Sunday, February 18, 2024

.

 زود سر کار رسیدم و تا تمیز کاریا رو انجام دادم و نشستم بازم وقت اضافه آوردم و دارم یواش یواش کارامو می‌کنم. رفتم اون کاری که فروش رفته رو آوردم زدم به دیوار بغلم که شده فلانیز کرنر که هم مودم روشه هم یه تابلوی برقی و هم یه گلدون با اسم عجیب غریب که نمیدونم بدون آفتاب و نور چطور دووم آورده.

چراغا خاموشن، راستش تحمل نور سفید رو ندارم. نور سفید مریضم میکنه. خیلی وقت پیش یه جا خوندم که نور سفید آدمو به افسردگی مستعد(تر) میکنه و منم که ماشالا نزده میرقصم. 

میخوام اسم اینجا رو عوض کنم بذارم خانه یاسمن‌ها که با اون مجموعه‌م یه ارتباطی پیدا کنم، راستش اولش فکر کرده خانه آزالیا بعد دیدم آزالیاها خیلی کول‌تر از اونین که اینجا خونه‌شون باشه. یه آزالیا روی اینستا هست که دفنتلی خیلی کول‌تر از اونه که اسمش سر در اینجا باشه لذا فکر کردم یاسمن‌ها همون خوبه. 

اوا رییسم اومد.

داشتم آدل گوش میکردم که داشت میگفت life was a party to be thrown بعد فکر کرده بودم من هیچ وقت نه پارتی throw کردم نه در پارتی‌ای بودم که thrown شده.

از روی سلف پیتی نمیگم. واقعا یه مشاهده‌ی خیلی خیلی ساده بود و اینکه زندگیم خیلی فرق میکرد لابد اگه throw کردن و دعوت شدن به پارتی‌ها بودم. ها؟ ممکنه؟ من که فکر نمیکنم.

در واقع زندگیم فقط وقتی تغییر میکرد که اینی که هستم نبودم.

چه عجیب،، همیشه اولش که رییسم میاد یهو لول انرژیم میره پایین. با اینکه خیلی رییس خوب و کولیه بزنم به تخته یا مثلا وقتی با آدمایی که برام هنوز موندن حرف میزنم بازم لول انرژیه میاد پایین ولی مثلا میرم قهوه بگیرم و با استف اونجا حرف میزنم و آخرش میگم روزتون خوب و میام بیرون و اونام روز خوبی برام آرزو میکنن خیلی حالم خوبه. یعنی مشکل به صورت کلی اینتراکشنام با آدما نیست، با آدماییه که میشناسم، و آدمایی که نمیشناسم از اونجایی که مثل بازی و پازل جدیدن برام جالبن و دوپامین میدن بهم. خب اینطوری قطعا پارتی مارتی حالمو بهتر میکرد هر چقدم که با آدمای توش فرق داشتم.

جمعه یه آدمی دیدم که خیلی ذهنمو مشغول کرد و اینکه تایمینگ زندگی من چقد اشتباهه و چقد آدم سر راهم بودن و اشتباه بودن ولی تایمینگ داستان درست بوده و مونده و چه همه برعکس. 

و کارمم همینه. باید رهام کنن که یه سری کارو مدل خودم انجام بدم. یعنی الان مثلا به رییسم گفتم من با یکی حرف زدم که یه سری متن بنویسه برامون و باز دعوام کرد که چرا به من نگفتی. خب یهو شور حسینی گرفتتم. اصن انگار از لانگ از که یه جا غریب باشم اوکیم و وقتی درجه غریبگی کم میشه میشم بدترین کارمند و رفیق دنیا. نه چون میخوام بد باشم بلکه چون اتفاقا میخوام یه کاری کنم که طرف خوشحال شه و در خلوت هم فکر میکنم یه کاری کردم که وای طرف چقد خوشحال میشه چون خودم بیشتر خوشحال میشم از اینکه برای آدما یه کاری کنم یا یه چیزی بگیرم ولی واقعیت اینه که طرف هیچی نمیخواد، هیچ کاری نمیخواد براش بکنم، نمیخواد حالشو بپرسم. میخواد دست از سرش بردارم اصن.

اینه که به این صورت که کلا خورد الان توی ذوقم و همینجا می‌بندم داستانو تا هزار سال دیگه که فکر کنم بیام اینجا بنویسم. ش

Friday, February 9, 2024

.

 عادت وبلاگ نوشتن و پیش و بیش از اون عادت نوشتن از سرم افتاده. انقد شنیدم چرا فلان رو نوشتی چرا این رو مینویسی یا چرا اونطور مینویسی طبق معمول همیشه و طبق عادت دلپذیرم زده‌م صورت مسئله رو پاک کرده‌م و دیگه نمی‌نویسم.

یک هفته‌ست که مریضم، دو روزه خودمو منتقل کردم روی زمین، دیروز برای رییسم یه ویس گذاشتم که وقتی اونو شنید گفت با این صدا همون دوشنبه بیا ولی انگار با دوشنبه رفتن یا نرفتن من  چیزی حل نمیشه. بار چندمه که دارم کارمو از دست میدم. همیشه فکر میکردم خیلی ابله و چلمنم و برای همینه. حالا فهمیدم ربطی به اونها نداره و حتی اگه باشم هم از دست دادن کارها ربطی به اونا نداره. تمام زندگیم بچه زرنگی بودم که از پس همه چیز برمیومده پس چرا چهار تا کار رو نمیتونم انجام بدم؟ جوابش امسال معلوم شد یه چیزیه به اسم adhd که آدما وقتی میشنون فکرمیکنن ها خب علت پیدا کرد برای اتنشن هور بودنش لیکن هیچ ربطی به هیچی نداره و عدم تمرکز کوفتی‌ایه که اتفاقا برای دشمن میشه آرزوش کرد.

هیچ کاری نمیتونی بکنی، همه چی حوصله‌تو سر میره، نهایت تمرکزت چند دقیقه‌ست و عوارضش افسردگی و غیره‌ست. 

اینه که دارم سعی میکنم وقتی برای سال جدید میخوان با زبون نرم و مهربون عذرمو بخوان بگم باشه و فکر نکنم تقصیر منه و من هر کاری میتونستم نکردم. در واقع حداقل برای این کار من هر کاری میتونستم کردم و باز هم نشد. دکتر یه یادداشت برای رییسم نوشت که تحت درمانم برای حملات اضطراب و ادامه دادن کار در این شرایط برام حیاتیه ولی هر روز مسئولیتام کمتر میشن تا این مریضیه اومد و رییسم گفت پاشو برو خونه. خودش گفت نمیخوام مریض شم ولی برای من اینطور بود که میخواد عادتم بده به خونه نشینی و کار نداشتن.

خانم دکتر فلانی حالمو پرسید و براش گفتم و دوز چهارم رو تجویز کرد ولی هنوز جرات نکردم به والدینم بگم. همونطور که جرات نمیکنم جلسه مشاوره بگیرم برای خارج درس خوندن و اینکه اصن عاقلانه‌ست در این سن و حال؟ اگه برم و حوصله‌ م سر بره چی؟ اگه برم و نتونم ادامه بدم چی؟ باز اینم میشه یه کاری و یه چیزی مثل باقی زندگیم. انبوه کارهای ناتمام. کوه کارهای ناتمام. 

احساس میکنم همه از دستم خسته و کلافه‌ن برای همین کلا جمع و جور کردم و با هیچکس مکالمه و مراوده برقرار نمیکنم. بعد از صد سال یه دیت رفتم که انقد بد و نامطلوب بود که هی سعی میکنم خاطره‌شو از ذهنم بزدایم برود! یکی هم که خوب بود فاکینگ ستاره‌ها رو با هم مچ کرد و دید نمیشه. آی مین کن یو فاکینگ بیلیو دت؟ والا من که نه. وات ان اس هول.

یعنی کم در دنیای واقعی ریجکت میکنن آدمو در ستاره‌ها مم نوشته ریجکت انگار.

خونه رو که عوض کردیم اتاقه بزرگه ولی حس اتاقم بهش ندارم. تابلوهامو به دیوار نمیتونم بزنم به خاطر کاغذ دیواری زشت  مالیخولیایی که به در و دیواره وگرنه کلیتش بد نیست.

کاره با خودش خیلی چیزهای خوب آورد ولی همه رو داره با خودش میبره و نمیتونم نه قبول کنم نه بپذیرم نه تغییرش بدم.

و چون کوه کارهای انجام نشده کمه واسه خودم پادکست هم راه انداختم که کامل شه همه کوه‌ها و تپه‌ها!