Sunday, March 3, 2024

.

 ماه‌هاست که اینجام ولی حس تعلقی بهش ندارم. نه که دوستش نداشته باشم اتفاقا هم کارمو دوست هم جا رو هم رییسمو ولی مشکل اینه که وقتی از وسط کار سایه‌ی تعدیل بالا سرته واقعا چه تعلق خاطر و چه آش و چه کشکی؟

به رییسم همون اول گفتم ببین من ADHD دارم

و از طرفی با اعداد هم مشکل دارم. کار من رو لطفا چک کن. چک نکرد. البته اونم خب سرش شلوغه ولی منم دارم ازاول مثل این با شما رفتار میکنم و میگم مشکلم اینه و خب تو که وسواس داری و با دقتی،  دو دقیقه چیزی که فرستادم رو چک کن که مثل الان چیزی نزنی که حتی منم میدونم ترکیب مواد روی چوبه و نه بوم و جرات نکنم حرف بزنم و گندش حالا در خواهد اومد و بازم همه چی سر من خواهد شکست که چرا نفهمیدی.

چرا نفهمیدم؟ چون کاتالوگ دقیقه ۹۰ آماده شد و من استرس دقیقه ۹۰ رو نمیتونم تحمل کنم حتی همین حالا هم قلبم درد میکنه از استرس اینکه جای چوب خورده بوم و اینکه کی کمونه میکنه سمت خودم..

فقط به این فکر میکنم که میگن بعد از عید بیا و من هم خیالم راحت میشه و هم دوباره کپک خواهم زد ولی حداقل استرس نخواهم داشت که کاره یه A جا مونده و من نفهمیدم.

نمیدونم جاهای دیگه دنیا آدما با این اختلال تازه مورد فوکوس قرار گرفته چه میکنن، اینجا ولی عذرتو میخوان ریگاردلس آف هر چقد سعی کنی. وقتی به قبل فکر میکنم میبینم هر بار هر مشکلی داشتم مشکلش من نبودم، مشکل عوارض این داستان بود، حتی زمان مدرسه و دانشگاه و حتی اون اشتباه کذایی که سرش زانومو به باد دادم چون لوله آزمایش رو خوندم اسید/اسید و نوشتم باز/باز و از اون طرف نمودار رفتم و نصف نمره آزمایشگاهو نگرفتم در حالی که میشد ۲۰ بگیرم و نگرفتم و حتی استادمم دیده بود این اشتباهمو ولی نمیتونست بیاد بگه ببین حواستو جمع کن به رنگ لوله و چیزی که نوشتی و حتی دوست اون سال‌ها هم فهمید و وقتی بیرون اومدیم گفت اونکه اسید اسید بود خودتم گفتی بلند که اسید اسید چرا نوشتی باز باز و من پامو کوبیدم به ستون سیمانی ساختمون محمودیه و یه بلایی سر زانوم آوردم که دردش هنوز باهامه. 

خیلی خیلی خیلی خسته‌م از شنیدن اینکه دقت کن یا خب حواستو جمع کن و در این مورد خاص ایتس نات می ایت ریلی ایز نات می.

یه وقتایی حسرت میخوردم به سن و سال بچه‌هایی که اطرافمن و فکر میکردم کاش دوباره همون سنی میشدم ولی الان میبینم همون سنی میشدم که هی اشتباهات اینطوری کنم و هی بزنن تو سرم که بی‌دقت، تنبل، شلخته و غیره، در حالی که من هیچکدوم از اینها نبودم، حتی بازیگوش هم نبودم، تنها چیزی که در مورد من درست بود کنجکاو بودنم بود. اینه که همسن اونا بودم که چی میشد؟ که همین راهو میومدم؟ دوباره؟ وای نه ولم کنن. 

همین که نصف بیشتر راهو اومدم برای من کافیه دیگه این روزا. 

Sunday, February 18, 2024

.

 زود سر کار رسیدم و تا تمیز کاریا رو انجام دادم و نشستم بازم وقت اضافه آوردم و دارم یواش یواش کارامو می‌کنم. رفتم اون کاری که فروش رفته رو آوردم زدم به دیوار بغلم که شده فلانیز کرنر که هم مودم روشه هم یه تابلوی برقی و هم یه گلدون با اسم عجیب غریب که نمیدونم بدون آفتاب و نور چطور دووم آورده.

چراغا خاموشن، راستش تحمل نور سفید رو ندارم. نور سفید مریضم میکنه. خیلی وقت پیش یه جا خوندم که نور سفید آدمو به افسردگی مستعد(تر) میکنه و منم که ماشالا نزده میرقصم. 

میخوام اسم اینجا رو عوض کنم بذارم خانه یاسمن‌ها که با اون مجموعه‌م یه ارتباطی پیدا کنم، راستش اولش فکر کرده خانه آزالیا بعد دیدم آزالیاها خیلی کول‌تر از اونین که اینجا خونه‌شون باشه. یه آزالیا روی اینستا هست که دفنتلی خیلی کول‌تر از اونه که اسمش سر در اینجا باشه لذا فکر کردم یاسمن‌ها همون خوبه. 

اوا رییسم اومد.

داشتم آدل گوش میکردم که داشت میگفت life was a party to be thrown بعد فکر کرده بودم من هیچ وقت نه پارتی throw کردم نه در پارتی‌ای بودم که thrown شده.

از روی سلف پیتی نمیگم. واقعا یه مشاهده‌ی خیلی خیلی ساده بود و اینکه زندگیم خیلی فرق میکرد لابد اگه throw کردن و دعوت شدن به پارتی‌ها بودم. ها؟ ممکنه؟ من که فکر نمیکنم.

در واقع زندگیم فقط وقتی تغییر میکرد که اینی که هستم نبودم.

چه عجیب،، همیشه اولش که رییسم میاد یهو لول انرژیم میره پایین. با اینکه خیلی رییس خوب و کولیه بزنم به تخته یا مثلا وقتی با آدمایی که برام هنوز موندن حرف میزنم بازم لول انرژیه میاد پایین ولی مثلا میرم قهوه بگیرم و با استف اونجا حرف میزنم و آخرش میگم روزتون خوب و میام بیرون و اونام روز خوبی برام آرزو میکنن خیلی حالم خوبه. یعنی مشکل به صورت کلی اینتراکشنام با آدما نیست، با آدماییه که میشناسم، و آدمایی که نمیشناسم از اونجایی که مثل بازی و پازل جدیدن برام جالبن و دوپامین میدن بهم. خب اینطوری قطعا پارتی مارتی حالمو بهتر میکرد هر چقدم که با آدمای توش فرق داشتم.

جمعه یه آدمی دیدم که خیلی ذهنمو مشغول کرد و اینکه تایمینگ زندگی من چقد اشتباهه و چقد آدم سر راهم بودن و اشتباه بودن ولی تایمینگ داستان درست بوده و مونده و چه همه برعکس. 

و کارمم همینه. باید رهام کنن که یه سری کارو مدل خودم انجام بدم. یعنی الان مثلا به رییسم گفتم من با یکی حرف زدم که یه سری متن بنویسه برامون و باز دعوام کرد که چرا به من نگفتی. خب یهو شور حسینی گرفتتم. اصن انگار از لانگ از که یه جا غریب باشم اوکیم و وقتی درجه غریبگی کم میشه میشم بدترین کارمند و رفیق دنیا. نه چون میخوام بد باشم بلکه چون اتفاقا میخوام یه کاری کنم که طرف خوشحال شه و در خلوت هم فکر میکنم یه کاری کردم که وای طرف چقد خوشحال میشه چون خودم بیشتر خوشحال میشم از اینکه برای آدما یه کاری کنم یا یه چیزی بگیرم ولی واقعیت اینه که طرف هیچی نمیخواد، هیچ کاری نمیخواد براش بکنم، نمیخواد حالشو بپرسم. میخواد دست از سرش بردارم اصن.

اینه که به این صورت که کلا خورد الان توی ذوقم و همینجا می‌بندم داستانو تا هزار سال دیگه که فکر کنم بیام اینجا بنویسم. ش

Friday, February 9, 2024

.

 عادت وبلاگ نوشتن و پیش و بیش از اون عادت نوشتن از سرم افتاده. انقد شنیدم چرا فلان رو نوشتی چرا این رو مینویسی یا چرا اونطور مینویسی طبق معمول همیشه و طبق عادت دلپذیرم زده‌م صورت مسئله رو پاک کرده‌م و دیگه نمی‌نویسم.

یک هفته‌ست که مریضم، دو روزه خودمو منتقل کردم روی زمین، دیروز برای رییسم یه ویس گذاشتم که وقتی اونو شنید گفت با این صدا همون دوشنبه بیا ولی انگار با دوشنبه رفتن یا نرفتن من  چیزی حل نمیشه. بار چندمه که دارم کارمو از دست میدم. همیشه فکر میکردم خیلی ابله و چلمنم و برای همینه. حالا فهمیدم ربطی به اونها نداره و حتی اگه باشم هم از دست دادن کارها ربطی به اونا نداره. تمام زندگیم بچه زرنگی بودم که از پس همه چیز برمیومده پس چرا چهار تا کار رو نمیتونم انجام بدم؟ جوابش امسال معلوم شد یه چیزیه به اسم adhd که آدما وقتی میشنون فکرمیکنن ها خب علت پیدا کرد برای اتنشن هور بودنش لیکن هیچ ربطی به هیچی نداره و عدم تمرکز کوفتی‌ایه که اتفاقا برای دشمن میشه آرزوش کرد.

هیچ کاری نمیتونی بکنی، همه چی حوصله‌تو سر میره، نهایت تمرکزت چند دقیقه‌ست و عوارضش افسردگی و غیره‌ست. 

اینه که دارم سعی میکنم وقتی برای سال جدید میخوان با زبون نرم و مهربون عذرمو بخوان بگم باشه و فکر نکنم تقصیر منه و من هر کاری میتونستم نکردم. در واقع حداقل برای این کار من هر کاری میتونستم کردم و باز هم نشد. دکتر یه یادداشت برای رییسم نوشت که تحت درمانم برای حملات اضطراب و ادامه دادن کار در این شرایط برام حیاتیه ولی هر روز مسئولیتام کمتر میشن تا این مریضیه اومد و رییسم گفت پاشو برو خونه. خودش گفت نمیخوام مریض شم ولی برای من اینطور بود که میخواد عادتم بده به خونه نشینی و کار نداشتن.

خانم دکتر فلانی حالمو پرسید و براش گفتم و دوز چهارم رو تجویز کرد ولی هنوز جرات نکردم به والدینم بگم. همونطور که جرات نمیکنم جلسه مشاوره بگیرم برای خارج درس خوندن و اینکه اصن عاقلانه‌ست در این سن و حال؟ اگه برم و حوصله‌ م سر بره چی؟ اگه برم و نتونم ادامه بدم چی؟ باز اینم میشه یه کاری و یه چیزی مثل باقی زندگیم. انبوه کارهای ناتمام. کوه کارهای ناتمام. 

احساس میکنم همه از دستم خسته و کلافه‌ن برای همین کلا جمع و جور کردم و با هیچکس مکالمه و مراوده برقرار نمیکنم. بعد از صد سال یه دیت رفتم که انقد بد و نامطلوب بود که هی سعی میکنم خاطره‌شو از ذهنم بزدایم برود! یکی هم که خوب بود فاکینگ ستاره‌ها رو با هم مچ کرد و دید نمیشه. آی مین کن یو فاکینگ بیلیو دت؟ والا من که نه. وات ان اس هول.

یعنی کم در دنیای واقعی ریجکت میکنن آدمو در ستاره‌ها مم نوشته ریجکت انگار.

خونه رو که عوض کردیم اتاقه بزرگه ولی حس اتاقم بهش ندارم. تابلوهامو به دیوار نمیتونم بزنم به خاطر کاغذ دیواری زشت  مالیخولیایی که به در و دیواره وگرنه کلیتش بد نیست.

کاره با خودش خیلی چیزهای خوب آورد ولی همه رو داره با خودش میبره و نمیتونم نه قبول کنم نه بپذیرم نه تغییرش بدم.

و چون کوه کارهای انجام نشده کمه واسه خودم پادکست هم راه انداختم که کامل شه همه کوه‌ها و تپه‌ها!


Tuesday, August 15, 2023

.

دروغ چرا. همیشه فکر میکردم وقتی شروع کنم به نوشتن چه معروف بشم. سالهاست مینویسم و سال‌هاست حتی یه نفر هم نمیشناستم. نه به عکسام نه نوشته‌هام هیچی.

یه هیچ بزرگم در یه دنیای هیچ بزرگتر. هیچ در هیچ. من بودم خودمو به دو صورت دو تا دایره تصور میکردم یکی از اون یکی کوچیکتر. ولی دایره نماد کمال و آیم فار فرام کمال. 

Saturday, August 12, 2023

.

 یک زمانی آدم خوشحالی بودم یا حداقل اینطور به نظر می‌رسیدم. حالا حتی دیگه نمیخوام وانمود به خوشحال بودن کنم. از آدما دوری میکنم. دوست و دشمن.

انرژیم زود تموم میشه، زود هم نه، یهو، همیشه مثال خازن و خالی شدنشو میزنم که تو مدرسه و فیزیک پایه دانشگاه میخوندیم در موردش چون واقعا شکل دیگه‌ای نمیتونم توصیفش کنم. 

یه لحظه دارم هی مینویسم و فکر و ایده و غیره و یه لحظه بعد تمام، دلم میخواد تمام وجودمو جمع کنم و از نور فرار کنم و برم تو کمدی جایی مخفی شم. حالا هم همین احساس رو دارم. 

 س یه جایی تو مسجای تند و تیزش نوشته بود توام که همه‌ش عکس فیلم و سریال میذاری و این به نظرش اوج محبت بود لابد. اکانت اینستامو که برگردوندم همه هایلایتا رو پاک کردم و یه جدید ساختم ولی احساس کردم ها این فیلم و سریالا لجشو در میاره بذاره یکی برای اونا بسازم و حالا فکر میکنم خب که چی خب چرا؟ اصن برای چی مینویسم؟ چرا نمیرم بخوابم. چرا صدای بوق از بیرون قطع نمیشه، چرا موتورا انقد صداهاشون بلنده و فکرمیکنم دکتر گفت با این وضعت لازم نیست دنبال کار بگردی ولی مجبورم ولی اینم میدونم که اگه کاری پیدا کنم با این وضعیت و چنین حال و احوالی زود ولش میکنم و این بار بابام تهدید کرده برخورد جدی میکنه باهام اگه کاری که پیدا میکنم رو ول کنم و همه میدونن که من همه چیز رو رها میکنم. فقط نمیدونم چرا دست از این زندگی نمیکشم.

هاه،فکرا واقعا دوباره برگشتن. ۱۰-۱۲ روز با عوض شدن داروهام یه تغییری کرده بود ولی حال بد آدمایی که به قولی ساپورت گروپمن حال منم بدتر میکنه و طبعا نمیتونم بگم نه به خاطر من خوب باش و نه من خوبم و نه اونی که بهش تکیه کردم برای خوب موندن و ازش قول گرفتم که نذاره دیوونه شم ولی ظاهرا مرز رو داریم رد میکنیم. شاید همون مرزی که واندا و لوکی ازش رد میشن و حالا باید صیر کرد تا دید چی میشه ولی من میدونم چی میشه. تنهایی بیشتر، انزوای بیشتر، کپک زدن، تار عنکبوت، بیزاری بیشتر، استرس خوری بیشتر و چاق شدن بیشتر و غر زدن بیشتر و منم که سرگردان اینکه کجا بنویسم. کجا بنویسم که کسی رو اذیت نکنم و نه چشم کسی رو بیازارم نه اعصابشو و نه برای هر ابلهی معلوم باشه در مورد کی مینویسم. 

چقد اون اسکرین شات‌ها رو روحمو خراشید، چقد حرف ن که به واسطه بی‌کسی مجبور به تحمل معاشرت با من شد قلبمو به درد آورد. 

مگه من چی کارتون کردم که اینطوری ازم انتقام میگیرین؟ 

دلم میخواد یه شبانه روز بخوابم و بیدار شم. میشه؟ میذارن؟

دارو جدیده رو باید ببرمشون خانم دکتره توجیهشون کنه که چیه و تازه اگه راضی بشن به تزریقش و خدایا خسته‌م، کاش یکی اینو بهشون میفهموند، که این واقعا آخرین تیره و اینو از دست بدن خیلی چیزا رو از دست میدن.

بابا اومد، باید برم معاشرت. میترسم از معاشرت نکردن چون چقد وقت دارم. خدایا. دیگه نمیتونم. 

Sunday, August 6, 2023

.

 عین فیلمای فرهادی، پدر خانواده از چیز دیگه‌ای ناراحته، یکیو پیدا میکنه که ناراحتیشو سرش خالی کنه. مادر خانواده در حالی که صورت در هم کشیده و اخم کرده مثل همیشه و انگار نه انگار سر و صدا و داد و بیداد جارو میکشه، چون تمیزی از هر چیزی مهم‌تره. 

.

 روز بعد از تولد یک چیزیه شبیه «صبح روز بعد»، روز قبل چه خوش گذشته باشه یا نه روز تو بوده، یک از ۳۶۵ یا ۳۶۶ ولی ساعت از ۱۲ که میگذره دوباره همه چی تبدیل به کدو میشه. کدوهایی که تو روشنایی روز بعد واضح‌تر و تو ذوق‌زن‌ترم میشن.

حالا یکی نیمه پر لیوان رو میبینه و آبیوسلی من همچین آدمی نیستم. برای من روز بعد همون حس پشیمونی یا بیهودگی رو داره که خب حالا اینطوریم شد خب که چی؟ به خصوص که در هر دو مورد معمولا صحبت و حرفی از لذت نیست و البته این یه ایراد ساختاریه در سیستم و به کسی یا چیزی ربط نداره. 

ال ازم میپرسه چند بار تولدتو فراموش کرده؟ میگم هر بار که خطی بینمون نبوده و دیروز داشتم حساب میکردم و دیدم حالا برابر شدن انگار با هم. نمیدونم منتظر معجزه بودم یا چی اونم وقتی راه‌ها رو خودم بسته بودم.

وقتی روز بعد از روز تو، روز عادی‌ای هم نیست شاید خط‌های مغزی و فکری بیشترم اشغال و درگیر میشه و خیالپردازی دیگه سقف نمیشناسه وقتی به این فکر میکنی.



کار نکردن و مستقل نبودن مالی یه بدی دیگه‌ش هم اینه که نمیتونی چیزایی که میخوای رو داشته باشی چون در واقع این پول خودت نیستی که داری به قولی حرومش کنی و بنابراین بهتره دست برداری از فانتزی ساختن برای طراحی یه اتاق شبیه اون چیزی که فکر کردی بهش و سورپرایزینگلی چیز بدیم نیست یه وقتایی چون همیشه همه چی با عکسش یا در واقع تصوری که از «بودنش» داری فرق میکنه و چی رو دیدین که شبیه چیزی باشه که قبلا دیدی؟ درسته که عکس دروغ نمیگه ولی پردازش و ادیت از پول نداشتن و بحث هنر بودن یا نبودن عکاسی و اینکه آیا ذات عکس چقد واقعیه هم عجیب‌تره و اصن پذیرفته شده که خشت اول اصولا کجه و حالا خب که چی. 

حس ناامیدی و میل به نابود کردن و خش انداختن به خودم فعلا یه کم رفته زیر وجودم ولی هنوز هست و میتونم خوب خوب احساسش کنم، ولی انگار انقد خسته‌م که به خودم میگم تو دیگه ول کن. 

دنبال کلمات میگردم و جای امنی که پشت هم قطارشون کنم. 

آیا اینجا به اندازه‌ی کافی امن هست؟

آیا اینجا به اندازه‌ی کافی خودم هستم که نوشته‌هامو پشت اسم مستعاری پنهان نکنم؟

نفرت و بیزاری‌ای که پشت اون کلمات دیدم انقد زیاد بودن که بیشتر از عوض شدن داروها اونهان که ناامیدیمو هل دادن پایین که یعنی ناامیدی از چی؟ امید به چی؟ به کی؟ 

حالا هم نزدیک ۶ صبح ۱۶ مرداده و با گلودرد و تب و لرز از خواب بیدار شدم و میخوام برم باقی شعر لورکا رو بدم جنریت کنه. شاید این دفعه چیز بهتری داد جای یک زیبای اگزاتیک که سبز بودن و سبز خواستن فقط موی سیاه رها در بادش رو فهمیده.