زود سر کار رسیدم و تا تمیز کاریا رو انجام دادم و نشستم بازم وقت اضافه آوردم و دارم یواش یواش کارامو میکنم. رفتم اون کاری که فروش رفته رو آوردم زدم به دیوار بغلم که شده فلانیز کرنر که هم مودم روشه هم یه تابلوی برقی و هم یه گلدون با اسم عجیب غریب که نمیدونم بدون آفتاب و نور چطور دووم آورده.
چراغا خاموشن، راستش تحمل نور سفید رو ندارم. نور سفید مریضم میکنه. خیلی وقت پیش یه جا خوندم که نور سفید آدمو به افسردگی مستعد(تر) میکنه و منم که ماشالا نزده میرقصم.
میخوام اسم اینجا رو عوض کنم بذارم خانه یاسمنها که با اون مجموعهم یه ارتباطی پیدا کنم، راستش اولش فکر کرده خانه آزالیا بعد دیدم آزالیاها خیلی کولتر از اونین که اینجا خونهشون باشه. یه آزالیا روی اینستا هست که دفنتلی خیلی کولتر از اونه که اسمش سر در اینجا باشه لذا فکر کردم یاسمنها همون خوبه.
اوا رییسم اومد.
داشتم آدل گوش میکردم که داشت میگفت life was a party to be thrown بعد فکر کرده بودم من هیچ وقت نه پارتی throw کردم نه در پارتیای بودم که thrown شده.
از روی سلف پیتی نمیگم. واقعا یه مشاهدهی خیلی خیلی ساده بود و اینکه زندگیم خیلی فرق میکرد لابد اگه throw کردن و دعوت شدن به پارتیها بودم. ها؟ ممکنه؟ من که فکر نمیکنم.
در واقع زندگیم فقط وقتی تغییر میکرد که اینی که هستم نبودم.
چه عجیب،، همیشه اولش که رییسم میاد یهو لول انرژیم میره پایین. با اینکه خیلی رییس خوب و کولیه بزنم به تخته یا مثلا وقتی با آدمایی که برام هنوز موندن حرف میزنم بازم لول انرژیه میاد پایین ولی مثلا میرم قهوه بگیرم و با استف اونجا حرف میزنم و آخرش میگم روزتون خوب و میام بیرون و اونام روز خوبی برام آرزو میکنن خیلی حالم خوبه. یعنی مشکل به صورت کلی اینتراکشنام با آدما نیست، با آدماییه که میشناسم، و آدمایی که نمیشناسم از اونجایی که مثل بازی و پازل جدیدن برام جالبن و دوپامین میدن بهم. خب اینطوری قطعا پارتی مارتی حالمو بهتر میکرد هر چقدم که با آدمای توش فرق داشتم.
جمعه یه آدمی دیدم که خیلی ذهنمو مشغول کرد و اینکه تایمینگ زندگی من چقد اشتباهه و چقد آدم سر راهم بودن و اشتباه بودن ولی تایمینگ داستان درست بوده و مونده و چه همه برعکس.
و کارمم همینه. باید رهام کنن که یه سری کارو مدل خودم انجام بدم. یعنی الان مثلا به رییسم گفتم من با یکی حرف زدم که یه سری متن بنویسه برامون و باز دعوام کرد که چرا به من نگفتی. خب یهو شور حسینی گرفتتم. اصن انگار از لانگ از که یه جا غریب باشم اوکیم و وقتی درجه غریبگی کم میشه میشم بدترین کارمند و رفیق دنیا. نه چون میخوام بد باشم بلکه چون اتفاقا میخوام یه کاری کنم که طرف خوشحال شه و در خلوت هم فکر میکنم یه کاری کردم که وای طرف چقد خوشحال میشه چون خودم بیشتر خوشحال میشم از اینکه برای آدما یه کاری کنم یا یه چیزی بگیرم ولی واقعیت اینه که طرف هیچی نمیخواد، هیچ کاری نمیخواد براش بکنم، نمیخواد حالشو بپرسم. میخواد دست از سرش بردارم اصن.
اینه که به این صورت که کلا خورد الان توی ذوقم و همینجا میبندم داستانو تا هزار سال دیگه که فکر کنم بیام اینجا بنویسم. ش