از موهای بلند، مدل دار، قیافههای رنگ شده، چشمهای کشیده، ابروهای فلان و بیسار و هر چیز دیگهای که یادم میندازه آدم عادی نیستم بدم میاد. از همه چی بدم میاد. از آدما بدم میاد. از هر کی و هر چی مجبورم میکنه به هر چیزی بدم میاد. چرا ولم نمیکنن بمیرم؟
Sunday, June 18, 2023
Friday, June 2, 2023
Weave Arachne, weave
“She even asked herself why she detested Charles; if it had not been better to have been able to love him?” (Flaubert, II, Chapter 10)
حالا جای چارلز بذار «زندگی»، آیا واقعا راحتتر، طبیعیتر و نزدیکتر به واقعیت و نرمال بودن نبود که به جای تنفر دوستش داشته باشی و سعی کنی ازش لذت ببری تا اینکه تمام هم و غم و تلاشتو در تمام این سالها - از وقتی یادت میاد - صرف فرار کردن ازش کردی و فکر کردی که نه مال تو نیست یا به اندازه کافی خوب نیست تا مال تو باشه و این چارلز یا زندگی تو باید یک پدیده استثنایی باشه که سرها رو بگردونه تا ببینن که موجود یگانه و خاصی مثل تو در آخر به بازوی چه عاقبتی چسبیده.
آیا درد نکشیدن و در هر چیزی بدی و نقص ندیدن راحتترت نبود دختر؟ راحتترت نبود لذت بردن ازهمه چیزهایی که نظیرشون در طبیعت زیادن تا اینکه بگردی تا اون قهرمان غیر مبتذل و احساسات غیر معتدل رو پیدا کنی؟ حالا پیدا کردی؟ اصن بود؟ چند وقته که مشغول گشتنی تا این چیزی که ورای «عادی، فراوان یا مبتذل» پیدا کنی؟ چند تا بهار و تابستون رو باختی؟ چند تا زمستون و برف و راه رفتن و خش خش برگهای پاییزی رو صبر کردی تا «اون روز» برسه؟ اون روز خاصی که همه چیز معنا پیدا میکنه؟
راحتتر نبودی که تصویر موهومی که حتی خودتم بعد از یه مدتی به واقعی بودنش شک داشتی رو رها میکردی و مثل همه آدمهای دیگه به جای اینکه به ابرا نگاه کنی جلو پات رو بپایی که تو چاله نری؟ مگه غیر از اینه که این شهر پر از چاله و چاهه؟ آیا انقد سخت بود تا یادت بمونه که قشنگترین لباس دنیا هم یه جایی هر چقد نادیدنی یه ایرادی رو تو خودش پنهان کرده؟ آیا انقد سخت بود به یاد سپردن اینکه هیچکس تا وقتی زندهست بین ابرها زندگی نمیکننه؟
چی دادی و چی گرفتی؟
بعید میدونم هنوز هم فهمیده باشی. به هر حال تو همونی که هنوز دنبال اون سریالی هستی که ظاهرا فقط خودت دیدیش و آواره صدای فلوتی که انگار فقط تو شنیدی و فقط یک بار هم پخش شده. جز اینه؟
بحث این نیست که عادی میبودی یا عادی بودن بد نباشه، اصلا حرف و حدیث این نیست که عادی باشی یا عادی بودن معناش دست از رویاهات برداشتن بود، که اصن آیا تو چه رویاهایی داشتی مگه که فکر میکنی عادی بودن خیانت به اونا بوده؟ حرف اینه که آیا همیشه باید درد کشیدن رو انتخاب میکردی؟ این حتی انتخاب راه آسون و میانبر هم نیست که بگی نه میخواستم ثابت کنم که من آدم چالش و مبارزهم. (واقعا؟! منو نخندون)
همه اینها به سادگی همون جمله فلوبره و اینکه آیا حتما باید اینطور خودتو به میخ میکشیدی وقتی نه نتیجهای داشت نه دلیلی و نه هیچی. راحتتر و بهتر نبود زندگیتو میکردی؟ سادهتر نبود که خودت و زندگیتو دوست میداشتی؟ از کجا معلوم که آخر و عاقبت بهتری منتظرت نبود؟ ولی نه، تو همیشه تو قصهها زندگی کردی و همون راها رو هم رفتی. مگه همینو براش ننوشتی؟ که زندگی کردن رو از داستانها یاد گرفتی؟ و آیا کدوم کاراکتر تو کدوم قصه انتخاب کرده که خوب زندگی کنه؟ که اگه همچین انتخابی میکرد دیگه داستانی برای خوندن وجود نداشت، دیگه داستانی نبود تا تو بخونی ولی حالا داستان تو چیه؟ کی داستان تو رو میخونه؟
میدونی اگه وسط «جنگ و صلح» بودی میشدی کدوم کاراکتر؟
میدونم که قبول نمیکنی و دوست نداری حتی بهش فکر کنی الیزابت بنت تمام قصهها ولی واقعیت اینه که تو همونی که قبل از پیر کشتنش و بعد دستور لغو اعدامها اومد. کاراکتر اولترا فرعی یک داستان عظیم که پیش خودش فکر میکرد چه قهرمانیه ولی حتی اسمشم کسی یادش نیست.
نه اینو ننوشتم که مایوست کنم از همه چی، از عشقت یا از رویاهایی که فکر میکنی داری. فقط خواستم ببینی که زندگیت میتونست چقد سادهتر باشه و چه ایرادی داشت؟ کی بهت ایراد میگرفت؟