهشون کنه که چیه و تازه اگه راضی بشن به تزریقش و خدایا خستهم، کاش یکی اینو بهشون میفهموند، که این واقعا آخرین تیره و اینو از دست بدن خیلی چیزا رو از دست میدن.
بابا اومد، باید برم معاشرت. میترسم از معاشرت نکردن چون چقد وقت دارم. خدایا. دیگه نمیتونم.
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.