ماههاست که اینجام ولی حس تعلقی بهش ندارم. نه که دوستش نداشته باشم اتفاقا هم کارمو دوست هم جا رو هم رییسمو ولی مشکل اینه که وقتی از وسط کار سایهی تعدیل بالا سرته واقعا چه تعلق خاطر و چه آش و چه کشکی؟
به رییسم همون اول گفتم ببین من ADHD دارم
و از طرفی با اعداد هم مشکل دارم. کار من رو لطفا چک کن. چک نکرد. البته اونم خب سرش شلوغه ولی منم دارم ازاول مثل این با شما رفتار میکنم و میگم مشکلم اینه و خب تو که وسواس داری و با دقتی، دو دقیقه چیزی که فرستادم رو چک کن که مثل الان چیزی نزنی که حتی منم میدونم ترکیب مواد روی چوبه و نه بوم و جرات نکنم حرف بزنم و گندش حالا در خواهد اومد و بازم همه چی سر من خواهد شکست که چرا نفهمیدی.
چرا نفهمیدم؟ چون کاتالوگ دقیقه ۹۰ آماده شد و من استرس دقیقه ۹۰ رو نمیتونم تحمل کنم حتی همین حالا هم قلبم درد میکنه از استرس اینکه جای چوب خورده بوم و اینکه کی کمونه میکنه سمت خودم..
فقط به این فکر میکنم که میگن بعد از عید بیا و من هم خیالم راحت میشه و هم دوباره کپک خواهم زد ولی حداقل استرس نخواهم داشت که کاره یه A جا مونده و من نفهمیدم.
نمیدونم جاهای دیگه دنیا آدما با این اختلال تازه مورد فوکوس قرار گرفته چه میکنن، اینجا ولی عذرتو میخوان ریگاردلس آف هر چقد سعی کنی. وقتی به قبل فکر میکنم میبینم هر بار هر مشکلی داشتم مشکلش من نبودم، مشکل عوارض این داستان بود، حتی زمان مدرسه و دانشگاه و حتی اون اشتباه کذایی که سرش زانومو به باد دادم چون لوله آزمایش رو خوندم اسید/اسید و نوشتم باز/باز و از اون طرف نمودار رفتم و نصف نمره آزمایشگاهو نگرفتم در حالی که میشد ۲۰ بگیرم و نگرفتم و حتی استادمم دیده بود این اشتباهمو ولی نمیتونست بیاد بگه ببین حواستو جمع کن به رنگ لوله و چیزی که نوشتی و حتی دوست اون سالها هم فهمید و وقتی بیرون اومدیم گفت اونکه اسید اسید بود خودتم گفتی بلند که اسید اسید چرا نوشتی باز باز و من پامو کوبیدم به ستون سیمانی ساختمون محمودیه و یه بلایی سر زانوم آوردم که دردش هنوز باهامه.
خیلی خیلی خیلی خستهم از شنیدن اینکه دقت کن یا خب حواستو جمع کن و در این مورد خاص ایتس نات می ایت ریلی ایز نات می.
یه وقتایی حسرت میخوردم به سن و سال بچههایی که اطرافمن و فکر میکردم کاش دوباره همون سنی میشدم ولی الان میبینم همون سنی میشدم که هی اشتباهات اینطوری کنم و هی بزنن تو سرم که بیدقت، تنبل، شلخته و غیره، در حالی که من هیچکدوم از اینها نبودم، حتی بازیگوش هم نبودم، تنها چیزی که در مورد من درست بود کنجکاو بودنم بود. اینه که همسن اونا بودم که چی میشد؟ که همین راهو میومدم؟ دوباره؟ وای نه ولم کنن.
همین که نصف بیشتر راهو اومدم برای من کافیه دیگه این روزا.