عادت وبلاگ نوشتن و پیش و بیش از اون عادت نوشتن از سرم افتاده. انقد شنیدم چرا فلان رو نوشتی چرا این رو مینویسی یا چرا اونطور مینویسی طبق معمول همیشه و طبق عادت دلپذیرم زدهم صورت مسئله رو پاک کردهم و دیگه نمینویسم.
یک هفتهست که مریضم، دو روزه خودمو منتقل کردم روی زمین، دیروز برای رییسم یه ویس گذاشتم که وقتی اونو شنید گفت با این صدا همون دوشنبه بیا ولی انگار با دوشنبه رفتن یا نرفتن من چیزی حل نمیشه. بار چندمه که دارم کارمو از دست میدم. همیشه فکر میکردم خیلی ابله و چلمنم و برای همینه. حالا فهمیدم ربطی به اونها نداره و حتی اگه باشم هم از دست دادن کارها ربطی به اونا نداره. تمام زندگیم بچه زرنگی بودم که از پس همه چیز برمیومده پس چرا چهار تا کار رو نمیتونم انجام بدم؟ جوابش امسال معلوم شد یه چیزیه به اسم adhd که آدما وقتی میشنون فکرمیکنن ها خب علت پیدا کرد برای اتنشن هور بودنش لیکن هیچ ربطی به هیچی نداره و عدم تمرکز کوفتیایه که اتفاقا برای دشمن میشه آرزوش کرد.
هیچ کاری نمیتونی بکنی، همه چی حوصلهتو سر میره، نهایت تمرکزت چند دقیقهست و عوارضش افسردگی و غیرهست.
اینه که دارم سعی میکنم وقتی برای سال جدید میخوان با زبون نرم و مهربون عذرمو بخوان بگم باشه و فکر نکنم تقصیر منه و من هر کاری میتونستم نکردم. در واقع حداقل برای این کار من هر کاری میتونستم کردم و باز هم نشد. دکتر یه یادداشت برای رییسم نوشت که تحت درمانم برای حملات اضطراب و ادامه دادن کار در این شرایط برام حیاتیه ولی هر روز مسئولیتام کمتر میشن تا این مریضیه اومد و رییسم گفت پاشو برو خونه. خودش گفت نمیخوام مریض شم ولی برای من اینطور بود که میخواد عادتم بده به خونه نشینی و کار نداشتن.
خانم دکتر فلانی حالمو پرسید و براش گفتم و دوز چهارم رو تجویز کرد ولی هنوز جرات نکردم به والدینم بگم. همونطور که جرات نمیکنم جلسه مشاوره بگیرم برای خارج درس خوندن و اینکه اصن عاقلانهست در این سن و حال؟ اگه برم و حوصله م سر بره چی؟ اگه برم و نتونم ادامه بدم چی؟ باز اینم میشه یه کاری و یه چیزی مثل باقی زندگیم. انبوه کارهای ناتمام. کوه کارهای ناتمام.
احساس میکنم همه از دستم خسته و کلافهن برای همین کلا جمع و جور کردم و با هیچکس مکالمه و مراوده برقرار نمیکنم. بعد از صد سال یه دیت رفتم که انقد بد و نامطلوب بود که هی سعی میکنم خاطرهشو از ذهنم بزدایم برود! یکی هم که خوب بود فاکینگ ستارهها رو با هم مچ کرد و دید نمیشه. آی مین کن یو فاکینگ بیلیو دت؟ والا من که نه. وات ان اس هول.
یعنی کم در دنیای واقعی ریجکت میکنن آدمو در ستارهها مم نوشته ریجکت انگار.
خونه رو که عوض کردیم اتاقه بزرگه ولی حس اتاقم بهش ندارم. تابلوهامو به دیوار نمیتونم بزنم به خاطر کاغذ دیواری زشت مالیخولیایی که به در و دیواره وگرنه کلیتش بد نیست.
کاره با خودش خیلی چیزهای خوب آورد ولی همه رو داره با خودش میبره و نمیتونم نه قبول کنم نه بپذیرم نه تغییرش بدم.
و چون کوه کارهای انجام نشده کمه واسه خودم پادکست هم راه انداختم که کامل شه همه کوهها و تپهها!
No comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.